آن روزها، بعد از رفتن دخترم، زندگی برایم معنی دیگری نداشت. صبح که چشم باز میکردم، خودم را کنار خاکهای تازه قبرش مییافتم و غروب که برمیگشتم، باز همانجا بودم. چند روزی بود که هنگام برگشتن، پیرزنی را میدیدم که کنار قبرستان مینشست. او هر روز بیتابی مرا میدید و نگاه نگرانش را روی صورتم حس میکردم.
یک روز غروب، دست روی شانهام گذاشت و آرام گفت: «بیا با من، چیزی دارم که از این درد رهاییات بدهد.»
من اما در آن غم سنگین، فقط به دنبال رهایی بودم. به پیرزن اعتماد کردم و بیآنکه بدانم به کجا میروم، پشت سرش راه افتادم. خانهاش همان نزدیکیها بود.
ای کاش نمیرفتم. ای کاش آن روز میتوانستم درد را بپذیرم، احساساتم را درک کنم و اجازه دهم زمان زخمم را التیام بخشد. اما درد از دست دادن، آنقدر سخت و سنگین بود که نفسم را بند آورده بود و من فقط میخواستم یک لحظه، حتی شده برای چند ثانیه، فراموشش کنم.
حالا که به آن روز فکر میکنم، میبینم آنجا خانه نبود؛ ویرانهای بیش نبود. دیوارهای ترکخورده، شیشههای شکسته و بوی نم. اما من در همان ویرانه، برای اولین بار بعد از مرگ دخترم، آرام گرفتم.
چند ساعت را بیآنکه بدانم چگونه گذشت، با وسیلهای شیشهای در دست سپری کردم. چیزی شبیه یک لوله کوچک. پیرزن گفت: «این درد را میکشد.» راست میگفت. برای چند ساعت، درد را نکشت، اما من را به جایی برد که انگار هیچ غمی وجود نداشت.
رهاییاش عجیب بود. مثل این بود که روحم را برای لحظاتی از تن خستهام بیرون کشیده باشند.
نمیدانم چه شد. همان روز اول، همان لحظهای که دود درون سینهام نشست، نخِ اراده از دستم رها شد. روز بعد، بیآنکه با خودم بجنگم، بیآنکه به دخترم فکر کنم، منتظر پیرزن بودم. همان جا، کنار همان قبرستان. انگار تمام زندگیام شده بود رسیدن دوباره به آن رهایی عجیب.
غروب شد و پیرزن نیامد. دلم میخواست زمین و زمان را به هم بدوزم. اما جالب اینجاست: دیگر خودِ پیرزن را نمیخواستم. انگار وجودش برایم بیمعنی شده بود. فقط آن وسیله شیشهای را میخواستم، همان دودی که برای چند ساعت مرا از این دنیای بیرحم میبرد.
تمام وجودم یکپارچه درد بود. دردی که ربطی به قبر دخترم نداشت، دردِ نبودنِ آن ماده. و من هنوز به اشتباه، به دنبال آن "درمان" میگشتم.
آن شب، تمام بدنم خیس عرق بود. انگار دیگر مال خودم نبودم. استخوانهایم درد میکرد، ضربان قلبم آنقدر بالا زده بود که فکر میکردم میترکد. تا صبح چشم روی هم نگذاشتم. فقط منتظر بودم آفتاب بزند تا بروم به خانه پیرزن.
صبح که شد، رفتم. اما پیرزن در خانه نبود.
این بار دیگر منتظر نماندم. به دنبال مواد، همه جا را گشتم. پارک، بازار، خیابانهای خلوت... تا اینکه رسیدم زیر پل. آنجا، چند نفر نشسته بودند و همان وسیله شیشهای در دستشان بود.
وقتی آنها را زیر پل دیدم، دلم ذوق زد. یک لحظه ترسیدم، اما شوقم آنقدر زیاد بود که ترس را زیر پا گذاشتم و رفتم کنارشان نشستم. تعارف کردند و من پذیرفتم.
دیگر به خانه نرفتم. تا صبح کنار آنها ماندم. وقتی صبح شد، دیگر خودم نبودم. انگار آن آدمی که صبح دیروز از خانه بیرون زده بود، مرده بود. دیگر اثری از من نبود.
---
حالا که سالها از آن شب میگذرد، گاهی به آن زیر پل فکر میکنم. به آن شب که فکر میکنم، میبینم آن "من" واقعاً مرد. اما چیز عجیبی هست: گاهی آدمها میتوانند دوباره زنده شوند. من حالا اینجا هستم، زندهتر از همیشه، تا برای کسانی که هنوز زیر پلها هستند بگویم برگشتن ممکن است.