دلایلی که این هفته لبخند زدم:
۱. دکتر میم در مورد جامدادی ام که از قضا همرنگ و هم طرح جامدادی خودش است میپرسد و در جواب می گویم از حوالی حرم امام رضا خریدم و همان روز هم تبرک اش کردم.
۲. خانم مانتو فروش در حوالی جمهوری با دقت نگاهم کرد. دستاچه شدم اما در نهایت از چال روی لپم تعریف کرد.
۳. صدای اذان ظهر در فنی بالا پیچیده شده بود. گرم حرف زدن با دوست بودم که برای خواندن نماز اول وقت رفت...او نمازش را خواند ولی انگار من هم به خدا نزدیک تر بودم.
۴. همکلاسی دانشگاهم سریال کره ای مورد علاقه ام را دیده و بعد کلی بحث به این نتیجه میرسد که شبیه اینچه هستم....شخصیت دختر دوست داشتی ام.
۵. برای اولین بار کتلت هایی که پختم خوب از آب در آمد...نه به کف تابه چسبید و نه وا رفت و عجیب تر اینکه فکر کنم به جای یک قاشق آرد، نشاسته ذرت ریختم.
۶. آزمایشگاه منفی دو تمیز تر و ساکت تر است. تمرکزم بیشتر است، البته اگر حواسم پرت نشود و احساس غریبه بودن نکنم.
۷. بالاخره دانشگاه ورودی جدید به خودش میبیند و از آخر مهر دیگر سال بالایی به حساب میایم.
۸. غروب ها که هوا خنک تر است پیاده تا خانه می آیم...ورودی پارک لاله پر از خوراکی های دستفروش هاییست که حتی دیدن و بو کردنشان هم سیر و راضی ام میکند.
۹. هر دسته گلی که میبینم برای دفاع خواهرم میپسندم و هر بار غر میزد که سبد گل میخاهم نه دسته گل.
۱۰. موهام بلند شده و میتونم با چیزای کیوت و گل گلی سرجاش نگهشون دارم و دیگه هپلی و آشفته بنظر نرسم.
خدایا شکر بابت همه چیز...

