دیروز با پدرم بحث زیادی داشتم.
به نظر او برق خواندنم اشتباه محض بود و این موضوع را باید قبول کنم.
به نظر خودم هم اشتباه بود اما نمیخواهم قبول کنم.
تا دو روز قبل تر تنها چیزی که میخاستم زنده ماندن و خرد نشدن در برابر هجمه غمی بود که همگی تجربه میکردیم.
حالا امروز به فکر ساختن زندگی ام افتاده ام...واقعا انسان موجود عجیبی ست.
با دو دوتا چهارتای من هیچ افق روشنی وجود ندارد. حتی نیمچه امیدی که به رفتن و ساختن زندگی ام در دورترین جایی که میشناختم بود هم از بین رفت.
حرف های دوستانم در ذهنم جولان میدهد. اگر خدایی وجود دارد پس چرا....
نمیخواهم.... هنوز هم میتوانم باور داشته باشم که خدایی هست و دست هایی که معجزه در راه دارند. باور به خدا از نیازم سرچشمه می گیرد. نیاز دارم باور کنم که من تنها بیننده این بازی کثیف نیستم و کسی قرار است همراهی ام کند.
کاش خدا خودش را نشانمان دهد.
پ.ن.1 اینکه کامنت ها بسته است اذیت کننده است. بعد چهل روز این تنها چیزی بود که میتونست از ویرگول خوشحالم کنه. فقط خواستم بگم که خوشحالم از خیلی از دوستام حخبر پیدا کردم...حتی اگه اندازه یه لایک کردن باشه. کاش بنویسید همگی...شاید کسی مثل من نیاز به خوندن داشت :)
پ.ن.2. در مورد بحث با پدرم نوشتم ولی در مورد اخرش نه. بحث کردیم و بحث کردیم تا اونجایی که فهمیدم دیر شده حتی برای اینکه از اول یه مسیر دیگه رو شروع کنم.
و خب درست نیم ساعت بعدتر از اینکه با تلاش بم قبولوند که دوباره کنکور بدم و پرستار شم، باید بگم فشارم افتاد و سرم لازم شدم چون فقط تلاش کردم بخیه روی دندون خودمو نگاه کنم و به نظرم پدرم هم قطع امید کرد ازم.