آتیش روشن بود و میسوخت ،صدای خورد شدن چوب ها به گوش میرسید ، هیچ صدای به جز آتیش نبود با اینکه ادم ها علاوه بر آتش توی جمع حضور داشتند اما انگار کسی حرفی برای گفتن نداشت ،فقط آتش بود که حرف میزد .اما چه میگفت ؟ ادم های دور آتیش متوجهی حرف های اون نمیشدند اما به خوبی آتش رو میفهمیدند .
۸ نفر دور آتش نشسته بودند ،۸ فرد که در گروه های دو نفرهی نامریی کنار هم نشسته بودند .هر فرد دقیقا میدونست که هم گروهی خودش کیه اما علاقه خاصی به صحبت با اون همگروهی نداشت .اصلا کسی توان حرف زدن نداشت اما بالاخره بعد سکوت طولانی یکی از ادم ها لب هاش رو تکون داد و صدای از وجودش به بیرون کشیده شد ، "خوب هستید؟ " همه به اون نگاه کردند و ناگهان صدای آتش به فراموشی سپرده شد .همه خندیدن. چه چیز در این جمله انقدر خنده دار بود که سکوت طولانی اون ها رو شکست .
