دوست داشتم نوشته رو اینجوری شروع کنم که امروز تلاش کردم و یه گام بزرگ از کارمو پیش بردم ولی متاسفانه این واقعیت نیست.
تموم امروز داشتم کتابی که از باغ کتاب و به اشتباهی خریدم رو میخوندم و این خوندن حدود هفت ساعت زمان برد و بارها بین شخصیت های داستان گم شدم تا بالاخره سردربیارم چی به چیه.
دوست داشتم بگم کتاب جالبی بود ولی حتی یه ذره ام نبود. واقعیت اینه که نه تنها ارزش پول و زمانی که صرف کردم رو نداشت بلکه حتی ارزش نوشتن در موردش رو هم نداره.
امروز شقایق رو دیدم. بیشتر از یکسال از روزی که قرار بود ده سال بعدتر همو ببینیم گذشته و عجیبه که هم ودش و هم قرارمونو یادم مونده بود.
دوست داشتم بگم بغلش کردم و از خاطراتمون گفتیم ولی واقعیت اینه که اخرین خاطره مشترکمون یه دعوای بچگونه و بعدش یه قرار بود برای ده سال بعد تا بفهمیم کی بهتر زندگی کرده.
خب واقعیت اینه که هر دومون به قدر کافی گند زدیم تو زندگیمون و اینو میشد راحت فهمید.
دلم نمیخاست ببینم خوشگل ترین دختر کلاس هنوز سرگرم لاس زدن با پسراییه که ده پونزده سال ازش بزرگترن تا به ارزوهاش برسه و دلم نمیخاست ببینه درس خون ترین دختر کلاس هنوز داره درس میخونه تا به ارزوهاش برسه و متاسفانه زندگی هیچکدوممون ارزششو نداشت.
پس در نهایت خودمو سرگرم خوندن کتاب با جلد آبی کردم و ده دقیقه بعدتر کتاب جلد آبی رو خریدم تا مجبور نباشم یه دور دیگه تو فروشگاه بزنم و احتمالا بنظر شقایق آشنا بیام.