خالی واژه سادهای نیست
جرمهای بزرگی به گردن دارد و از پلشتیهای ادبیات به شمار میرود.
قلب خالی، روح خالی، خانه خالی، سفره خالی، خاطره خالی، دستهای خالی و... اتهامات کوچکی برای این جنایتکار بزرگ هستند.
خالی، قلبها دریده و روحها افسرده و خانهها سوخته وقتی به جنایت «جای خالی» دست مییازد.
وای و هزار هیهات که جای خالی یک درد است؛ اما هرچه بودنی که نشان جای خالی است هزار درد.
جای خالی بهمثابه سبک استانداردی از شکنجه، روان آدمیزاد را به اندازههای مساوی، در نوبتهای مساوی روز و شب، میساید و قلبش را (نه آنچنانکه که از کار افتد) مچاله میکند.
ولی ایداد، بعضی هستن ها هستند که قد همه نبودنها درد دارند. بودنی که شکنجه میکند؛ اما نه بهتساوی، نه به تعادل، نه به عدالت.
چنانکه نمیدانی کی و چطور و با چه خاطرهای به شکنجه روانت برمیخیزد و تا کجا میکشاندت.
چیزهای کوچکی که هستند، جاماندهاند و هر کدامشان یادآور جای خالیاند و تو برای هیچ یک از آنها آماده نیستی، نمیدانی در اتاقخواب، یا گوشه حمام یا روی میز پذیرایی یا پشت فرمان ماشین یا... باید منتظر چه خاطرهای، کدام خندههای رفته و عشوههای چشیده باشی.

انگار پاهایت را به اسب سرکش رام نشدهای بسته باشند و تن نیمهجانت را یکسره بر زمین میکشد و تو زجر میکشی، نه تا جایی که بدانی، تا هرکجا که بخواهد!
بعضی بودنها، بعضی جاماندهها و جاماندنها، نسخه پریمیوم جای خالیاند و دردشان بیعلاج، بیپایان و بیاندازه است.✔