ماهی مینویسد·۳ روز پیشجریانزندگی هنوز جاریست ،باد هنوز میوزد،بچه ها توی کوچه بازی میکنند ،خانم ها در کنار هم غیبت میکنند و میخندند ،پدر ها از سر کار به سمت خانه ها ب…
ماهی مینویسد·۱۰ روز پیشیک روز کاملبچه ها ساعت ۱ رفتند .خداحافظی کردم در رو بستم و پشت در نشستم .بعد از یه عالمهی خنده حالا دلم میخواست گریه کنم .چند دقیقه پشت در نشستم و به…
ماهی مینویسد·۲۴ روز پیشپنجرهوقتی جنگرخ داد ،هیچ وقت فکر نمیکردم میتونه انقدر وحشتناک باشه . اره جنگ زشت بود شاید حتی توی فیلم ها بسیار ترسناک بود اما هیچ وقت فکر نمی…
ماهی مینویسد·۲۵ روز پیشمخفیگاهِ من و سیگارمپشت میز پذیرش ایستاده بودیم .من و حمید ،سارا اون ور میز پذیرش نشسته بود و با حمید در رابطه با اتفاق مسخره ی که اون روز افتاده بود حرف میزد…
ماهی مینویسد·۲ ماه پیشصحنه های ماندگارصحنه های هستند که از ذهن ادم پاک نمیشوند ،صحنه های که بخش جدایی برای خودشان در ذهن ادم ایجاد میکنند و تا ابد به زندگی در ذهن شما ادامه میده…
ماهی مینویسد·۳ ماه پیشآروز های فراموش شدهرو تخت نشست و به بیرون از پنجره نگاه کرد ،درخت شروع به جونه زدن کرده بود .بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت .برای رسیدن به آشپزخونه باید از پله…
ماهی مینویسد·۴ ماه پیشایا تا به حال عاشق شدید ؟ اگه چیزی برای گفتن ندارید سکوت کنید ،حرف ها میتونند خطرناک باشند. میتونند قلب ها رو از کار بی اندازند و به انسان ها آسیب بزنند پس اگه حر…
ماهی مینویسد·۴ ماه پیشخوب هستید ؟آتیش روشن بود و میسوخت ،صدای خورد شدن چوب ها به گوش میرسید ، هیچ صدای به جز آتیش نبود با اینکه ادم ها علاوه بر آتش توی جمع حضور داشتند اما…
ماهی مینویسد·۴ ماه پیشدود سیگارامروز بدجوری هوس سیگار کردم ،با اینکه حتی سیگاری نیستم .دلم میخواد سیگاری به دست بگیرم و آتیش بزنم و دود کنم ،دود کنم و دود کنم و انقدر دود…
ماهی مینویسد·۴ ماه پیشسوپر مامانمامان من یه سوپر وومنه ،وقتی اینو برای انشای مدرسه خوندم تقریبا همه خندیدن .حتی خانم معلم هم لبخندی زد .البته لبخند اون تمسخرآمیز نبود .وق…