نشستم پشت در آزمایشگاه روی صندلی های یخ روبه روی آسانسور و تو تاریکی زل زدم ب تنها نور موجود...یعنی صفحه گوشیم.
چند دقیقه قبل میخواستم برگردم داخل و ادامه کارمو انجام بدم اما عین سه نفر سرشونو گذاشته بودن رو میز و خوابیده بودن...میرفتم معذب میشدن و یه چرت کوتاه لازم بود براشون نه؟!
پس دوباره نشستم و فرصت دادم تا نیم ساعت بگذره.
این روزا کمتر از روزای قبل غر میزنم شاید سر این باشه که جی بی تی کار میکنه و دست و پا شکسته میتونه جوابمو بده شایدم سر این باشه که برگشتم دانشگاه و فهمیدم همه چسبیدن به کارشون.
اینکه به هر چیزی عادت میکنیم عجیبه.