پسر فلان فامیل مامان اینا رو بالاخره دیدم.
یه پسر خیلی قدبلند و اتوکشیده بود که مدام ساعتشو تو دستش میچرخوند.
اصرار خودم بود که اول باش صحبت کنم و بعدتر بیان خونمون و الان راضی ام از اینکار.
تو گرمای تابستون و در اخرین نفسای بهار نشستیم رو یه نیمکت تو پارک مادر چون بنظرم رسید حرفامون خیلی طولانی نمیشه که ارزش کافه رفتن داشته باشه.
ولی طولانی شد و فهمیدم بچه خوبیه ولی به هیچ وجه نزدیک نیست و هیچ جوره نمیشه اون تفاوتی که بین مون هست رو حتی یه ساعت تحمل کرد چه برسه به شب نشینی و شاید یه عمر زندگی رو.
با خودم مدام حرف صدف رو تکرار کردم که باید یه فرصت بدی برای شناختش و عجله نکن.
مطمئنم پسره هم مدام همینو با خودش میگفته و احتمالا هردومون تا یه مدت بیخیال تشکیل خانواده و ازدواج شیم تا زمانی که امروز کمرنگ شه و مطمئن شیم همه آدما اینقدر بی ربط نیستن به همدیگه.
دارم لیست دقیق تری از معیارام پیدا میکنم. دیگه مثل قبل چیزای سختی داخلش نیست ولی بازم ادمای کمی پیدا میشن که مطابق سلیقم باشن.
شاید به خاطر بالارفتن سن و سالمه یا شایدم ایرادگیر شدم.
به هر حال قول دادم به همه که امسال با یه کوری کچلی چیزی ازدواج میکنم بالاخره.
عجیبه که اینروزا ازدواج من داغ ترین موضوع بین دوستا و فامیلامون شده.
عزیزجونم میگه تنها آرزوش اینه که عروسی منو قبل از مرگش ببینه...انگار نه انگار که سه تا نوه دختر بزرگتر از من داره....خدایا هیچ بنده ایت رو سرافکنده عزیزجونش نکن. آمین