فرار، چارهی آدمی نیست؛ که در جغرافیای این جهان، هیچ بنبستی برای پنهان شدن از دستِ سرنوشت وجود ندارد. در پهنهی هستی، کجا میتوان از کمندِ تقدیر گریخت؟ اگر سرنوشت را گریزگاهی بود، خاک اینگونه مأوای خفتگانِ بیشمار نمیشد و آتشِ هجران، خرمنِ عشاق را به خاکستر نمینشاند. پس مهراس و مگریز؛ با ترسهایت رو در رو شو، بپرس و بشنو، و بگذار از تو بپرسند. به دیگران مجالی بده، که شاید این آخرین فرصتِ بازمانده در دستهای لرزانِ کسی باشد.
من به یقین دانستهام که اگر کوهها به هم آیند و آسمان بر زمین فرود ریزد، سرنوشت از حکمِ لجبازانهی خویش باز نمیگردد. مگر این تقدیرِ کجمدار، دلش به حالِ نوعروسی سوخت که در شبِ وصال، رختِ عزا بر تنش نپوشاند؟ مگر به مادری که نُه ماه با جنینِ خویش واگویه کرد، رحم آورد؟ مگر دلشکستگیِ کسی که تمامِ سهمش از دنیا یک «او» بود، توانست او را نرم کند؟ سرنوشت، چشمانِ بسیاری را در سوگِ عزیزان به دریا نشانده است. خود را مفریب؛ که نه سیلابِ اشک
سدِ راه اوست و نه ضجههای دلشکستگان، مهارِ بیرحمیاش.
او مسیرِ خویش را میپیماید، بیاعتنا به جراحتی که بر جانِ ما مینهد. گاه در هیبتِ عفریتهای بدسگال ظاهر میشود و گاه در قامتِ فرشتهای بیهمتا. اگر بخواهد، محال را در ازدحامِ میلیونها غریبه پیش پایت سبز میکند و اگر نخواهد، تو را در خانهی خویش چنان به بیراهه میبرد تا آنچه باید ببینی را نبینی و آنچه نباید، درست برابر چشمانت قد بکشد.
او گاه گرهی کور بر روزگارت میزند که تدبیرِ جن و انس به گشودنش راه نمیبرد، و گاه چنان بندها را میگشاید که انگشتِ حیرت به دندان میگزایی. سرنوشت، نه سفارش میپذیرد و نه به تمنای ما رام میشود؛ او بسانِ خودت، خیرهسر و یکدنده است.
بپذیر که ما محکوم به فاصلهایم. نزدیکیِ ما، قرابتِ جرقه و باروت است؛ در کنار هم، جهانِ خویش را به آتش میکشیم. باید با این تقدیر—even اگر شوم باشد—دستِ دوستی داد؛ که پذیرش، تنها راهِ تاب آوردنِ
این اجبار است. میدانم دردناک است، اما لعن و نفرین یا ناز و نوازش، تغییری در این روند نمیدهد. آن حسرتی که باید بر دل بنشیند، سرانجام خواهد نشست.
از من، از خودت، و از این سرنوشتِ نامهربان فرار نکن. او از همان دم که در صُلبِ پدران و رَحِمِ مادران بودیم، به ما دهنکجی میکرد. من لبخندش را به یاد ندارم. ما نه کاتبِ این سرنوشتیم و نه قاریِ خوشخوانِ آن؛ هرچه هست، دردی است مشترک میانِ من و تو، و گرهی مُهر شده بر پیشانیِ تقدیرمان.»