ویرگول
ورودثبت نام
ماهی قرمز
ماهی قرمز
ماهی قرمز
ماهی قرمز
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

سمفونی آه های بی پاسخ (صبا سعد


گاهی سهم ما از یکدیگر، تنها دلتنگی است؛ حضوری ناگهانی در متن زندگی و سپس رفتنی آرام و بی‌صدا، همچون قاصدکی در باد. چه ناعادلانه است کسی را که عشق را نمی‌شناسد، با گرمای عشق آشنا کنی و بعد او را در حسرت همان گرما، در سوز تنهایی رها کنی و بروی.

دنیا با همه فراز و نشیب‌هایش، درس‌هایی به ما می‌آموزد که در مکتب هیچ استادی پیدا نمی‌شود. چه کسی می‌تواند عمق این تنهایی و بی‌کسی را درک کند؟ تنها یونس در تاریکیِ شکم ماهی است که معنای نیاز به نور، هوای تازه و رهایی از آن ظلمت دردناک را می‌فهمد.

کجاست کسی که بیاید، لحظه‌ای کنارمان بایستد و بپرسد: «حالت چطور است؟ در میان این همه بی‌وفایی و بی‌انصافی چگونه روزگار می‌گذرانی؟» کجاست کسی که فقط برای لحظه‌ای بگوید: «حق تو این همه رنج و عذاب نبود...»؛ بیاید و سمفونی آه و درد ما را بشنود.

کاش می‌شد این ذهنِ خط‌خطی‌شده از خاطرات را کمی پاک کرد؛ خاطراتی که دیگر هرگز طعمشان را نخواهی چشید، اما هر روز با شنیدن آهنگی یا دیدن نشانه‌ای کوچک، دوباره جان می‌گیرند، روحت را می‌سوزانند و خاکسترشان را باد بی‌مهری با خود می‌برد. دیگر از آن صلابت و غرور درونم چیزی باقی نمانده؛ خسته شده‌ام.

خسته از اینکه مدام با خودم فکر کنم چقدر برای دیگران ارزش داشتم، چقدر دوستم داشتند و چه اندازه از یاد من در دلشان به جا مانده است. حالا من شبیه زندانی فراری‌ای هستم که خودش هم می‌داند جایی برای رفتن ندارد و کسی در بیرون چشم‌انتظارش نیست.

از این احساسات له‌شده خسته‌ام؛ از تمام حقارت‌هایی که بر سرم آوار شد و من تنها در سکوت تحملشان کردم. خسته از قوی بودن‌هایی که همیشه باید به تنهایی برایشان بجنگم. خسته از بی‌اعتنایی‌ها، از طلبکار بودن آدم‌ها، از بی‌انصافی‌شان، از بی‌نمکی دستم و از بی‌رحمی دنیا و آدم‌هایش. خسته از اینکه زمستان را با رنج به بهار برسانم و بهار را با اندوه به پاییز پیوند بزنم.
خستگی امانم را بریده است و من، پشت این پنجره، از چشم‌انتظاری برای عبور یک سوار بی‌معرفت، به ستوه

امده‌ام.

تنهاییسمفونیرنج
۰
۰
ماهی قرمز
ماهی قرمز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید