صبح شنبه رو با دعوا شروع کردم.
دیشب به صدف گفتم یه سهمیه دعوا برای امروز و یه آدم خاص گذاشتم، ولی خب مجبور شدم جای دیگه ای اون سهمیه رو خرج کنم. احتمالا بحث با اون آدم مدنظر هم بمونه برای یه روز دیگه.
داستان اینجوری بود که اولش حدود یکساعت منتظر موندم تا حرفای دو تا خانمی که مسئول پاسخگویی بودن در مورد عروسی خواهر زاده یکیشون تموم شه و بعدش که تموم نشد، صبر من تموم شد.
و بنابراین رفتم پیش مدیر بالادستی و مجبورش کردم خودش کارمو انجام بده و از کارمندان بپرسه چرا فکر میکنن سرکار برای چایی خوردن و غیبت کردنه.
اینکه یه خانم برای هم جنسش بزنه بده میدونم ولی واقعا هیچ راهی جز این نداشتم.
کاش منم اینجا کار میکردم، اینجوری برای حضورم پول میگرفتم و کارای دانشگاه رو انجام میدادم.
در نهایت هم رد شدم و خداروشکر برای نشدن هایی که از ته دل میدونی صلاحه خدا هست.