
ساعتها بود که دستپاچه بود. هوا که تاریک میشد، قرار بود مهمان بیاید. مهمانی که قرار نبود کسی از آمدنش باخبر شود. نه همسایه ها، نه رسانه ها، نه حتی فرشتگان مقرب. فقط یک دعوت ساده و یک پذیرایی ساده تر.
خدا قرار بود برای شام مهمان خانه اش باشد.
او،مردی میانسال و اهل قلم بود، تمام روز را به تمیز کردن وسواسی خانه گذرانده بود. نه اینکه خانه کثیف باشد، اما وقتی قرار است وجود مطلق، منشأ تمام هستی، مهمان خانه خاکی تو باشد، حتی یک ذره غبار روی قاب عکس هم میتواند توهینی ناخواسته باشد. فرش را تکانده بود، کتابها را به ترتیب حروف الفبا مرتب کرده بود و بهترین چای خود را در ظرف بلورینی ریخته بود.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: چه غذایی باید میپخت؟
به خداوند یکتا چه باید تعارف کرد؟ غذایی که با آتش پخته شود؟ میوهایی که با آب خاک رشد کرده؟ نانی که از گندم های زمینی به دست آمده؟ همه اینها پیشکشی بود ناچیز در برابر خالق همه چیز. دستپاچه به کتابخانه اش پناه برد و صفحات کتابهای مقدس و فلسفی را ورق زد. در هیچکدام دستور پختی برای میزبانی از خدا نیافت. تنها چیزی که یافت، این بود: هر چه از دستت برمی آید، با خلوص نیت انجام بده.
پس تصمیم گرفت ساده ترین و صمیمی ترین غذایی که بلد بود را بپزد؛یک دیزی عدسی، با پیاز داغ و نان تازه. غذایی که خودش در شبهای تنهایی میخورد.
ساعت مقرر فرارسید. صدای زنگ در به آرامی به صدا درآمد. ضربان قلبش تند شد. نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
پشت در، شخصی ایستاده بود با چهره ای معمولی. نه نوری از او ساطع میشد، نه هاله ای دور سرش بود. لباس های ساده و تمیزی به تن داشت و با آرامشی وصف ناشدنی لبخند میزد. اگر در خیابان می دیدش، هیچگاه فکر نمیکرد که این شخص، همان مهمان ویژه است.
با لکنت خوش آمدید گفت.
و مهمان با صدایی آرام که انگار از همه ی جهت ها می آمد و در عین حال، بسیار خودمانی بود:ممنون برای دعوتت
وارد شد و روی ساده ترین مبل خانه نشست.
مرد پیشنهاد داد که چای بریزد. مهمان پذیرفت.
دستانش از اضطراب می لرزید، لیوان چای را برداشت تا برای مهمان ببرد که ناگهان لیوان از دستش لیز خورد و روی فرش تمیز خانه ریخت.
وای! ببخشید! من خیلی حواسم پرت بود! فریاد زد و صورتش از خجالت سرخ شد. تمام زحماتش به باد رفته بود. اولین تصور، بدترین تصور ممکن بود.
مهمان لبخندی زد، خم شد و لیوان را از روی زمین برداشت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. نگران نباش، این فرش، بافته من است. این چای، برگ های بوته هایی است که من آفریدم. و این دست های لرزان تو را هم من همینطور ساختم. همه چیز، بخشی از من است. چرا باید از ریختن من روی من ناراحت شوی؟
مرد برای لحظه ای خشکش زد. عمق این حرف در وجودش رسوخ کرد. تمام اضطرابش مانند دودی که از پنجره بیرون برود، ناپدید شد. آنها سر میز شام نشستند. عدسی را کشید و با نان تازه خوردند.
او پرسید: سؤال کردن از شما بی ادبی است؟
نه...
خدا گفت: دلیل آفرینش تو همین بود. برای پرسیدن.
پس بگویم... چرا؟ چرا همه این دردها؟ چرا جنگها؟ چرا بیماریها؟ چرا این همه ظلم و بی عدالتی؟ چرا سکوت میکنی؟
خدا قاشق عدسی اش را زمین گذاشت و به چشمان مرد نگاه کرد. نگاهش پر از مهربانی و دردی کهن بود. من سکوت نمیکنم. من فریاد میزنم. من در نجوای باد با برگهای درختان حرف میزنم. در خنده یک کودک خودم را نشان میدهم. در دستانی که به دیگری کمک میکنند، حضور دارم. در اشکی که برای از دست رفتن ریخته میشود، جاری ام. درد و رنج را نیافریدم تا تو را عذاب دهم. بلکه فضایی آفریدم تا تو، عشق را بیافرینی. گذشت را انتخاب کنی. شجاعت را تعریف کنی. اگر هیچ رنجی نبود، مهربانی تو چه معنایی داشت؟ اگر تاریکی نبود، شمعِ امید تو چگونه میدرخشید؟
اما ما ضعیفیم. گم میشویم.
دقیقاً به همین دلیل، خدا لبخندی زد و کمی بیشتر عدسی خورد، این عدسی واقعاً خوشمزه است. و ادامه داد: دقیقاً به همین دلیل اینجایم. نه به عنوان قاضی، نه به عنوان پادشاه. بلکه به عنوان یک مهمان شام. تا به تو یادآوری کنم که من در ساده ترین و صمیمی ترین چیزها هستم. در غذایی که می پزی، در هوایی که تنفس میکنی، در سؤالاتی که می پرسی و حتی در اشتباهاتت. تو به دنبال معجزه های بزرگ در آسمان میگردی، در حالی که بزرگترین معجزه این است که در این لحظه، تو و من، داریم با هم عدسی میخوریم.
شام تمام شد. خدا از او تشکر کرد و به سمت در رفت. پیش از خداحافظی، برگشت و گفت: فقط یک درخواست دارم.
هر چه بگویی.
دفعه بعد که مهمان داشتی، فرقی ندارد که چه کسی است، با او همانطور رفتار کن که امشب با من رفتار کردی. چون من، در هر یک از آنها هستم.
و در را بست و رفت.
مرد تنها ماند. به دیزی خالی عدسی نگاه کرد. به لکۀ چای روی فرش نگاه کرد. هیچ چیزی تغییر نکرده بود، اما انگار همه چیز تغییر کرده بود. جهان، همان جهان بود؛ اما حالا معنایی دیگر داشت. او دیگر نه میزبان خدا، که بخشی از خدا بود که به میزبانی خودش رفته بود.
و فهمید که بزرگترین معجزات، نه در رعد و برق، که در سکوتِ یک شام معمولی رخ میدهند.