ویرگول
ورودثبت نام
real mahan
real mahanدختری در فنی
real mahan
real mahan
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

محکوم یا مجبور؟!

یه جایی تو کتاب «مامان‌بزرگ سلام رسوند و گفت متأسف هست» دربارهٔ جایگزین شدن خاطره‌ها حرف می‌زنه.

دختر کوچولوی داستان تو مدرسه شال‌گردن محبوبش رو پاره می‌کنه و خیلی ناراحت میشه. مامان‌بزرگ برای اینکه حالش بهتر بشه، می‌برتش باغ‌وحش و ماجرا به بالا رفتن از قفس میمون‌ها و سر درآوردن از ادارهٔ پلیس هم می‌کشه. آخرش وقتی دختر به اون روز فکر می‌کنه، چیزی که بیشتر از همه یادش می‌مونه قفس میمون‌هاست، نه ناراحتی شال‌گردن.

این روزا زندگی خیلی‌هامون شبیه همونه؛ روزهای سختی که می‌گذرن… یا گاهی اصلاً نمی‌گذرن. و سؤال اینه که وقتی بعداً به این روزها فکر کنیم، چه چیزی ازشون یادمون می‌مونه؟

اینکه این روزها بالاخره تموم می‌شن، معلومه که آخرش تموم میشه. ولی چیزی که منو می‌ترسونه اینه که بعداً با چه حسی قراره یادشون کنم.

یه بار قبلاً هم همچین تجربه‌ای داشتم. زمان کرونا. اما یه اتفاق بدتر باعث شد نیمهٔ دوم سال نود و نه برای همیشه با همون اتفاق تو ذهنم ثبت بشه، نه با کرونا.

حالا از خودم می‌پرسم: آیا می‌شه این بار برعکسش کرد؟

می‌شه وسط این همه خاطرهٔ بد، یه خاطرهٔ خوب ساخت که بعداً باعث بشه کمتر از بهار ۴۰۵ دلخور باشم؟

با خودم گفتم شاید بشه امتحانش کرد. بالاخره زندگی ادامه داره و من هم باید ادامه بدم.

اما بعد یه سؤال دیگه میاد سراغم: آخرش که چی؟

اگه خوش‌شانس باشم و مثل مامان‌بزرگ مامان تا صدسالگی زندگی کنم، شاید حسرت خوب زندگی نکردن روی دلم بمونه. اگه هم مثل افسانه در سی‌وچندسالگی از زندگی خداحافظی کنم، شاید حسرت پیر شدن.

انگار هیچ‌وقت به اندازهٔ کافی زندگی نمی‌کنیم.

یه جایی از فکر کردن به این چیزها خسته شم و با بی‌رحمی به خودم گفتم: دقیقاً مشکل تو چیه؟

داری غصهٔ چی رو می‌خوری؟

اینکه از زندگی‌ات راضی نیستی؟

یا اینکه از آینده می‌ترسی و نمی‌تونی باور کنی بالاخره از نقطهٔ «الف» به «ب» می‌رسی؟

اصلاً اگر زنده بمونم، قراره چه کار کنم؟

چند وقت پیش فیلمی دیدم به اسم «یک سال در کمبریج». دربارهٔ دختری بود که تصمیم گرفته بود یک سال در کمبریج درس بخونه و تمام آرزوهایی را که توی دفترش نوشته بود تیک بزنه. اما وسط راه فهمید تجربه‌های جالب‌تری هم هست و لازم نیست خودش را محدود به آن لیست کند.

گاهی فکر می‌کنم این نوع انتخاب آزادانه چقدر در جبر خاورمیانه جواب می‌ده؟!

معمولاً هم بیشتر از این بهش فکر نمی‌کنم، چون نمی‌خوام ناامیدتر بشم.

اما یک چیز رو می‌دونم.

وقتی با صدای اولین انفجار از خونه فرار کردم، و بار هر بار که جنگنده‌ها از بالای سرم رد شدند، یک جمله رو مدام برای خودم تکرار می‌کردم:

من می‌خوام زندگی کنم.

حالا مطمئنم که واقعاً همین رو می‌خوام: زندگی کردن.

فقط سؤال اینجاست: چیزی که الان تجربه می‌کنم شبیه زندگیه؟

این چرخهٔ نگرانی، ناامیدی و ترس؟

شاید باید دنبال حس بهتری بگردم.

شاید مجبورم دنبالش بگردم.

چون مجبورم ادامه بدم.

یا شاید هم محکومم به ادامه دادن.

راستش موقع نوشتن به این فکر کردم که این دو تا چه فرقی دارند؟

محکوم از حکم دادگاه می‌آید؛ حس سرنوشت و گریزی نداشتن دارد.

اما مجبور یعنی شرایط آدم را وادار کرده ادامه بدهد؛ شاید اگر شرایط عوض شود، دیگر مجبور نباشد.

با این حال، فرقی نمی‌کند.

چه مجبور باشم چه محکوم، باید ادامه بدهم.

داستان ساده است.

من هم مثل خیلی از آدم‌ها از شرایطی که در اون گیر کرده‌م راضی نیستم.

من هم مثل خیلی‌ها ناامید شده‌ام از اینکه شاید تغییری ایجاد شه.

اما مثل بقیه هنوز میخام تلاش کنم برای بهتر زندگی کردم.

برای همین ادامه می‌دهم.

و دنبال چیزی که می‌خوام می‌گردم.

برای خودم یک چالش تعریف کرده‌ام. در پست بعدی درباره‌اش می‌نویسم.

زندگی
۲۰
۷
real mahan
real mahan
دختری در فنی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید