بیست و نه سالگی چطور به نظر میرسه؟!
شمع روی کیک میگه که امروز آخرین باریه که شمع دهه بیست سالگی رو فوت میکنم. بیست سالگی که بیشترش با غصه خوردن و درگیر درس بودن گذشت و بدتر اینکه همین روند قراره تا سه چهارسال آینده ادامه دار باشه.
ماهان ننر درونم بم میگه اصلا چه اهمیتی داره؟! حالا بیست سال...سی سال... یا اصلا صد سالت باشه.
فقط بزار زودتر این زندگی کوفتی تموم شه و راحت شی. اما این همه واقعیت این نیست نه؟!
این وسط یه چیزی به اسم امید باعث میشه فکر کنم قراره یه روزی همه چیز بهتر شه و در حال حاضر دارم بین این دو تا مود که همزمان هم میخام و هم نمیخام زندگی کنم سوئیچ میکنم.
بیست و نه سالگی تا اینجای کار برام ترسناک بوده. میگم ترسناک چون واقعا دارم فکر میکنم به اندازه کافی به بزرگسالی رسیدم و باید جنبه های دیگه ای از زندگی رو تجربه کنم مثل ازدواج، استقلال و یا حتی مادر شدن.
در مورد هیچکدوم از اینا هیچ تصوری ندارم. من همچنان سعی میکنم بزرگ شم و یاد بگیرم مثل آدم بزرگا رفتار کنم.
حالا اینکه من یه آدم بزرگم که هنوز برای این اتفاقا آمادگی نداره ترسناکه نه؟!
و اینکه من یه آدم بزرگم که نسبت به بقیه آدم بزرگا داره تو بعضی از جنبه های زندگی عقب میفته ترسناک تره نه؟!
احساس متناقضی دارم و خب راستش همین لحظه و همین جا از نوشتن اینکه چه حسی دارم پشیمون شدم.
بیخیال فقط خواستم بمونه به یادگار که چقدر امروز حس عجیبی داشتم.
پ.ن. تا اطلاع ثانوی هر کس گفت خردادیا مودین لطفا قبول کنید.