ماهی مینویسد·۹ روز پیشفندک بدون سیگارلباس ها رو توی ماشین گذاشتم ،دکمه ی روشن رو زدم و ازش دور شدم .شروع کرد به ریختن اب روی لباسا ،یه دور چرخ زد و به طور کامل شستن شروع کرد .س…
ماهی مینویسد·۲۵ روز پیشگریه اجباری؟وارد سالن آرایشگاه شدم ،چون فضا برام جدید بود بعد از سلام و نشستن شروع کردم به دیدن اطراف . آرایشگر یه مشتری بیشتر نداشت و چون حواسم به اطر…
ماهی مینویسد·۱ ماه پیشلیوان فرانسویآرد رو از یخچال بیرون میزارم و بعد تخم مرغ ها .دنبال شیر میگردم اما تلاش بی فایده است شیر توی یخچال نیست .تصميم میگیرم به جای اون اب استفاد…
ماهی مینویسد·۱ ماه پیشجریانزندگی هنوز جاریست ،باد هنوز میوزد،بچه ها توی کوچه بازی میکنند ،خانم ها در کنار هم غیبت میکنند و میخندند ،پدر ها از سر کار به سمت خانه ها ب…
ماهی مینویسد·۲ ماه پیشیک روز کاملبچه ها ساعت ۱ رفتند .خداحافظی کردم در رو بستم و پشت در نشستم .بعد از یه عالمهی خنده حالا دلم میخواست گریه کنم .چند دقیقه پشت در نشستم و به…
ماهی مینویسد·۲ ماه پیشپنجرهوقتی جنگرخ داد ،هیچ وقت فکر نمیکردم میتونه انقدر وحشتناک باشه . اره جنگ زشت بود شاید حتی توی فیلم ها بسیار ترسناک بود اما هیچ وقت فکر نمی…
ماهی مینویسد·۲ ماه پیشمخفیگاهِ من و سیگارمپشت میز پذیرش ایستاده بودیم .من و حمید ،سارا اون ور میز پذیرش نشسته بود و با حمید در رابطه با اتفاق مسخره ی که اون روز افتاده بود حرف میزد…
ماهی مینویسد·۳ ماه پیشصحنه های ماندگارصحنه های هستند که از ذهن ادم پاک نمیشوند ،صحنه های که بخش جدایی برای خودشان در ذهن ادم ایجاد میکنند و تا ابد به زندگی در ذهن شما ادامه میده…
ماهی مینویسد·۴ ماه پیشآروز های فراموش شدهرو تخت نشست و به بیرون از پنجره نگاه کرد ،درخت شروع به جونه زدن کرده بود .بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت .برای رسیدن به آشپزخونه باید از پله…
ماهی مینویسد·۵ ماه پیشایا تا به حال عاشق شدید ؟ اگه چیزی برای گفتن ندارید سکوت کنید ،حرف ها میتونند خطرناک باشند. میتونند قلب ها رو از کار بی اندازند و به انسان ها آسیب بزنند پس اگه حر…