✔️
در انزوای تاریک کنج کافه رنگ پریدهای در انتظارش بودم و با سومین پیک مشروب خود بازی میکردم.
هیچ نمیدیدم، هیچ نمیشنیدم، صدایش را از گنجه خاک گرفته حافظه احضار کرده و روی مغزم در حالت تکرار، مداوم مرور میکردم.
لحظهای ترسیدم که مبادا رخش را از یاد برده باشم، نکند که او را در نگاه اول نشناسم، نگذارد بهحساب بیمرامیام!
اما جغدی آرام گرفتم. فراموش کرده باشم؟ واضحترین تصویر در ذهن من رخ اوست، واضح و بدون نقص.
آمد، وای خدای من، آمد! صدا از پشت سر مرا فراخواند، گفت: آقا شما اینجا منتظر کسی هستید؟
میتوانستم تا قیامت نچرخم و روی صندلی چوبی زهواردررفته کافه منقضی شده در ناکجای تاریخ،
میخهای بیرونزدهاش را تحمل کنم اگر و تنها اگر او به تکرار و لاینقطع همین سؤال را با همین لحن و آوا از من بپرسد.

بازگشتم. به چشمهایش خیره شدم، پیش از آنکه هیبت رخسارش، ناز خندهاش، جادوی صدایش مسحورم کند.
و گفتم: تاریکم، چشمبهراه خورشیدم که چشمانش چشمه نور است، گیسوانش کهکشان مواج است، صدایش دریا و دستانش ابر است، آغوشش شب و خندهاش صبح است.
تاریک بودم و حالا، من پادشاه عالمم.
✔️