
روزگار همیشه با انسان مهربان نیست. گاهی آنچه سهم ما از جهان میشود، نه آرامشِ ممتد، بلکه رشتهای از ناملایمتیها و پرسشهای بیپاسخ است. در چنین لحظههایی، آدمی ناگزیر از خود میپرسد: در میانِ این همه آشفتگی، معنای بودنِ من چیست؟
پاسخی که من، آرامآرام و در دلِ تجربههای خود یافتهام، چندان باشکوه و بزرگ نیست. من جهان را نجات نخواهم داد، و گمان هم نمیکنم کسی به تنهایی چنین توانی داشته باشد. اما به این اندیشه رسیدهام که شاید بتوان در محدودهٔ کوچکِ توانِ خویش، اندکی نور به گردش افزود.
برای من، این نور در شکلِ آگاهی و یادآوریِ امکانِ شاد زیستن پدیدار میشود؛ تلاشی برای آنکه آدمها گاه از میانِ سنگینیِ روزمرگی سر بلند کنند و زندگی را از افقی روشنتر ببینند.
با این همه، این مسیر برای من هرگز به معنای آن نیست که شادی باید به هر قیمتی ساخته شود، یا آگاهی چیزی باشد که بتوان آن را بر کسی تحمیل کرد. زندگی پیچیدهتر از آن است که با نسخههای قطعی و اجبارهای پنهان اداره شود. هر انسانی راهِ خود را در فهمیدن و زیستن دارد، و آگاهی اگر بخواهد اصیل باشد، تنها میتواند پیشنهادی آرام باشد، نه فرمانی قاطع.
از همین رو، آنچه من میکوشم انجام دهم، چیزی شبیهِ گشودنِ پنجرهای کوچک است؛ پنجرهای که اگر کسی خواست، بتواند از آن به چشماندازی تازه نگاه کند. نه ادعایی برای حقیقتِ نهایی در میان است و نه اصراری برای پذیرفته شدن. تنها تلاشی است انسانی و محدود، برای آنکه شاید لحظهای از تاریکیِ ذهنها کاسته شود و امکانِ نگریستن به زندگی، با اندکی سبکی و آگاهیِ بیشتر، فراهم آید.
اگر در این جهانِ پرآشوب، بتوانم حتی برای لحظهای کوتاه چنین امکانی را پیشِ روی کسی بگذارم، همان برای من معنایی کافی خواهد بود؛ معنایی فروتنانه، اما صادق، برای ادامه دادن در میانِ همهٔ ناملایمتیهای روزگار.