ویرگول
ورودثبت نام
مهیار حیدری
مهیار حیدریسایه‌ای که می‌نویسد تا روشن شود.
مهیار حیدری
مهیار حیدری
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

توهمِ مالکیت

در ژرف‌ترین لایهٔ اندیشه، مفهومِ مالکیت خود نوعی توهمِ هستی‌شناختی است پندارِ دیرپایی که انسان به مددِ آن می‌کوشد بر سیلانِ بی‌امانِ وجود چنگ اندازد. اما هستی، به‌مثابه رودخانه‌ای بی‌تعهد، هرگز مجالِ دراختیارگرفتن نمی‌دهد. هر آنچه ما داریم در حقیقت لحظه‌ای از تجربهٔ حضور است، نه تملکِ حقیقی. خانه و بدن، دوست و ایده، حتی خویشتن همه در مدارِ شدن می‌گردند، نه بودن. ما در جهانی سکون‌ناپذیر، تشنهٔ ثباتیم، و از همین میل بی‌پاسخ، توهمِ مالکیت زاده می‌شود.

از این رو، هنگامی که دریابی هیچ چیزِ این جهان واقعاً از آنِ تو نیست، ترسِ از دست دادن فرو می‌ریزد، زیرا چیزی برای از دست دادن باقی نمی‌ماند؛ تنها گذار باقی است حرکتی میان ظهور و زوال، تملک و رهایی. فقدان، در این معنا، نوعی ادامهٔ بودن است، نه نفیِ آن. انسانِ آگاه به فنا، به جای چنگ زدن به اشیاء و اشخاص، در جهتِ تجربهٔ نابِ هستی گام می‌نهد: حضورِ بی‌ادعا در اکنون، بی‌طلبِ دوام.

چنین انسانی دیگر در برابرِ تغییر، نمی‌جنگد؛ زیرا می‌فهمد که تغییر، صورتِ دیگرِ بقاست. او می‌داند که حتی «من» این محورِ تجربه چیزی جز لحظه‌ای موقّت از آگاهی نیست که بر بسترِ زمان می‌لغزد. پس از چه باید ترسید، وقتی خودِ «داشتن» نوعی رؤیاست؟ ترس تنها آن‌گاه معنا دارد که «منِ ثابت»ی در کار باشد تا چیزی را از کف دهد، و اگر این من نیز چون هر چیزِ دیگر سیال است، فقدان به آرامی در هستی حل می‌شود.

شاید رهاییِ نهایی همین باشد: درکِ این‌که هیچ‌کس هرگز چیزی نداشته است. هرچه هست، تنها تداومِ امانت‌هاست گذری کوتاه میان آمدن و رفتن. آن‌گاه که این بینش در جان ته‌نشین شود، دیگر هیچ ترسی از دست دادن را تغذیه نمی‌کند، زیرا درک کرده‌ای که هیچ‌چیز را نمی‌توان از دست داد، جز پندارِ داشتن.

هستی
۱۰
۰
مهیار حیدری
مهیار حیدری
سایه‌ای که می‌نویسد تا روشن شود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید