ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

ای کاش ضبط صوت قدیمی بودم

اگر در دهه شصت، به جای اینکه فرانک بدنیا میومدم، شیئی بودم!؟
دلم می‌خواست یک ضبط صوت قدیمی می بودم؛با نواری از جنس راز در سینه ام،و دو چرخِ خستگی‌ناپذیر بر شانه‌ام که دنیای مارپیچ مرا می‌گرداند.

آنگاه، قصه‌هایم را، قاب به قاب، برایت روایت می‌کردم.با فشردن دکمه (Play)، نخستین حلقه آغاز می‌شد:
صدای هایده، شبنم سحر را بر گلبرگ خاطراتت می‌نشاند.
سپس مهستی، از شکوه عشقی ناتمام می‌خواند در اتاقی که بوی صبر و دود سیگار می‌داد.

نوبت حمیرا بود که پنجره‌های دل را به روی باران بگشاید.
ابی، نسیم شمال و عطر یاس را در فضای خاک‌گریبان می‌پاشید.
داریوش، شجاعت و شرری جاویدان را فریاد می‌زد و سیاوش قمیشی، دل را به کوچه‌باغ‌های رؤیا می‌برد.

شماعی‌زاده، قصه‌اش را چون نقلِ شیرین بر زبان سکوت می‌ریخت. سپس چراغ‌ها کم‌فروغ می‌شد و نوبت به گوگوش می‌رسید تا با اشک و لبخندش، از روزگار و رؤیا پرده بردارد.
عارف، دل را بر کف می‌نهاد و از سوختن و ساختن حکایت می‌کرد.
معین، تپشِ تندِ زندگی را در رگ‌های زمان تزریق می‌کردو صلابت ستار، ستون‌های خانه را استوارتر می‌ساخت.

در خلوت نیمه‌شب، آوای جاودان شجریان، طلوع آفتاب را نوید می‌داد.
ویگن، نوستالژی اولین کافه‌های پایتخت را زنده می‌کرد. فرهاد، با جمعه اش، زخم تنهایی مشترکمان را می‌گشود و دلکش، با ناز و نگاهش، دلربایی می‌کرد.

آغاسی شور می‌آفرید و مرتضی، نوای غربت را در جان می‌نشاند.
سوسن و رامش، چونان دو نگین درخشان،زیبایی و قدرت را یکجا ترنم می‌کردند.
بتی، شادیِ ساده را هدیه می‌داد و عهدیه، با صدای نرم و گرمش، مأمنِ لحظات می‌شد.

و در سکوتِ سنگین پاسی از شب،وقتی ماه از لای پرده‌ی ابر سرک می‌کشید،
نوار را به ابتدا برمی‌گرداندم؛

گریه کن؛ عارف، اشک‌های درون را جاری می‌ساخت.

ای کاش ضبط صوت قدیمی بودم...

نه برای بازگشت، که برای ریشه. برای آن که بدانی از کدام سرچشمه‌های پاک سیراب شده‌ای.
من، با تمامی خش‌خش‌ها و هیس‌هایم، نگهبان این گنجینه‌ی بی‌بدیل بودم؛
تا این گوهرهای ناب را،یکی یکی،دوباره برایت زمزمه کنم.

ضبط صوتدهه شصتقدیمی
۳۳
۲۶
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید