جمعه ۲۳ خرداد
صدا میاد...زیاد و از نزدیک
دیشب خیلی کم خوابیدم شاید دو ساعت بنابراین حتی توپ ام نمیتونه بیدارم کنه. این رو به خودم میگم و دوباره به خواب میرم.
تکرار میشه و اینبار خواهرم میگه حتما صدای رعد و برقه. خونه ای که تازه کرایه کردیم فقط یه پنجره داره رو به یه دیوار بلند. نمیتونم ببینم ولی میتونم تصور کنم زمین خیس خیسه و دوباره میخابم.
ده دقیقه بعد تلفن زنگ میزنه. هر دومون خودمونو به خواب میزنیم تا در نهایت اونی که کم میاره تلفنو برداره. خواهرم میره سمت تلفن و با چشمای نیمه باز بش میگم حتما جنگ شده وگرنه همه میدونن این ساعت زنگ بزنن چه عواقبی در انتظارشونه. میخنده و میخندم.
جنگ شده. پشت تلفن میگه نگران نباشید و ما هم میگیم نیستیم. اون دروغ میگه و ما هم دروغ میگیم.
یکم تلویزیون میبینیم و بعد انگار نه انگار که بغل گوشمون این همه اتفاق افتاده من میرم سراغ پروژه میکرو و خواهرم دنبال نون.
ساعت ۱۰ دوباره مامان زنگ میزنه میگه چیکار میکنید و میفهمیم دوباره باید اخبار رو چک کنیم. روحمون یخ میزنه و میترسیم از تنها بودن. بابا میگه پول نقد داشته باشید حتما و ده دقیقه بعد قلکی که قرار بود برای مشهد شکسته بشه میشکنه.
من هنوز درس میخونم و خواهرم ناهار میپزه. هنوز منتظریم همه چیز دروغ باشه و نیست. هر لحظه همه چیز جدی تر میشه.
ساعت پنج میشه. مامان میگه خونه ها رو میزنن و خطرناکه موندنتون. یه لحظه تصور میکنم اگر نباشیم چقدر تنها میشه مامان و بغضم میترکه.
دو تا بلیط برای ساعت شش پیدا میکنیم. لپتاپ، گوشی، شناسنامه و جزوه هامو برمیدارم و راه میفتیم.
توی سینک ظرفای ناهار مونده ولی مهم نیست دو روز دیگه بر میگردیم.
شنبه ۲۴ خرداد
دوباره با خبر روزمون شروع میشه.
با گریه های مامان ادامه پیدا میکنه
و بیشتر مطمئن میشیم خوب شد که برگشتیم خونه.
دلم برای خونه تنگ شده. برای همه چیز
میترسم از اینکه برگشتی در کار نباشه.
بعد از ظهر خ پیام میده. حق میدم نگران بشه اما دو دقیقه بعد میبینم یه ریلز خنده داره. بش میگم نمیتونم حتی تظاهر کنم به خوشحال بودن و اونم نمیپرسه هنوز تهرانی یا نه.
خودم میگم برگشتم خونه و اینبار فقط میگه خداروشکر. میگه داداشش بعد دوسال برگشته ایران و فرداش جنگ شده و معلوم نیست چجوری میخاد خارج شه. این حرفش یعنی قراره دو سه هفته همه چیز طول بکشه؟!
براش پیام هدیه رو میفرستم که میگه سمت بلوار کشاورز رو زدن انگار. که گفته مراقب باشید و منتطرم اونم همینو بگه. به جاش میگه شایعه پراکنی نکنید و وقتی دوره اینکارا بیشتر اعصابشو بهم میریزه. ازش متنفر میشم برای بار هزارم.
یکشنبه ۲۵ خرداد
خاله زنگ میزنه و حالمونو میپرسه. میخندم و به مامان میگم بعد دو روز؟! میگه روز اولم زنگ زده.
آمارم رسیده به سه نفر. خاله و دو تا دایی آخری.
بنظر بچگانه میرسه که بخام ببینم چه کسایی نگران بودن تو تهران موندم...تهرانی که دیگه امن نیست.
دوشنبه ۲۶ خرداد
اینترنت داره نفسای آخرشو میکشه. دیشب ح بم پیام داد و پرسید برگشتی یا نه. گفت میخاستم زودتر بپرسم ولی روم نشده. برای اولین بار باش مهربون بودم و نزدم تو برجکش.
همه روز رو درگیر پروژه پنل بودم. چهل صفحه اماده کردم تا اگه اینترنت قطع شد با ایتا برای استاد بفرستم.
میدونم پروژه ها تمدید شده ولی میخام مشغول باشم تا به آینده فکر نکنم.
سه شنبه تا پنج شنبه ۲۷ تا ۲۹ خرداد
مامان از غصه و نگرانی مریض میشه و همه توافق میکنیم به چک نکردن اخبار. ادا در میاریم که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته و مطمئنیم.انگار جنگ یه جای دیگه است و از ما خیلی دور.
اینجا امنه و فقط بعضی شب ها صدای پدافند میاد. دلم برای تهران میگیره.این سه روز پروژه کنترل مبدل رو انجام میدم... کامل و بدون نقض.
اینترنت ندارم پس از فکرم کار میکشم و هر چند کند ولی بالاخره تمومش میکنم.
جمعه ۳۰ خرداد
ایلرن به زور بالا میاد. تمرینامو میفرستم و بقیه روز رو به غصه خوردن میگذرونم. اگه نباشم چی؟! و تازه میفهمم چقدر دلیل دارم برای زندگی کردن
شنبه ۳۱ خرداد
نت بالاخره وصل میشه. پروژه بعدی میکرو رو تو گروه گذاشتن و میفهمم یه جاییش اشکال داره انگار. پیام میدم به تی ای و میگه چون وارد اورمدولاسیون میشیم ولتاژ لینک دی سی رو اصلاح کنید و ۷۰۰ بزارید. وسط این شرایط کی براش مهمه ولتاژ چنده؟!
اقای دال پیام داده فقط سریع جوابشو میدم و اونم سریع جواب میده چون معلوم نیست تا کی وصل باشیم. به استاد راهنمام پیام میدم و حالشو میپرسم. میگم شاید از پس پروژه ای که آقای دال گفت بر نیام مخصوصا که درگیر پروپزال میشم. میگه نیاز بود و نگران نباش کارتو سبک میکنم تا لطمه نبینی. به این فکر میکنم که فردا هم معلوم نیست چی میشه بعد ما دو نفر برای چهار ماه بعد کلی برنامه ریختیم.
بعد کلی تلاش وارد اینستا میشم. از خ هیچ پیامی نیست. چهار روزه آنلاین نشدم. چهار روز معلوم نبوده زندم یا مرده و اون هیچ پیامی نداده.
استاد راهنمای خواهرم بش زنگ میزنه. انگار همه همین امروز تصمیم گرفتن برگردن به زندگی. با مرگ و شهادت شوخی میکنه و آخرش با مراقب خودتون باشید تموم میکنه.
با خودم میگم خ چقدر به من نزدیک بود؟! اونقدری که یه روز سرکار نرفتم و تموم مدت روی تخت داشتم زار میزدم برای بی کسی اش. اونقدری که هیچوقت نتونستم هیچکسو اندازه اون دوست داشته باشم؟! یا اونقدری که براش مهم نباشه تو این شرایط چی به سرم اومده.
یکشنبه یک تیر
پروژه آخر میکرو رو شروع میکنم.
از سال تحویل درگیر این درس و پروژه هاشم. مامانم میگه حتی جنگ هم نتونست تو رو از سر این لپتاپ بلند کنه. بش جواب میدم تا انقلاب مهدی من پروژه میکرو دارم و از این شرایط متنفرم.
به خودم میقبولونم که یه کلیپ برای خ بفرستم. میفرستم و تا چند ساعتی ناپدید میشم تا وقتی عقلم اومد سر جاش و پشیمون شدم پاکش نکنم.
شب جوابمو میده و میپرسه واتساپ رو حذف کردی؟!
میگم واتساپ رو پاک کردم ک میگه بسلامتی با واتساپم لج کردی؟ حرفی برای گفتن ندارم و به جاش میگه منم اینستا رو لپتاپ دارم خیلی جواب نمیدم اینجا.
حق با عقلم بود... پیام دادن به این آدم اشتباه بود. چرا نگران و دلتنگ آدمی میشم که حتی نپرسید حالت چطوره؟!
دوشنبه دو تیر
در لپتاپ موقع باز شدن جیر جیر میکنه.
از عید پین هاش شکسته ولی قرار نبود تا اوضاع بقرنج شه برم سراغش. ظهر هانیه زنگ زد. تموم مدت غر زد انگار تقصیر منه جنگ شده و از بدبختیاش گفت. دنبال یه گوش بود برای ناله کردن نه حرف زدن و نزدیک بودن. پشیمون شدم از اینکه جواب دادم...خسته شدم از اینکه بگم درست میشه ولی نشنوم این حرفو.
به این فکر میکنم که تا حالا شیر و ماست توی یخچال حتما خراب شده ولی تاریخ انقضای تخم مرغا هنوز نرسیده. از خواهرم میپرسم پیشنهاد کی بود بریم اون همه خرید کنیم و دوباره میکه کی فکرشو میکرد جنگ شه. مامان میگه به جای اینکه به تخم مرغ و گوجه فکر کنی خداروشکر کن و دعا کن فقط تموم شه...نمیدونه دلمون میسوزه برای تهران و این حرفا بهونست برای دلتنگ خونه بودن. خونه ای که هفت سال هر دومون رو مثل یه مادر در آغوش گرفت و همیشه کنارمون بود...چه سختی و چه خوشی.
سه شنبه سه تیر
میگن جنگ تموم شده. مطمئن نیستم پس باور نمیکنم.
مگه میشه یهویی این همه بدبختی تموم شه وقتی تازه داشتیم عادت میکردیم بش.
از فایلهای لپتاپ بک آپ میگیرم و به پاساژ طلا ميريم. آقای احمدی اونجاست و مثل همیشه اول سعی میکنم به موهای بلندش نخندم و بعد لپتابمو میدم برای تعمیر. خواهرم هم شارژر میده و این یعنی دو روز خداحافظ درس و پروژه.
حوصلم از هیچکاری نکردن سر میره. بلد نیستم زندگی کنم...بلد نیستم به جز درس خوندن کاری کنم.
دوباره با ح حرف میزنم یه جوری که ناراحت نشه بش میفهمونم خوشم نمیاد صمیمی شم...خوشم نمیاد نگرانم شه.
چهارشنبه چهار تیر
همه چیز خوبه.
انگار تموم شده.
کاش دوباره شروع نشه.
از بیکاری رو آوردم به اینستا... خ هنوز هم پیامی نداده. از رفتارش دلخورم خیلی زود اینستا رو حذف اکانت میکنم و
حالا تنها راه ارتباطمون فقط یه ایمیله و شماره تلفنه. میتونه هنوز بم پیام بده تو تلگرام ولی میدونم نمیخاد. جنگ تموم شده ولی خ هنوز بی رحمه.
پنج شنبه پنج تیر
از صبح یه اهنگ تو گوشم تکرار میشه.
I know, you know, we know, we weren’t meant for each other and it’s fine
But if the world was ending you’d come over, right?
دنیا برایم در حال تمام شدن بود...اما نیامد حتی تماشا هم نکرد
احمدی زنگ میزنه و میگه لپتاب آماده است. دوباره مشغول پروژه میکرو میشم و خداروشکر میکنم دیگه لازم نیست بیشتر فکر کنم.