
نام من فرانک است. و این، روایت زندگی من نیست؛ حکایت بازگشتم به خانه است.
همه چیز از بوشهر آغاز شد. از همان نخستین نفسی که کشیدم. هوا آکنده از عطری آشنا بود؛ بوی نمِ شور دریا که با رایحۀ تند ماهیهای تازه و گرمای خاکِ اشباعشده از رطوبت درهم تنیده بود. این بو، اشک شوق به چشمانم آورد. برای دیگران این تنها عطر یک شهر ساحلی بود، اما برای من، بوی خانه بود. خانۀ گمشدهای که گویی قرنها بود از آن دور افتادهام.
در اسکله، به نوار طلایی خورشید بر پهنهٔ نیلگون خلیجفارس خیره مانده بودم که ناگهان صدایشان از ژرفای امواج برخاست؛ فریادهای نافذ مرغان دریایی. برای گوشهای دیگر، این صداها تنها آوازی معمولی بود؛ اما برای من، نوایی بود که از اعماق وجودم، از ژرفای تاریخ فراموششدۀ روحم، فرامیخواندم. با خود اندیشیدم: چگونه میشود جایی را برای نخستین بار ببینی و در همان لحظه، دلت برایش لک بزند!؟
برای ثبت غروب، بر فراز صخرههای ساحل رفتم. در میانۀ نگاه از پشت دوربین، محو پرواز مرغان در افق شده بودم که ناگهان پایش لغزید. یا شاید پاهای خودم. هر چه بود، تعادلم را باختم و در چشم برهم زدنی، خود را در آغوش آبهای خروشان و یخبندان دریا یافتم.
برخورد با آب، شوکی برقی بود که تا مغز استخوانم پیش رفت. امواج خشمگین، بیرحم مرا در خود میپیچیدند و به سنگها میکوبیدند. آب شور به حلقم ریخت و فریاد خفهشدۀ ریههایم در گلویم شکست. دست و پا میزدم، میجنگیدم، اما دریا با تمام قوا به مقابله برخاسته بود؛ گویی با دشمنی دیرینه روبروست که بر تمامی زخمهای پنهانم آگاه است. به تدریج، نیرویم تحلیل رفت. دیگر طاقت نبرد نداشتم. تسلیم شدم.
و در همان ژرفای ساکت و سبز، در آستانۀ نیستی، معجزهای رخ داد. ترس ناگهان رخت بربست و آرامشی وصفناشدنی، همهجای وجودم را فراگرفت. همهمۀ جهان ، فریادهای مردم، هیاهوی نجات،به کلی محو شد و تنها یک صدا مانده بود؛صدای بالزدن. آوایی آشنا که از دوردست میآمد و هر لحظه نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
چشمانم را بستم و رؤیابینی آغاز شد. دیگر انسان نبودم. من مرغ دریاییای بودم با بالهایی نیرومند و چشمانی تیزبین که افقهای دوردست را میکاوید.
خاطرات، نه چون تصویر، که همچون سیلابی از احساس به سویم هجوم آوردند.
آزادی را در شکافتن باد با بالهایم حس کردم؛ در اوج گرفتن بر فراز بیکرانهای نیلگون.
عشق را به یاد آوردم؛ رقصی آسمانی با جفتی با پرهای خاکستری و نوکی زرد، و ساختن آشیانهای از علفهای دریایی بر فراز همان صخرههایی که اکنون از آنها فروافتاده بودم.
دردِ فراق را چشیدم؛ روزی که توفانِ بزرگ آمد و جفتم برای همیشه به آغوش دریا بازنگشت.
و شادی زندگی دوباره را به خاطر آوردم؛ گرم کردن تخمها در پناه پرهایم و لرزشی که نوید زادهشدن جوجههایی بیصبر را میداد.
در آن لحظه، همۀ پازل زندگی کنونیام کامل شد. این احساس آشنایی عمیق، این عشق سرکش به دریا، این همذاتپنداری با فریاد مرغان، همه و همه یادگاری از زندگی راستین من بود. من در گذشته، مرغ دریاییای بودم که بر این صخرهها میزیست و عمرش در آغوش این دریا به سر آمده بود.
ناگهان، نوری تند چشمانم را آزرد. نفسی عمیق، اینبار از شُشهای انسانیم، کشیدم و سرفهزنان به هوش آمدم. بر برانکارد بودم و چهرههای نگران غریبهها گرداگردم. مرا نجات داده بودند.
اما من دیگر آن فرانک پیشین نبودم. در بیمارستان، از پشت پنجرهای رو به دریا، مرغان را مینگریستم. دیگر دلم برای آنها تنگ نمیشد. دلم برای خویشتنم تنگ میشد؛ برای آن بخش از وجودم که هنوز در آسمان اوج میگرفت و آزاد بود.
حتی امروز، پشت میز کارم، با پنجرهای که به روی باد گشوده است، این بیقراری آرام نمیگیرد. نسیمی که از دریا میوزد، بر پشت کتفهایم نوازشی گذرا مینهد و دردی آشنا برجای میگذارد؛ دردی که جای بالهای ازیادرفته را به من یادآوری میکند. بیاختیار از جا برمیخیزم و به کنار پنجره میروم. نفسی ژرف میکشم؛ هوا، بوی خانه را دارد. آنگاه به مرغان دریایی مینگرم که در بیکران آسمان، آزادانه پرواز میکنند.
امروز، با هر بار دیدنشان، لبخند میزنم.گاه بر صخرهها برایشان خرده نان میپاشم و در جستوجوی چشمانی آشنا، خیرهشان میشوم. چرا که اکنون به یقین میدانم که سفرم به بوشهر، یک گشتوگذار ساده نبود. یک زیارت بود. یک بازگشت به خانه.
و این بار، بر آنم تا برای همیشه، در این خانه بمانم.