ویرگول
ورودثبت نام
دُریا
دُریامیخواهم بهتر بسُرایم...
دُریا
دُریا
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

فاصله

و اما فاصله ها..

فِیصَله اش را خواهد بست؟

او که روحش چو دریا بی انتها

چو بید رها

تنه او، ستونی برای تکیه های بی ملاحظه من

وحرف هایش،چشمه ای روان

که سراریز میشوداز قلهءسختی بلند.

از جهانش ندانم بَندی و بدانم که از قضا همان کافیست.

آیا برایم او،درهای درونش

را خواهد بست؟

آه که چه بگویم؟چه بگویم؟از آن بهانه های بی رَمَق..

من برای صبر آه شدم و

چاره ام کوته نکرد مشکل را؛

شعله ی غرورم را با چشم های خیس برایش

خاموش کردم و

گفتم و گویم و خواهم گفت:

((تو بمانی و بمانم تا بماند آن طُرّه روشن نگاهت،

تا بماند آن دَم ات که نیست گرمایی..))

سپیداری که سزاوار تر از حال بهار و شِکوه آن یاکریم..

او همان هنگامه صبح بود آری صبحی بی طلوع

که اورا در غروب غمش یافتم،

زخمش کهنه

اما باران خورده و تلخ.

عجیب است که ز او بوی چوب و کاغذ می‌شنوم و

این چگونه ممکن است؟

ذره وجودش جوهری است

برای نوشتن اندوه من!

مثال ماه زنم از کم و بیشش

نقیصی کامل

که شمایلش را چو پنهان کند

روز دگر بی مَحابا آشکار شود.

و او سرو خمیده ای است

که گویی همان شاخسار ها تواضع اویَند و

چنان حیرت آدمی را بر می انگیزند..

مَنِش اش را قدَحی می گویم

که شاید برای بیداری ام بود،

اماهمان خوب شد

برای مست،کردنم..!

۲
۰
دُریا
دُریا
میخواهم بهتر بسُرایم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید