ویرگول
ورودثبت نام
پیمان
پیمانسرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
پیمان
پیمان
خواندن ۳ دقیقه·۸ ساعت پیش

در باب آزمون‌های شخصیت‌شناسی

چند سالی است که آزمون‌های مختلف شخصیت‌شناسی و روانشناسی نظیر DISC، MBTI، هالند و... خیلی مد شده و افراد زیادی شرکت می‌کنند. خیلی‌ها نتایج این آزمون‌ها را داخل رزومه خود قرار می‌دهند و ادعا می‌کنند که شخصیت مناسب برای فلان شغلی دارند. در طرف مقابل هم خیلی از شرکت‌ها هم به این سمت رفتند.

در ادامه قصد دارم علتی که این آزمون‌ها را قبول ندارم، ذکر کنم؛

1- با خواندن خیلی از سوالات، متوجه می‌شوم که این آزمون به دنبال اندازه‌گیری چه فاکتوری (نظم، برونگرایی، منطقی بودن و...) است و در نهایت جواب ما درباره این نیست که ما چطور هستیم، بلکه درباره این است که ما دوست داریم چطور باشیم؟ این اتفاق ممکن است به صورت خودآگاه و یا ناخودآگاه اتفاق بیافتد.

در مورد حالت خودآگاهانه بخواهم مثال بزنم، به یاد دارم که برای مصاحبه شغلی باید آزمونی را شرکت می‌کردم و من توانستم طوری پاسخ دهم که مدیرعامل شرکت می‌گفت هیچکسی تا به الآن اینقدر شخصیتش با موقعیت شغلی هماهنگ نبود و من توضیح دادم که چرا اینطور شد و دیگر الکی آزمون نگیرد.

حالت ناخودآگاه مربوط می‌شود به اولین دفعه‌ای که آزمون MBTI دادم و به یاد دارم که دوست داشتم خیلی منطقی باشم (الگوهایم در آن دوران افراد مثل اینشتین، تسلا و... بودند) نتیجه آزمون شد 93% منطقی و 7% احساساتی. این داده‌ها غلط هستند و قطعا میزان احساساتی بودن من بیشتر است.

2- از لحاظ آماری، تعداد سوالات خیلی از آزمون‌ها استاندارد نیست. فرض کنید که قصد داریم متوجه شویم که آیا فردی بانظم است یا بی‌نظم؟ اگر فقط در مورد میز کار و اتاقش بپرسیم، ممکن است طرف بی‌نظم به نظر برسد، اما اگر در مورد زمانسنجی بپرسیم، می‌بینیم که خیلی هم آدم بانظمی است. در نتیجه تعداد سؤالات باید به قدری باشد که این مدل سوگیری‌ها رخ ندهد، اما چون حوصله خیلی از شرکت‌کنندگان کم است، در نهایت خیلی از آزمون‌ها به سمت کاهش تعداد سؤالات می‌روند.

3- خیلی از سؤالات جهت‌دار هستند. اگر بپذیریم که افراد شرکت‌کننده در این آزمون‌ها افراد معمولی هستند، چیزی به اسم خوب و بد نداریم، بلکه فقط تفاوت‌ها هستند. مثلا در بازه عادی وقتی می‌گوییم کسی احساساتی است، یعنی همچنان در حد قابل قبولی منطقی تصمیم‌گیری می‌کند. بسیاری از سؤالات اما جهتگیری دارند و مثلا منطقی بودن را بهتر از احساساتی بودن و یا برونگرایی را بهتر از دورنگرایی نشان می‌دهند. همین اتفاق در پاسخ‌های ما تأثیرگذار است.

4- ساده‌سازی علم روانشناسی و روانپزشکی. من در حوزه روان‌درمانی تخصصی ندارم و حتی تفاوت خیلی از حوزه‌ها مثل روانکاوی، روان‌شناسی، روانپزشکی و... را نمی‌دانم. اما می‌دانم که این حوزه شدیدا پیچیده است و ریزه‌کاری‌ها حرف اول را می‌زنند. اینکه فکر کنیم با 1 ساعت زمان یا 100 تا سؤال می‌توانیم درباره شخصیت افراد به اندازه کافی اطلاعات جمع‌آوری کنیم به نظر من اشتباه است.

5- تگ زدن روی افراد. سکانس مورد علاقه من در فیلم Shutter Island صحنه‌ای بود که داخل غار بازیگر خانم (اسمش را نمی‌دانم) به لئوناردو می‌گوید: "وقتی مهر دیوانگی را در پیشانی‌ات زدند، تمامی رفتارهایت را با آن تحلیل می‌کنند."
به نظرم حرف درستی است و در اینجا هم کاربرد دارد. زیاد دیدم که افراد دوست دارند تمامی رفتارهای شخصی را تحلیل کنند و ادعا کنند که از قبل می‌دانستند، فقط چون می‌دانند که تیپ شخصیتش x است.

اگر تا اینجای محتوا را خوانده باشید، احتمالا متوجه شدید که مشکل اصلی نه از ذات این آزمون‌ها، بلکه از کیفیتشان، فرهنگ جامعه و خیلی چیز‌های دیگر است. ممکن است در هنگام خواندن این متن، خیلی از این مسائل حل شده باشند، اما خوب است که هرموقع با این آزمون‌ها مواجه شدیم، این موارد را برای خودمان مرور کنیم./.

علم روان‌شناسیفرهنگ جامعهمصاحبه شغلیموقعیت شغلی
۰
۰
پیمان
پیمان
سرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید