از کجا عاشق شدم؟ از کودکی
از همان دوران کودکی، درس فارسی برای من مساوی بود با آرامش،خیال راحت؛ نقاشی هایی که در کتاب بود ، برای من حس عجیبی داشت. حسی که انگار ذهنم پس از مدتی کندوکاو و بالا و پایین بالاخره محل سکون خود را می یابد و آرام می گیرد. حتی وقتی که دارم این کلمات را می نویسم همان حس آرامش ده سال قبلم را احساس می کنم و البته دلم هم تنگ می شود.
بزرگتر که شدم، سال اول راهنمایی، مدرسه ای که در آن ثبت نام کرده بودم برای ورودی های جدید کلاس تابستانه برگزار می کرد. ریاضی، علوم،زبان و ادبیات. اولین بار که این لفظ خوش آهنگ و زیبا را شناختم، همنیجا بود. معلم ها کلی جزوه و نکته می گفتند و ما می نوشتیم. فکر می کنم اولین باری که از دنیای کودکی و شادی که داشتم جدا شدم همینجا بود. هر روز چند صفحه دفتر سیاه می کردیم و معلوم نبود آنها را کی بخوانیم، یاد بگیریم....
سه گروه بودیم. یکی از دوستان دوران ابتدایی در گروهی دیگر قبل از گروه ما کلاس ادبیات را شرکت کرده بودند و به من جزوه اش را نشان می داد؛که ببین چقدر سنگین است و این همه نکته و فلان. برای اینکه شاید انتظار داشتیم ادبیات سبک تر باشد اما من در کمال آرامش گفتم: چیزی نیست یاد می گیریم.
بعد از آن ادبیات شد تنها چیزی که من واقعا با تمام وجودم می خواستم. اینکه هر لحظه زندگی برای آن باشد. از این جهان به آن جهان . از این خیال به آن خیال. ذره ای از این عشق برایم کمرنگ نشده؛ هرچقدر که بیشتر از قبل می فهمم چیزی نمی دانم حتی هرچقدر هم که سخت تر می شود من بیشتر از قبل شیفته می شوم و می خواهم تنها و تنها بخوانم و بخوانم و بخوانم...
ادبیات برای من خود آرامش است. پناهگاه است. هیچ وقت مرا خسته نمی کند. دلزده نمی کند. مرا نمی راند. ادبیات برای من تمام نمی شود. هزارتویی پر از رمز و خیال.
من عاشقم، عاشق ادبیات