ویرگول
ورودثبت نام
real mahan
real mahanدختری در فنی
real mahan
real mahan
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

چند برگ از هفته ای که گذشت

شنبه ناامید میشم.... همه چیز گند تر از چیزی که گمان میکردم پیش میرود و بوی بهبودی ز اوضاع جهان هم ابدا نمی آید.

آخرین دلخوشی ام یعنی نوشتن سروی را هم از دست میدهم.

تلاش های من اصلا کافی نیست و اقای ط هم نمیتواند یا نمیخواهد درگیر آن شود.

نمیدانم و به جایش همه چیز را رها میکنم.

دیگرحتی دلخوش کنکی هم ندارم برای ادامه دادن.


یکشنبه بیشتر از قبل با ادم ها حرف میزنم.

حرف میزنم با ادم هایی که حالم را بدتر از قبل نکنند و نتیجه میشود جواب ندادن تلفن ها و نادیده رفتن پیام هایم.

دیدن سه نفری که هر روز در ازمایشگاه و مشغول کار هستند مرا وادار به ادامه دادن میکند.  

همه دنیا برایم خلاصه میشود در این اتاق که ادم هایش تظاهر میکنند هنوز امید زنده است.


دوشنبه درد شانه خانه نشینم میکند.

منشا این درد تنش عصبی است یا زیاده روی در نقاشی و خم نگهداشتن گردنم....نمیدانم.

چشمانم را میبندم و به جای کاغذ آنجا نقاشی هایم را رنگ میکنم.

هنوز کابوس میبینم و به جز یکی از آن ها بقیه را فراموش میکنم.


سه شنبه خواهرم را محکم بغل میکنم.

به جای تمام خانواده محکم فشارش میدهم و به او افتخار میکنم.

بیخیال رژیم و هر چیز کوفتی دیگری میشوم و به قصد کشت از شیرینی دفاعش میخورم.


چهارشنبه را در خانه از خواب بلند میشوم.

 نمیدانم چه ساعتی از شب ولی مادر بالشت کوچکی را زیر شانه چپم قرار داده و امروز درد کمتری را احساس میکنم.

میتوانم تصور کنم چقدر میتواند بابت بی احتیاطی هایم غر بزند و چقدر خوب که کسی هنوز برایم نگران است.


پنج شنبه را بر طبل بی عاری میکوبم.

جوجه نپخته میخوریم و با دایی ها در حیاط کوچک مان فوتبال بازی میکنیم.

بالاخره تلاش میکنم فایل های شماتیک پروژه را تکمیل و جمع بندی کنم.

خدا اخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.


جمعه را با تفسیر و تعریف کردن اخبار شروع میکنم...چه روتین جالب و همیشگی.

ماندنم در این شهر به تحولات منطقه و وطنی که دیگر ندارم بستگی دارد.

هنوز نمیدانم جنگ میشود و باید در خانه پدری ماندگار شوم یا نه.

دلم برای آن ماهان قبلی تنگ شده.

فکر و خیال بیخیالی دوباره به سرم میزند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳
۲
real mahan
real mahan
دختری در فنی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید