ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا
سمیرایک روانشناس تمام وقت
سمیرا
سمیرا
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

خانه، مطب یا هیچ‌کدام

ترافیک سنگینِ عصر سه‌شنبه مثل همیشه روی اعصابم بود. داشتم از مطب به سمت خانه برمی‌گشتم. دمای بخاری ماشین را کم کرده بودم، اما هنوز هوا سنگین بود. صدای ویز در پس‌زمینه پخش می‌شد و من در ذهنم گفت‌وگوهای امروز را مرور می‌کردم؛ یکی از مراجع‌ها برای اولین‌بار لبخند زد، دیگری گفت بالاخره توانسته سه روز بدون اضطراب بخوابد. چیزهای کوچکی که همیشه مرا زنده نگه می‌داشتند.

رادیو روشن بود، یک قطعه‌ی آرام از پیانو. از آن آهنگ‌هایی که فقط در لحظه‌ی رانندگی معنا پیدا می‌کنند. پشت چراغ قرمز، دستم را روی فرمان گذاشته بودم که تلفن زنگ خورد. اسمش روی صفحه ظاهر شد: نرگس - همکار بیمارستان.

لبخند زدم و تماس را وصل کردم:
– سلام نرگس جون، تو هم توی ترافیکی؟
صدایش خشک بود، بی‌مقدمه گفت:
– سارا… خبر بد دارم. مریم… خودکشی کرده.

دستم ناخودآگاه از روی فرمان لغزید. صدای بوق ماشین پشتی بلند شد. نمی‌دانستم چراغ سبز شده یا دنیا خاموش شده. تنها چیزی که شنیدم، صدای ممتد نفس خودم بود.

– چی گفتی؟ مطمئنی؟
– آره… امروز صبح. خانواده‌اش زنگ زدن. تو آخرین کسی بودی که باهاش جلسه داشتی، نه؟

به شیشه‌ی جلو خیره شدم. ماشین‌ها در مه نور چراغ‌ها محو بودند، مثل آدم‌هایی که می‌دوند ولی نمی‌دانند به کجا.
جلسه‌ی آخرش یادم افتاد. دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل. مانتوی سرمه‌ای پوشیده بود، موهایش جمع بود و بوی قهوه می‌داد. گفت: «خانم دکتر، حس می‌کنم دارم بهتر می‌شم. دیگه اون فکرها کمتر میان سراغم.» من لبخند زدم و گفتم: «همین خیلی مهمه، مریم. یعنی هنوز امید هست.»

حالا داشتم همان جمله را در ذهنم تکرار می‌کردم، ولی کلمات مثل شیشه‌های شکسته در دهانم خرد می‌شدند.

راننده‌ی کناری شیشه را پایین کشید و فریاد زد: «خانم، حرکت کن!»
حرکت کردم. ولی ذهنم در همان اتاق درمان مانده بود. روی همان صندلی خاکستری، کنار همان فنجان چای نیم‌خورده.

در اولین فرعی ایستادم. تلفن هنوز در دستم بود، صدای نرگس می‌آمد:
– سارا، خوبی؟ با منی؟
– آره… فقط نمی‌تونم باور کنم. دیشب براش تمرین تنفس فرستادم. گفت فردا انجامش می‌ده.

سکوت افتاد. صدای باد بیرون ماشین پیچید. روی شیشه بخار گرفته با انگشتم نوشتم: چرا؟ ولی همان لحظه فهمیدم «چرا»یی وجود ندارد که به کار من بیاید.

در دانشگاه به ما یاد داده بودند مرگ بخشی از فرایند انسان است. ولی هیچ‌کس نگفته بود وقتی مرگ دست شاگردت را می‌گیرد، چه‌طور باید از خودت دفاع کنی.

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. ماشین هنوز روشن بود. رادیو حالا خبر می‌خواند. کلمات مثل صدای پس‌زمینه‌ای از جهانی دیگر می‌آمدند:
«…گزارش‌ها حاکی از افزایش افسردگی در میان جوانان…»

یاد حرف‌های مریم افتادم. گفته بود: «همه فکر می‌کنن دارم بهتر می‌شم. من فقط دارم قوی‌تر لبخند می‌زنم.»
من لبخندش را باور کرده بودم. حتی در پرونده نوشته بودم: پیشرفت محسوس.

قطره‌ای اشک روی صورتم لغزید. نه از احساس گناه، از حس ناتوانی. اینکه چقدر انسان شکننده است، حتی وقتی کنار دیگری می‌نشیند تا نجاتش دهد.

تلفن را روی صندلی انداختم و ماشین را در حالت پارک گذاشتم. چند دقیقه فقط به صدای موتور گوش دادم. در ذهنم صدای مریم را می‌شنیدم که می‌گفت: «اگه یه روز نبودم، فکر نکن باختم. فقط خسته شدم.»
همان‌جا، وسط خیابان ولیعصر، بین ماشین‌ها و نور زرد چراغ‌ها، زیر لب گفتم:
«نه مریم… تو اهل باخت نبودی. فقط ما نفهمیدیم چقدر خسته‌ای.»

چراغ‌های شهر در مه شب می‌درخشیدند. دوباره استارت زدم. باید می‌رفتم سراغ بیمار بعدی، فردا، ساعت ده صبح.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
«به خاطر مریم، باید ادامه بدم. برای همه‌ی اونایی که هنوز لبخند می‌زنن، حتی وقتی دارن از درون فرو می‌ریزن.»

احساس گناهدنده عقب با اتو ابزار
۸
۰
سمیرا
سمیرا
یک روانشناس تمام وقت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید