جمعه است.
تایپ میکنم بالاخره به خانه رسیدم...خسته و کثیف.
دوساعت بعدتر لباس هارا شسته ام، حمام کرده ام و در جواب آقای الف که نوشته است نگران پروژه نباشم و انشالله اگر اتفاق خاصی نیفتد اینبار سریعترپیش میرویم، مینویسم منم امیدوارم.
چند ساعت بعدتر پدر و مادرم را قانع میکنم که خسته راه و سرماخورده ام و در نهایت هزارتا دلیل بنی اسرائیلی میآورم تا با آنها همراه نشوم.
آن شب را آرام و راحت میخوابم.
فردا صبح سرماخوردگی ام بدتر شده است. کمردرد و دل درد هم دارم. پس بهانه هایم کامل میشود تا امروز هم دانشگاه نروم. برای خودم در ماگ جدیدم دمنوش به لیمو درست میکنم و مشغول اکسپلور گردی میشوم.
هر چیزی که مربوط به جنگ است و احتمال وقوعش را رد میکنم. اگر قرار بود اتفاقی بیفتد این چند هفته می افتاد.
ساعت نه و چهل دقیقه است...شاید چند دقیقه کمتر یا بیشتر.
آنچنان صدای بلندی در خانه میپیچد که از ترس خودم را روی زمین پرت میکنم و میترسم...از تنهایی یا از مردن نمیدانم فقط میدانم این حس بیشترین ترسی است که تا به حال داشته ام.
ده دقیقه بعدتر کوله ام آماده شده. لپتاپ، شارژر، پول نقد، کارت های اعتباری، مدارک و مقداری خوراکی.
حتی با پدر و مادرم هم تماسی نمیگیرم. حتما هر دو الان درگیر دندانپزشکی هستند و هیچکدام تصور نمیکنند دختر کوچکشان سیصد کیلومتر آنطرف تر ترسیده و در حال فرار است.
اسنپ کار نمیکند. نمیتوانم بلیط بخرم و اینبار فقط میخواهم با تمام وجود از اینجا دور شوم.
ایستگاه مترو شلوغ است. چند نفری گریه میکنند از ترس جواب ندادن عزیزان شان یا دور بودن از آن ها یا از ترس مرگ...نمیدانم.
دیگر کسی برای عبور از گیت کارت نمیزند.
دیگر کسی تلاش نمیکند تا آدم جدیدی وارد قطار نشود.
و بیشتر از همیشه همه دور میشویم.
وسط راه خواهرم زنگ میزند. گریه میکند که نباید تنها میماندی و اینبار من هم گریه ام میگیرد. پدرم تلفن را میگیرد و تنها میخواهد تا اولین شهر امنی که میشناسم بروم تا بقیه راه را دنبالم بیاید.
یک ساعت بعدتر تایپ میکنم. دوباره تهران را زدند...نمیگویم خیلی نزدیک به جایی که بودم را زدند و به جایش مینویسم به خانه برمیگردم.
هیچ اتوبوس خالی برای شهرمان نیست. هیچ اتوبوسی و آخر کار که نزدیک ناامید شدنم هست راننده تعاونی ۲ بالاخره سوارم میکند.
ده دقیقه بعدتر من و پنج خانوم دیگر در بوفه اتوبوس نشسته ایم. تا قبل از این نمیدانستم اسم جای خواب راننده در آخر اتوبوس بوفه است.
ده نفر روی زمین و فضای خالی بین صندلی ها نشسته ان و اینبار همگی جنگ زده هایی هستیم که خانه هایشان را رها کرده اند. بعضی از سرکار و بعضی دیگر از سر کلاس آمده اند. هیج کس حتی فرصت خداحافظی از خانه و برداشتن وسایلش را نداشته است.
تلفن آنتن ندارد...تنها جواب پیامک هایم را میدهم و درست مثل یک دوست صمیمی میگذارم کنار دستی ام پاهایش را که جنین وار در خودش جمع کرده بود روی پاهایم بیندازد و دو نفری جور تنگی جا را بکشیم.
چهار ساعت بعدتر به خانه میرسم...
چهار ساعت بعدتر دختری هستم که تنها از مهلکه ای فرار کرد...
صف های طولانی پمپ بنزین را دید...
دودهای برخاسته از ورودی شهر را دید و متوجه شد ده دقیقه قبل تر این جایی که فکر میکرد امن است، هم امن نبوده است...
و همچنان میترسم...