ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه مجیدی
فاطمه مجیدیخود را به برکه‌ی کلمات می‌سپرم تا دست‌های بی‌شعرم را بگیرد.
فاطمه مجیدی
فاطمه مجیدی
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

یک تجربه‌ی شخصی

از اعتراف به این‌که این یادداشت، یک تجربه‌ی شخصی است و نه صرفن زاده‌ی خیال و خواب، می‌هراسیدم. اما پس از آن‌که ژرف‌تر اندیشیدم، دریافتم که یادداشتم را از ماجرایی تخیلی و غیرحقیقی، به تجربه‌ی زیسته‌ی نقش‌بسته در قالب کلمات تبدیل می‌کند. معنی متفاوتی دارد اگر این‌گونه باشد.

زندگی با من کینه داشت و روزی تصمیم گرفت مرا به‌طور کامل طرد کند.

من از کل دنیا فقط اتاق کوچکم را داشتم. به‌راستی که اتاق خودم نبود، مکانی بود که به آن پناه برده بودم و مالکش من نبودم. به هرحال، دیگر آن اتاق هم پناهگاه من نبود‌. کلماتی که روی دیوارها نوشته بودم، به‌خودی‌خود محو شدند و رفتند؛ به‌گونه‌ای که باورشان شده بود هرگز نوشته نشده بودند.

پیش از آن‌که زندگی مرا بیرون کند، کودکی‌ام را پس خواستم؛ از قبر در آوردمش و بین برگه‌های کتاب شعر پایین تخت پنهانش کردم. زندگی به من یادآور می‌شد که آن کتاب هم متعلق به من نیست.

وقتی دو دستش را روی شانه‌هایم می‌فشرد و مرا به سمت در هدایت می‌کرد، از پنجره دیدم که مرگ با هفده سالگی‌ام قدم می‌زند. به سمت درختان برهنه‌ی کنار دریاچه دویدم. او دیگر آن‌چنان زنده نبود؛ موهایش از ته تراشیده شده بودند و سینه‌هایش از لطافت، خالی. زنانگی‌اش قطره‌قطره شب شده بود و در معلق‌ترین لحظه‌اش، دیدم که زندگی را در تنهایی خویش دنبال می‌گیرد؛ در تنهایی و در امیدهایش.

فاطمه مجیدی

نویسندگیتمرین نویسندگیمدرسه نویسندگی
۷
۳
فاطمه مجیدی
فاطمه مجیدی
خود را به برکه‌ی کلمات می‌سپرم تا دست‌های بی‌شعرم را بگیرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید