شاید برای خیلیا قابل درک نباشه و خیلیا بگن همت کن خودت زندگی کن ۴۲ سالته و فلان ....
من یک ۴۲ ساله ی آسیب دیده ی روحی و جسمی هستم کسی که از بدو تولد نخواستنش محبت نکردن حمایت نکردن و طبیعی ترین نیازها رو بهش حروم دونستن و من یک تابع محض بودم شاید دوست داشته شوم اما نشد که نشد...
همیشه گفتن من بد هستم پدرم دختر دوست نبود پسرها تو اولویت بودن اونا رو سروسامون دادن منو فقط دق دادن واگه گفتم منم زندگی یا خواسته ای دارم منو از خواستم شرمنده کردن وسکوت کردم توام با خشم ...
سالها گذشت و من بد ترین بود و کی با بدترین ازدواج میکنه ...من هیچ وقت آدمها رو قضاوت نکردم ونمیکنم چون خوب میفهمم هیچ وقت آدمها رو از بیرون نمیشه تشخیص بدی که داره با چه کابووسی می جنگه ...
هر سال خشمم از قبل بیشتر شد و اونا منو بیشتر طرد کردن پدرم ازدواج مجدد کرد پسر دار شد پسری که باید مال من میبود ...همه سروسامون گرفتن جز من وبا من مثل یک جزامی یا یک قاتل زنجیره ای یا یک ....برخورد کردن و طردم کردن من موندمو مادرم اما وقتی خوب نگاه میکنم کارگردان تمام وقایع زندگیم او بود و او هم دیگه تحمل حرفها وشکایات تکراری منو نداشت و تنهام گذاشت ورفت و اونها شدن بی گناه که از خونشون رفتن و من شدم ظالم و هیولای ماجرا که باعث شدم اونا همه یکجا باشن ومن مثل زندانی سلول انفرادی اینجا گیر بیفتم اگه شرایط جسمی مناسب داشتم خودمو میکشیدم بالا اما از ناراحتی جسمی رنج میبرم و روحی و بیکاری ...و تیر خلاصی که مادرم بمن زد وتنهام گذاشت تا با پسرها وشوهرش،باشه ....زنگ زدم اورژانس اجتماعی برخوردشون اصلا خوب نبود گفتن سرپناه داری بمون بهزیستی کاری نمیکنه نهایت جا بهت بدن و غذا حق بیرون رفتن نداری ...همونجا بمون و کار پیدا کن برو سرکار و هیچی مهم نباشه...آیا اونا حال منو شرایط اضطراری منو فهمیدن؟؟تنهایی و آزار ۴۲ ساله رو سنجیدن ؟؟
نمی دونم کار درست چیه ؟؟نمی دونم باید چکار کنم ....