جمعه ها جالبه
پارک ازادی که نمیدونم اسمش همینه یا من عادت کردم همه اینجوری صداش کنن، هر هفته منتظر من و بدمینتونم میمونه.
این وقتی که برای خودم دارمو دوست دارم.
اگه برمیگشتم عقب حتما دوستایی پیدا میکردم که تو خود تهران ساکن باشن و بتونم باشون برم پارک لاله بدمینتون بازی....چیه این وضع که همه برگشتن خونه هاشون یا حتی حوصله این جنگولک بازیا رو ندارن؟!
امروز به این فکر کردم که باگ شخصیتی من اینه که برونگرام اما با حال نمیتونم با آدما رابطه طولانی مدت و راضی کننده داشته باشم. انگار یهویی نمیتونم ادامه بدم و باید بخزم به همون کنج تنهایی خودم.
ولی در همین حال شناختن و حرف زدن با آدما رو دوست دارم.
تو این هفته تماس با خ رو بدون هیچ توضیح یا خداحافظی قطع کردم.
اینستا رو دی اکتیو و واتساپ رو از گوشیم پاک کردم.
جلوی اقای ح ادا در اوردم که یه ذره ام وقت ندارم با اینکه وقت داشتم ولی حوصله اونو نداشتم.
با اقای شین بحث کردم و قرار گذاشتم تا دوسه سال بعد که ببینمش کاری بش نداشته باشم.
روی فلان فامیل دور مامانم عیب گذاشتم که بنظر رفیق بازه تا مجبور نشم باش آشنا بشم برای ازدواج.
در عین حال
به صدف گفتم چقدر دوستش دارم و چقدر بودنش برام مهمه
از آقای ع تشکر کردم بابت همه کارایی که بیش از حد افتاده گردنش چون هیچکس شبیه اون خوب نیست.
برای دختر همسایه طبقه پایین که تموم جنگ تنها بود آش بردم و فهمیدم اونم مثل من کشک دوست داره.
تموم سبدایی که عید بافته بودمو دادم مریم تا جلوی فامیل شوهرش پز بده از هنرمندیش.
به این نتیجه رسیدم آقای ط جدا از شخصیت اکادمیکی که داره آدم جالبیه و حرف زدن باش رو دوست دارم.
بخاطر دایی نیم ساعت تو افتاب جلوی آرایشگاه آبپز شدم و دروغکی بش گفتم مدل موی همیشگیش اینبار عالی شده.
کیک نارگیلی پختم چون دوست کوچولوم مامان شده و بچه اش این نه ماه نمیزاشت براش کیک بیارم.
واقعا خودمم نمیدونم دیگه. کاش تراپیست گرون نبود حداقل:)