کاش میشد زندگی را نیمهکاره رها کرد و گفت: «مُردم»؛ بعد کسی جایش را به آن «منِ دیگر» میداد تا برود و زندگیِ نویی بسازد؛ برود به سراغ آرزوهایِ خاکگرفتهای که هرگز به آنها نرسیدیم.
کاش راهی بود که اینهمه تنهاییِ جانکاه را تاب آورد. تنهایی، دردِ عجیبی است؛ وقتی دیگر نتوانی دیوارهایِ دورت را فرو بریزی و اجازه دهی کسی، حتی برای لحظهای، روحِ سرگردانت را آرام کند.
وقتی تنهایی، گویی عزاداری؛ نه برای آدمهایی که رفتهاند، که برای روزهای خوشِ گذشته؛ برای امیدهایی که رشتهشان تا بینهایتِ آینده امتداد داشت.
یادت میآید چه روزهایِ بیدغدغهای را سر کردی؟ خندههایت از عمقِ جان بود، نه مثلِ حالا که تنها نقابی بر لب داری. دلی نمانده که طعمِ خوشبختی را بفهمد. جگری که سوخته، دیگر حسی برای چشیدنِ امید ندارد.
حالا ظاهرم جوان است و درونم پیرزنی خسته که زانو به بغل، چشم به راهِ فردا دوخته. کسی از غوغایِ درونم خبر ندارد؛ آدمِ خنثایی شدهام، نه رنگی از شادی دارم و نه عمقی از غم؛ تنها خستگیِ ممتد از نامرادیهاست.
گوشهای نشستهام و میخواهم این غبارِ تنهایی را از تنم بتکانم؛ میخواهم به سوی روشنی قدم بردارم و هر آنچه که جانم دوست دارد را به سویم جذب کنم. میخواهم این بارِ سنگینِ منفیها را رها کنم.
کاش بشود. دلم میخواهد موفق شوم؛ میخواهم همین حالا چشم ببندم، چند دقیقهای فقط به نور فکر کنم و وقتی چشم میگشایم، ببینم لامپِ اتاقم روشن شده است.
میخواهم شروع کنم، اما بگذار اندکی صبر کنم. نمیدانم چرا هنوز راهی به سوی آن نور پیدا نکردهام.
دلم برای بعضی صداها تنگ است؛ برای آن قربانصدقههای نشنیده، برای آن صدایِ زیری که مثلِ نسیمی نوازشگر، روحم را آرام میکرد. دلم برای نگاههای پرمهرِ ملتمسانه تنگ شده...
خدایا، به این قلبِ خسته، آرامش عطا کن. و این ظلمت بی انتهای درونم را اندکی نور ببخش
***📕♉️