روز قشنگ ولی گرمیه.
تموم دیشب خوابای بد میدیدم.
وسطای خواب فهمیدم واقعی نیست و یه نفس راحت کشیدم و بقیه اش دیگه ترسناک نبود.
حالا این وسط مامان که اومد بود برای نماز بیدار کنه میگفت داشتی تو خواب لبخند میزدی.
کدوم آدم احمقی تو اون شرایط که زندگیش داره نابود میشه لبخند میزنه آخه؟!
شایدم آخرای کار رسیده بوده و اونجاهایی بوده که فهمیدم خوابه و میتونم ادامه اش بدم.
به هر حال خوشحالم که مامان از دیدن قیافه ام متوجه نشد ترسیده بودم.
امیدوارم یه جایی از زندگی بفهمم واقعی نیست و بتونم یه نفس راحت بکشم تا تموم شه.