
قدو قواره کوچک و ریزه میزه پسرک را که میدیدی میتوانستی بفهمی که چهارسال بیشتر سن ندارد، با آن پیراهن آبی رنگ و صورت گردش، بغ کرده، دست به سینه و چهارزانو کنار پدرش نشسته بود و با چشمانی که پشت شیشههای عینک آبی رنگش برق میزد خیره به پدرش نگاه میکرد.
چند دقیقهای بیشتر نگذشت که صدای گریهاش بلند شد، انگار تمام توانش برای حفظ بغضش، چند دقیقه بیشتر نبود.
آن قدر جگر سوز گریه میکرد که توجه همه آدمهای اطرافش را جلب کرده بود.
پسرک خود را در بغل پدر انداخته بود و بلند بلند گریه میکرد، گاهی هم لابهلای گریههایش بلند و از عمق جان پدرش را صدا میزد:
_بــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــا.
مادر، همان طور که روبهروی همسرش نشسته بود، خم شد و صورت پسرک را نوازش کرد، پشت سر هم با او حرف میزد و همزمان اشکهایش را پاک میکرد، گاهی وعده اسباب بازی به او میداد و گاهی هم موبایلش را به سمت پسرک میگرفت تا او بگیرد و بازی کند؛ اما دریغ از لحظهای قطع شدن صدای پسرک.
او فقط پدرش را میخواست پدری که تنها سنگ قبری از آن به جا مانده بود با نامی قرمز رنگ، به نام شهید.
گلستان شهدا پر شده بود از صدای پسرکی که دلتنگ پدرش، از عمق جان گریه میکرد، پسرکی که نه با اسباب بازی آرام شد و نه با ناز و نوازشهای مادرش.
چنان سنگ قبر را بغل کرده بود که انگار پدرش را بغل کرده.
مادر، مستاصل نگاه میکرد و کاری از دستش ساخته نبود. ناگهان بی آنکه کسی بفهمد چه شد، صدای گریههای پسرک قطع شد، پسرک از روی سنگ قبر بلند شد و چهار زانو مقابل عکس پدر نشست، بدنش گرم شده بود، آرام گرفت، مثل تمام چهارسال عمرش آرامش حضور پدر را فهمید، پدر کنارش ایستاده بود و دست نوازشش را بر سر پسرک میکشید، مگرنه اینکه میگویند:
_شهدا زندهاند.
پسرک حالا هربار به پیش پدرش میآید، روبهروی قاب عکس بالای قبر میایستد و با بچهها بازی میکند، دیگر مطمئن شده است پدرش او را نگاه میکند نه از درون قاب عکس بلکه در کنارش، هرجا که او بخواهد.
«شادی روح شهید جنگ رمضان سرهنگ پاسدار علی عابدی صلوات»
✍🏻محدثه پیشه
#خرده_روایت