
من فرانک هستم، دختری در سرزمین طعمها. زادهٔ جنوبم، با موهایی مجعد به رنگ سیاهی شب و چشمانی که گویی از پشت صفحات کاغذ کالک به جهان مینگرند.دنیای من، دنیای سمفونی طعم ها و کلمات است.
کشف من در پنجسالگی، با گاز گرفتن کتاب مصور باغ اسرارآمیز آغاز شد. ناگهان طعم خاک نمناک زیر دندانم ترکید، شیرینی عسلِ وحشی روی زبانم جاری شد و بوی رُزهای سرخ بینیام را پُر کرد. اما اوج این راز در یک روز بارانی پاییزی رخ داد، وقتی برگی از شازده کوچولو را در دهان گذاشتم و طعمِ گُلِ سنگ و صخرههای نمناک، شیرینی ستارهها، گَسِ بادهای صحرا و تلخی تنهایی شازده کوچولو را چشیدم.
اتاقم به آشپزخانهای جادویی بدل شد و اطرافیان، مرا کتابخوارِ ذائقهسنج نامیدند. و سفر طعمها برای من اینچنین آغاز شد...
یادم میآید روزی که دل به امواج خروشان صد سال تنهایی سپردم. طعمش همچون یک آبمیوهٔ گرمسیری غلیظ و رؤیابی بود که با شیرینی پاپایای رسیده شروع میشد، اما رگههایی از نمک اشک و تلخی موز نرسیده را در پسزمینه حس میکردم؛ طعمی که مدام بین واقعیت و جادو در نوسان بود.
سپس پا به سرزمین میانه گذاشتم. ارباب حلقهها برایم طعم یک نان تازه پختهشده از دشتها را داشت، با عسل بلوط و کرهٔ نمکی، اما ناگهان با دودی سرد از اعماق زمین و طعم فلز کهنهٔ حلقه درهم میآمیخت و در لایههای بعدی، طعم توتهای جنگلی تازه و شراب کهنه روی زبانم جان میگرفت.
هر کتاب، یک سفر بود. ناتور دشت برایم یک ساندویچ پنیر سوئیسی ساده بود با یک نوشابه گازدار قدیمی؛ طعمی که هم ترشمزه بود، هم تنهایی نوجوانی را در خود داشت و هم شورشی شیرین.
کوریِ ساراماگو را که به دندان گرفتم، دنیا برای لحظهای در کامم تاریک شد. طعمش همچون تکهیخ بیطعمی بود که ناگهان روی زبانم آب میشد و تلخی مطلق و ترسی خاکآلود در گلویم جای میگرفت. این طعم تا اعماق وجودم نفوذ کرد، گویی خود نابینا شده بودم و تنها با حواس دیگرم طعم هراس را میچشیدم. اما شگفت که پس از قورت دادن این یخ بیروح، طعم شیرین و گنگ امید را حس کردم.
انسان در جستجوی معنارا چشیدم و طعم یک قرص نان خشکِ سیاه را زیر دندان حس کردم که جویدنش سخت بود، اما با هر لقمه، طعم شور مقاومت و شیرینی رهایی درونی را میچشیدم.
غروب بتها همچون یک شکلات تلخ ۹۹٪ با تکههای نمک درشت بود که بیپروا به کامم حمله میکرد؛ اول شدیداً تلخ میزد، اما به تدریج عمق و غنای آن را حس کردم و انرژی انفجاریاش در من آزاد میشد.
هستی و نیستی برایم طعم یک اسپرسوی تلخ و غلیظ بود در لیوانی خالی، با بوی دود سیگار یک کافهٔ پاریسی که پس از نوشیدن، طعم سنگین آزادی و مسئولیت را برای همیشه بر جانم مینشاند.
از ضیافت باشکوه جنگ و صلح با آن خاویار و ودکا گرفته، تا قهوهٔ تلخ و عرفانی ملت عشق، و از پیاز تند و عریان کنندهٔ مسیح بازمصلوب تا شهد یاسمنِ آمیخته با اشک پیامبر... هر یک ادویهای خاص در آشپزخانهٔ روحم شدند.
شوهر آهو خانم را که گاز زدم، طعم یک قورمه سبزی اصیل و پرحرارت را حس کردم؛ هم چرب و نرم بود، هم ترش و تندِ تمبر هندی و لیمو عمانی، انگار که طعم رنج و شادیهای زندگی عادی را یکجا در کامم ریخته بودند.
سپس نوبت به برادران کارامازوف رسید. این کتاب برایم همچون خورشتی غلیظ و تاریک از گوشت بود، با سس شراب قرمز و قارچهای کوهی، به گونهای که هر قاشقش بحرانی اخلاقی و پرسشی فلسفی را در وجودم بیدار میکرد.
آنا کارنینا طعم یک بشقاب خاویار لوکس را داشت، ولی زیر آن نان سوخته پنهان بود؛ طعم اشرافیت و عشق ممنوعه که به ناامیدی مطلق میرسید.
سفرم به دنیای کنت مونتکریستو مرا به کام شراب کهنه و گرانقیمتی کشاند که در ابتدا نرم و دلنشین بود، اما پس از چند جرعه، طعم فلز سرد انتقام در گلویم مینشست.
در اتاق زیرشیروانی فقرزدهٔ جنایت و مکافات، تنها طعم یک سوپ کلم تلخ و سرد را حس کردم که طعم فقر، تب و عذاب وجدان را یکجا در خود داشت.
اما غرور و تعصب برایم مثل یک چای پنجعصاره با تکههای کوچک و ظریف شیرینی خامهای بود؛ در نگاه اول ساده، اما پر از طعمهای ظریف کنایه، شوخطبعی و عشقی رمانتیک.
مردی که میخندد را که گاز زدم، طعم یک نان زنجبیلی عجیب به کامم نشست که ظاهرش شیرین و خندهدار بود، اما وقتی میجویدم، طعم تند زنجبیل و رازیانه و نمک، اشکم را درمیآورد.
سفرم به مصر باستان با سینوهه ادامه یافت، با طعم نان مصری همراه با خرما، عسل و کنجد که شکوه فراعنه و شنهای داغ بیابان را برایم زنده میکرد.
با چنگیزخان به صحراهای گسترده رفتم و طعم کباب گوشت اسب کوهی را چشیدم که روی آتش چوب پخته شده بود؛ خام، قدرتمند و سرشار از بوی دود و آزادی.
آتوسا دختر کوروش شراب انگور قرمز سلطنتی بود در کوزهای سفالی، با طعمی از شکوه هخامنشی، توطئه و غرور یک شاهزادهخانم.
در داستان دو شهر طعم عجیبترین شیرینی دانمارکی را چشیدم؛ یک طرفش پر از خامه و شکلات بود و طرف دیگرش ترش و بدمزه.
دختری که رهایش کردی برایم شکلات داغی بود با مارشملو، گرم و آرامشبخش، اما با رگههایی از نمک اشک و خاطرات گذشته.
سفر معنوی کیمیاگر مرا به چشیدن دانهٔ قهوهٔ خام کشاند؛ در ابتدا تلخ، اما به تدریج شیرین شد و طعم امید و جستجوی گنج درونی را در کامم باقی گذارد.
با سالهای ویرجینیا وولف، سالاد میوهٔ فصلی چشیدم که با سس مایونز ادبی مخلوط شده بود؛ طعمی از جریان سیال ذهن که گاهی شیرین، گاهی بیمزه و گاهی ترش بود.
همزاد داستایوفسکی برایم همچون تکه یخی بود که خودم را به خودم نشان میداد؛ طعمی نداشت، اما حس وحشت از دیدن خودم، تمام حس چشاییام را فلج میکرد.
در تسلیناپذیر ایشیگورو، طعم یک کاپوچینوی سردشده را چشیدم؛ با طرحهای پیچیده روی فوم شیر، اما وقتی مینوشیدم، طعم تلخ و گس آن تمام وجودم را فرا میگرفت و حسی از سردرگمی در هزارتوی انتظارات به جا میگذاشت.
۱۹۸۴ اورول برایم طعم قرص نان خاکستری و بیکیفیتی را داشت که با عطر کلم و گوشت نامشخصی آغشته شده بود؛ هم بیمزه بود، هم مزهٔ دروغ و نظارت ابدی میداد.
اما گفتگو با خدا همچون شیرینی عسل خانگی بود که انگار خود خداوند پخته بود؛ نه شیرینِ زیاد، اما گرم و دلچسب، با طعمی از یک گفتگوی صمیمانه.
مردان مریخی، زنان ونوسی برایم پیتزای دو نیمهای بود با یک طرف پپرونی تند و نمکی و طرف دیگر موزارلا و گوجه فرنگی شیرین.
سپس نوبت به بیشعوری رسید. این کتاب طعمی کاملاً متفاوت داشت؛ طعم یک آبنبات ترش فریبنده با مغزی از صابون. در نگاه اول، شیرینی کنایهآمیز و رنگین آن مرا به خود جذب کرد، اما وقتی پوستهٔ بیرونی را گاز زدم و به مغز آن رسیدم، طعم کف صابون و حالتی تهوعآور تمام وجودم را فرا گرفت. این طعم به من آموخت که فریب ظاهر خوشایند را نخورم و هوشیاریام را در برابر حقههای بیشعورها تیزتر کنم.
نیمهٔ تاریک وجود را چشیدم؛ همچون لیمونادی سیاه که در نگاه اول ترسناک مینمود، اما با چشیدنش، ترکیبی از ترشی لیمو، شیرینی عسل و عمق خاکی زغال فعال را کشف کردم.
در پایان این ضیافت هزاررنگ ایستادهام، با قامتی که زیر بار خرد و شور این همه زندگی خمیده شده، و روحی که به وسعت تمام داستانهایی است که زیسته است. کتابها برایم تنها کاغذ و حرف نبودند، بلکه همسفرانی بودند که دستم را گرفتند و از دل تاریخ، عشق، جنگ و رؤیا گذراندند.
هر یک از آنها ادویهای بود در آشپزخانهٔ روحم.تلخی و شیرینی عشق در بربادرفته، عطر خون و قدرت در کنیز ملکهٔ مصر، شکوه و سقوط در ماری آنتوانت، و نوای اسرارآمیز ژوزف بالسامو که همچون دودی مهآلود بر ذهنم نشست. کمدی الهی مرا از دوزخ به بهشت برد و هوش گلها به من آموخت که خرد، تنها در قلب انسانها نیست.
حالا دیگر من فقط فرانک پیشین نیستم. من جمعی از صداها، نگاهها و قلبها هستم. من خندهٔ دون ژوان را در سینه دارم و اشکهای جیران را در چشمانم. من با ملکه ویکتوریا حکومت کردم و با مسیح، فرزند انسان، رنج کشیدم. نفرتاری در وجودم قصهٔ عشق و قدرت را روایت کرد و عُشاق ماندگار، جاودانگی را در عشق به من آموختند.
و اکنون، این ضیافت به پایان میرسد، اما طعمها و عطرها هرگز محو نمیشوند. چونان بادهای که در رگهایم جاریست، این کتابها درونم زندهاند و هر دم با من نفس میکشند. من سیراب، اما هنوز تشنهام، تشنهٔ قصههای ناشنیده، جهانهای کشفنشده و طعمهای تازهای که رازهای تازهای از زندگی را برایم فاش کنند.
پس این پایان نیست، بلکه آغازی است برای سفری دیگر.