و قسم به تَرَکِ آجرِ اندرگاه گلویم
و نوازش لا به لای انگشتانت
که تنها تورا خواستم.
اما حال نشسته ام
تنها،
طرد شده،
پوچ،
غمزده،
بی خواب..
که دگر چشمانت
طبیب حال بیمارم نخواهد بود..
خَمر نگاهت
چه بد مرا نیست کرد.
تو که حاشا کرده بودی
پس چشد؟
از عقلت گذشتی و ..
دلی گفتی و..
در آخر هم
از ته مانده حال گِل ات
بی نصیبم کردی.
کلمات هاج و واج مرا بنگر!
ببین که چه، بی ملاحظه میآیند و
با تمام به هم ریختگی شان،
صف می کشند کنارهم.
ببین که چه اندوهی،
پشت هر واژه ام نشسته است.
اما عزیز من!
حالا که امانم را بریده ای
و قلبت_که کوه را هم
از پای در می آورد_
پس دگر انتظاری
برای فهمیده شدن
نمانده است.
و درد کمی نیست،
خالی شوی
از آنکه،روزی
وجودت را از قَعرِ
وجودش پر کرده بود.
این گناه من نیست
که مست بودنت
شدم
و ز یاد بردم،نماندنت
تا به ابد را.