این روزا دوستای بیشتری پیدا کردم. منظورم از دوست تعداد آدماییه که در طول روز میبینم و میتونم بشون لبخند بزنم و منظورم از بیشتر نسبت به یک ماه قبل هست که فقط آدمای تو قصه ها دور و برمو پر کرده بودن.
بگذریم....
این روزا دنیا برای من خلاصه شده تو یه اتاق شاید هشت یا نه متری که یه میز بزرگ قهوه ای رنگ وسطشه. اسم اتاق اسم یه شهیده که هزار بار اسمشو دیدم ولی سعی نکردم به خاطر بسپارمو خب کاربری اتاق انگار برای جلسات و ایناست.
تو این اتاق من هستم و شاید هشت یا نه نفر دیگه که هر کدوم برای یه رشته ایم. بغل دستی ام ترم یازده دکتری است و داره ژئوفیزیک میخونه. روبه رویی کارای دفاع ارشدشو انجام میده و طبق حدسیات من علت کت و شلوار پوشیدنش اینه که وکیله.
یه نفر داره کارای مهاجرتشو انجام میده و یه نفر مقاله شو ادیت میکنه تا کارای مهاجرتش جور شه.
دو سه نفر دیگه هم از روانشناسی میخونن یا عمران و بیولوژی.
این وسط منم دارم سعی میکنم یه گپ پژوهشی پیدا کنم برای پروپزالم و مقاله مروری رو پیش ببرم.
اگه بخام واقع بین باشم هیچکدوم از ادمای اون اتاق ربطی به هم نداریم و تنها وجه مشترکمون اینه که هم دانشگاهی هستیم و اونجا فعلا تنها جاییه که کارمون راه میفته.
این روزا من با بغل دستیم غر میزنم...از روبه رویی ام کمک می گیرم و با همه در ارتباطم.
این برام عجیبه انگار که روحم بعد یه کمای طولانی داره علائم حیاتی از خودش نشون میده.
این روزا کمتر از پارسال و بیشتر از یه ماه قبل دارم زندگی میکنم.