در شهریور و آبان ۱۳۵۷، میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، دو بار از طرف روزنامه ایتالیایی کویهره دلاسرا از ایران بازدید کرد. ماحصل بازدید او از ایران چندین مقاله و گزارش شد. ایران آنزمان برای فوکو آزمایشگاهی زنده بود. چرا که دستکم آنطور که او فکر میکرد صورتبندی کنش سیاسی در آن زمان فارغ از هر سنت و روش مدرن و معین بود. او در "ایرانیان چه میخواهند؟" میگوید:
وقتی از ایران آمدم سؤالی که همه از من میکردند این بود: «این انقلاب است؟» من جوابی نمیدادم اما دلم میخواست بگویم نه به معنی ظاهری کلمه انقلاب نیست؛ یعنی نوعی از جا برخاستن و بر پا ایستادن نیست، قیام انسانهای دست خالی است که میخواهند باری را که بر پشت همه ما و به ویژه بر پشت ایشان بر پشت این کارگران نفت این کشاورزان مرزهای میان امپراطوریها سنگینی میکند از میان بردارند، بار نظم جهانی را، شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظامهای جهانی باشد مدرنترین و دیوانهوارترین صورت شورش.
هنگامی که فوکو به ایران آمد. مدتی بود که توجهات جهانی به رخدادهای ایران جلب شده بود. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تظاهرات در میدان ژاله با واکنش خشن و البته ناشیانهی ارتش مواجه شده بود. دولت شریف امامی، که خانوادهی خودش پیشینهای مذهبی و روحانی داشت، با شعار "آشتی ملی" آمده بود و از همان ابتدا کوشید مصالحهجویی خود را با بستن کازینوها و تغییر تقویم از شاهنشاهی به شمسی نشان دهد. حال اما با فاجعهی ۱۷ شهریور تمام امکان گفتوگو به باد رفت. منابع مختلف آمار مختلفی از کشتهشدگان ۱۷ شهریور ارائه دادند. فوکو در گزارشات خود تعداد کشتهشدگان را تا چهار هزار نفر تخمین میزند. عمادالدین باقی اما در پژوهشهای خود تعداد کشتهشدگان را ۸۸ نفر عنوان کرد. اینکه شریف امامی نخستوزیر در جریان آتش گشودن و صدور فرمان بوده است جای بحث دارد. گویا شریفامامی از شنیدن خبر شوکه شد. برخی بهیاد میآورند که سربازان در ابتدا با تیر هوایی هشدار خود را اعلام کردند اما بعدتر شلیک مستقیم آغاز شد. جای پرسش اما دارد که چه کسی آن فرمان را صادر کرد. اما شاید بتوان گفت احتمال زیاد غلامعلی اویسی، فرمانده نظامی تهران، و در امتداد او، شاه، از ماجرا باخبر بودهاند. برخی شایعات محلی حتی حاکی از آن بود که سربازانی که شلیک کردند اسرائیلی بودهاند. یکی از افسران ارتش اما در پاسخ به سوال فوکو این شایعات را رد میکند. یکی از افسران ارتش در پاسخ به سوال فوکو که "آیا از این صفوف ارتش قذافی یا ناصری بیرون خواهد آمد؟" چنین گفت:
فراموش نکنید که ارتش هیچ یک از اسباب محبوبیت را ندارد...شاید اگر رهبر دموکراتی از ارتش برخیزد او را بپذیریم، اما دیکتاتوری را که از ارتش بیرون بیاید نخواهیم پذیرفت.
او دربارهی دیدار خود با چند تن از افسران مخالفخوان ارتش میافزاید:
در جای بسیار امنی در اطراف تهران دوستانم ترتیب ملاقات مرا با چند تن افسر عالی رتبه که همه جزء مخالفان بودند، فراهم آوردند. ایشان به من گفتند که هر چه ناآرامی بیشتر میشود حکومت هم بیشتر ناگزیر میشود برای برقرار کردن نظم به واحدهای نظامیی متوسل شود که نه آمادگی این کار را دارند و نه انگیزه آن را و در این میان تازه میفهمند که سر و کارشان با کمونیسم بین الملل نیست بلکه با مردم کوچه و بازار است با کاسبهاست با کارمندهاست و یا با بیکارانی است مثل برادرهای خودشان، یا مثل خودشان اگر سرباز نبودند. اینها را میتوان یک بار به تیراندازی وادار کرد اما دو بار نه. در تبریز هشت ماه پیش مجبور شدند همه پادگان را عوض کنند؛ و برای تهران هم هر چند واحدهایی از استانهای دور دست آورده اند، باز ناچار میشوند عوضشان کنند به من گفتند که سربازان روز جمعه سیاه دست کم یک افسر را که دستور تیراندازی به روی جمعیت داده بود کشتهاند و میگفتند که سربازانی بودهاند که فردای آن روز خودکشی کردهاند...کسی به من یک بخشنامه داخلی ارتش را نشان داد که میگفت هیچگاه نباید زنها و بچه ها را کشت البته مگر اینکه کمونیست باشند.
برای ارتشی که ۲۵ سال پیش از آن با صلابت به هواخواهی از شاه کودتا کرده بود و پس از آن بسیار مجهز شده بود، وضعیت عجیبی بود. ارتشیانی که بهقول فوکو چندین سال دشمنشان توطئهچینهای کمونیسم بینالملل معرفی شده بودند حال داشتند مشاهده میکردند که معترضان نه ماموران شوروی هستند و نه جاسوسهای ایرانینمای جمالعبدالناصر، بلکه مردمانی هستند که یک خواستجمعی آنها را بهم گره زده است: رفتن شاه.
از یکی از نمایندگان ارتش پرسیدم که به نظرش بزرگترین خطر برای ایران کدام است شوروی یا آمریکا این بار بی هیچ تردیدی جواب داد:
آمریکا، چون آمریکایی ها هستند که بر ما حکومت میکنند...این حرفها به نظرم با معنی آمد چون میدانستم که مخاطبم بیست و پنج سال پیش از آن وقتی که آمریکاییها شاه را دوباره بر تخت نشانده بودند با این کار مخالفت نکرده بود.

زیر گرمای سوزان در سایه نخلهایی که تنها برپا مانده اند، آخرین بازماندگان طبس با خشم ویرانه ها را میکاوند. مردگان همچنان دست دراز کرده اند تا دیوارهایی را که دیگر وجود ندارند از ریختن باز دارند. مردان که چشم به زمین دوخته اند شاه را لعنت میکنند. بولدوزرها از راه رسیده اند و شهبانو هم همراه آنها، اما از او به سردی استقبال شده است. با این حال از هر سو ملاها به شتاب فرامی رسند و در تهران جوانان محرمانه از خانه این دوست به خانه آن دوست می روند تا کمکی جمع کنند و راهی طبس شوند. پیامی که آیت الله خمینی از تبعیدگاه خود در عراق داده است این است به برادران خود کمک کنید اما نه از طریق حکومت. هیچ چیزی به دولت ندهید. زمینی که میلرزد و همه چیز را ویران میکند چه بسا مردمان را گردهم جمع کند؛ چون سیاستمداران را از هم جدا میکند و دو اردوی متخاصم را بهتر از همیشه مشخص میسازد حکومت گمان میکند که می تواند لبه تیز خشم مردم را که با کشتار جمعه سیاه از حیرت خشکشان زده است اما خلع سلاح نشده اند، به سمت بلاهای طبیعی برگرداند. حکومت در این کار موفق نخواهد شد. مردگان طبس در صف قربانیان میدان ژاله قرار خواهند گرفت و خونخواه آنها خواهند شد. زنی بی پروا میگفت: سه روز عزای ملی برای زمین لرزه بد نیست اما نکند معنیش این باشد که خونی که در تهران به زمین ریخته شد خون ایرانی نبود؟
-بریدهای از "ایرانیان چه میخواهند؟"
کمی پس از ۱۷ شهریور، در ۲۵ام، همان روزی که فوکو به ایران رسید، زلزلهی شدیدی سرشب به جان طبس افتاد. زلزله حدود ۸ ریشتر بود و عمق کم آن هم باعث شده بود بسیاری از روستاها ویران شوند. کشتههای زلزله بین ۱۵ تا ۲۵ هزار نفر اعلام شد. حتی در ماجرای طبس هم میشد آن شکاف بین دولت و ملت را مشاهده کرد. شاه و ملکه به طبس رفتند و کمکهای دولتی گستردهای به سمت طبس روانه شد از سمت دیگر اما مردم هم کمکهای خودشان را به پیشنهاد روحانیون، بیتوجه به اقدامات دولتی ارسال کردند. باستانی پاریزی دربارهی آن حوادث چنین مینویسد:
هر کمکی که دولت در آنجا انجام میداد، وسیلهای میشد بهصورت تبلیغات علیه خود دولت. کل پتوها و خواربارها را مردم از هواپیمای شیر و خورشید میربودند و در جزء خدمات مردمی به زلزلهزدگان میدادند یا یک خروار شعارهایی علیه حکومتی که سالها بود مورد نفرت عامه بود.
یک روز صبح در یک آپارتمان بزرگ و خالی که پرده های کشیده آن فقط به سر و صدای کم و بیش تحمل ناپذیر اتومبیلها اجازه نفوذ میداد با یکی از مخالفان شاه که به عنوان یکی از بهترین متفکران سیاسی کشور به من معرفی شده بود ملاقات کردم. پلیس دنبال او بود. مردی بود بسیار آرام و بسیار محتاط در حرکاتش چندان چیزی نمایان نبود اما وقتی دستهایش را باز میکرد خراشهای بزرگی توی دستش دیده میشد تازگی سر و کارش با پلیس افتاده بود.
-چرا مبارزه میکنید؟
-برای اینکه استبداد و فساد را شکست بدهیم.
-اول استبداد یا اول فساد؟
-استبداد فساد میآورد و فساد پشتوانه استبداد است.
-نظرتان راجع به این حرف اطرافیان شاه چیست که میگویند برای نوسازی کشوری که هنوز عقب مانده است باید یک حکومت قوی داشت؟ و میگویند در کشوری که سازمان اداری درستی ندارد طبیعی است که نوسازی با خود فساد به همراه بیاورد.
-چیزی که ما نمیخواهیم همین مجموعه نوسازی و استبداد و فساد است.
-و همین است که شما اسمش را این رژیم می گذارید؟
-کاملاً درست است.
در اوایل دههی ۱۳۰۰، همزمان با نخستوزیری رضاخان و تلاشهای او و نزدیکانش برای آغاز پادشاهیاش، در یکی از مکاتبات بین ابوالحسن حکیم و علی اکبر داور، که هردو ملیگرایانی متجدد و تحصیلکرده بودند، میخواندم:
آنچه من تصور میکنم این است که ایران را با دیکتاتر باید نجات داد. به مشت مدتی بیدار کرد به زور صاحب معارف کرد ... به زور راه ساخت به زور گردن شکسته و گردن کلفتها را در سر جاده ها مجبور به شکستن سنگ کرد و راهها را تسطیح کرد به زور هوانورد آورد به زور کارخانه نخ سازی ایجاد کرد به زور معادن نفط را هر طور است به موقع استفاده گذاشت. آنوقت وقتی که رعیت به زور زمین را به اصول جدید شخم کرد خودش ارزش آن را فهمیده خودش به زور آزادی خواسته دیگر عقب طرارها نمی دود...من دیکتاتور واحد را غلط میدانم پس چه میخواهم؟... تشکیل یک Elite هیأت نخبگان را می خواهم میخواهم اقلاً صد نفر با اراده ... با عزم با همت جمع شوند ... و آن روز با چماق... با شلاق دست به هم داده ... ترحم را دور گذاشته دوای قطعی به درد ایران بکنند. آن روز که راه را باز کردند آن روز شروع بکنند موافق فهم شعور و احتیاج این مردم به اینها آزادی بدهند. این آخرین چاره است ولی ممکن است که ما دیکتاتور را از راه معکوس داشته باشیم. آن روز کوس رحلت دائمی ایران را باید کوفت.
در هنگام انقلاب اما داستان متفاوت بود. دیکتاتوری منوری که بخواهد ملت را به قرن بیستم پرتاب کند اثر معکوس داده بود. برعکس، بسیاری از صداهای مخالف، همچون همان همنشین فوکو، گمان میکردند که این دیکتاتوری نهتنها ترقی نخواهد آورد بلکه تنها استبداد و فساد خواهد آورد. شاید هم به آن خاطر که سرنوشت هواخواهان مترقی رضاشاه را دیده بودند. علی اکبر داور، همان ناسیونالیست پرشور و هوادار پادشاهی رضاشاه، بعدتر وزیر دادگستری شد و دست به اقدامات زیادی زد. دست آخر اما بهظن جاسوسی برای اجنبی از کار بیکار شد و از ترس خشم شاهانه با یک مخلوط غلیظ از چای و تریاک به زندگی خود خاتمه داد. جالب است که رضاشاهی که در روایات رسمی بسیار اجنبیپرست بود، حال اطرافیان وفادارش را به ترس همکاری با بیگانگان به جوخهی اعدام میسپرد.

تهران دههی ۵۰ چهرهی عجیبی داشت. از همان زمانی که کریمآقا بوذرجمهری، رئیس بلدیه، به فرمان رضاشاه خیابانهای تهران را با آسفالتها و معماری قرن بیستمی مزین کرده بود، سردی و بیاعتمادی هم احتمالا رواج یافته بود. ریچارد کاپوشچینسکی، ژورنالیست معروف اهل اروپای شرقی، که بههنگام انقلاب از ایران دیدن کرده بود بهیاد میآورد که در یک ایستگاه اتوبوس حتی مسافران جرئت صحبت دربارهی مسائل سیاسی نداشتند، که مبادا یکی از آن افراد ساواکی نباشد. امروز هم وضعیت چندان متفاوت نیست. مادرم چند روز پیش قسمم داد و به من سفارش کرد که این روزها در بیرون چیزی نگویم که الان "بگیربگیر" زیاد شده است.
تهران. تهران را یک محور افقی به دو نیمه میکند. شهر ثروتمند در دل کارگاههای ساختمانی و اتوبانهای در دست احداث آرام آرام از شیب رشته کوه بالا میرود. این شهر رو به طراوت می رود؛ ویلاها با باغهایشان در دل دیوارها و پشت درهایی از آهن یکپارچه محصوراند در جنوب بازار مرکز قدیمی شهر و حومه های فقیر قرار دارد. در حاشیه شهر تا چشم کار میکند آلونکهای پست است که در میان غبار با بیابان یکی میشود کمی آن سوتر، شهر وارونه می شود در طول قرنها حفره های عظیمی کنده اند تا با خاک آن تهران را بسازند. پانصد - ششصد متر پایین تر از کاخ سلطنتی و هتل هیلتون شهر پوکه خالی خود را برجا گذاشته است بر فراز چاله ها پرده های سرخ و سیاهی کشیده اند تا سرپناهی به وجود بیاورند. آنجا که شهر پایان می پذیرد و بیابان کم کم احساس می شود، دو موج در دو جهت مخالف با هم می آمیزند: موج روستاییانی که شکست اصلاحات ارضی از روستا فرارشان داده است و موج شهریانی که پیروزیهای شهرسازی آنها را از شهر بیرون رانده است. این پدیده ای است به مقیاس سراسر ایران ظرف ده سال جمعیت شهرنشین از نه میلیون به هفده میلیون رسیده است. امروز مثل همه جمعه ها دو نیمه شهر که در طول هفته در کنار هم زندگی میکنند از هم جدا شده اند شمالیها به سوی شمالتر، به ویلاهای کنار دریای مازندران رفته اند و جنوبیها راهی شهر ری و مزارع قدیمیی که یکی از نوادگان امام حسن (ع) در آن خفته است شده اند. دور مزار مردم چنان پا بر زمین میکوبند و به هم تنه می زنند که انسان اروپایی شاید بیهوده در پی آن برآید که در این ترکیب جشن و پایکوبی را از ایمان مذهبی جدا کند.
-ایرانیها چهرویایی در سر دارند؟ ص۲۶
دیروز که سوار تاکسی بودم و داشتم به خانه برمیگشتم، پیرمرد راننده تاکسی با اعجاب برای من، که تنها مسافرش بودم، از خانهی لوکس علی خامنهای در لویزان و هتل پنجستارهی میثم در قفقاز میگفت. من را یاد صحبتهای مردم دربارهی تفریحات اسکی شاه در سوئیس و توالت از جنس طلایش در دههی ۵۰ انداخت.
شما چه می خواهید؟ در مدت اقامت در ایران یک بار هم واژه «انقلاب» را از زبان کسی نشنیدم؛ اما از پنج مخاطب من چهار نفر جواب میدادند؛ حکومت اسلامی این جواب مرا غافلگیر نمیکرد آیت الله خمینی همین جواب خشک و کوتاه را به خبرنگاران داده بود و هنوز هم سر حرف خود بود.
-ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ص۳۷
برای فوکو جای پرسش داشت که چطور در کشوری که نه عربیست و نه سنی، مقصود از حکومت اسلامی چیست. او میگوید برخی از مخاطبانش به او پاسخ میدادند که حکومت اسلامی یک "ناکجا آباد" یا یک "آرمان" است. چه ناکجا باشد چه واقعیت دستیافتنی، فوکو اصرار زیادی داشت که تصویری واقعی از حکومت اسلامی متصور شود. او بهخاطر دارد که یکی از مقامات دینی این ویژگیهارا برای حکومت اسلامی نام میبرد:
یکی از مقامات دینی به من گفت که برای روشن کردن مسایلی که در پیش است و قرآن هیچگاه ادعا نکرده که به آنها جواب روشن داده است باید متخصصان روحانی و غیر روحانی که هم متدین باشند و هم عالم، مدتها کار کنند اما میتوان در قرآن رهنمودهایی کلی یافت در اسلام کار ارزش دارد هیچ کس را نمی توان از ثمره کارش محروم کرد؛ چیزی را که باید به همه تعلق داشته باشد آب مواد معدنی نمی توان به تملک شخصی درآورد به آزادیها تا حدی که استفاده از آنها به دیگران آسیب نرساند احترام گذاشته خواهد شد؛ اقلیتها، در حدی که مزاحم اکثریت نباشند حمایت خواهند شد و آزاد خواهند بود که به شیوه خود زندگی کنند؛ در میان مرد و زن نابرابری در حقوق در کار نخواهد بود اما تفاوت وجود خواهد داشت چون این دو در طبیعت متفاوتند. در امور سیاسی باید تصمیمها به اکثریت گرفته شود باید رهبران در برابر مردم مسئول باشند و چنانکه در قرآن پیش بینی شده است باید هر کس بتواند برخیزد و از حاکمان حساب بکشد.
فوکو از این صحبتها نتیجه میگیرد که برخلاف نظر اکثریت حکومت اسلامی نهتنها تعریفش "ناروشن" نیست بلکه اتفاقا عملی است و بهزعم او "اینها فرمولهای بنیادی دموکراسی اند، چه بورژوایی و چه انقلابی که از قرن هجدهم تاکنون ما آنی از تکرار آنها باز نایستادهایم" در آخر هم آن مقام دینی با غرور، گویی که از قبل او و دیگر مسلمانان تمام اعصار تاریخی را یک دور طی کردهاند و بازگشتهاند، میگوید:
قرآن اینها را مدتها پیش از فیلسوفان شما اعلام کرده و اگر غرب مسیحی و صنعتی معنی آنها را گم کرده اسلام ارزش و کاربرد آنها را حفظ خواهد کرد.
فوکو یک نکتهی دیگر را هم به ما گوشزد میکند:
یک نکته را باید روشن کرد در ایران هیچ کس منظورش از حکومت اسلامی رژیمی که در آن روحانیان نقش رهبری یا چهارچوب فراگیر را داشته باشند نیست به نظرم آمد که این عبارت را برای دلالت بر دو چیز متفاوت به کار میبرند.
برای فوکو جالب بود که حتی عدهای که با معیارهای او و دیگر اروپاییان "چپی" محسوب میشدند هم حتی، از حکومتاسلامی دم میزدند. فوکو میگوید:
شنیدن این حرف از دهان یک خلبان بویینگ عجیب بود که از جانب همکارانش میگفت: گرانبهاترین ثروتی که ایران از قرنها پیش تاکنون داشته در فرانسه پیش شماست. خوب نگاهداریش کنید. لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثرتر حرف اعتصابگران آبادان بود: "ما چندان هم مذهبی نیستیم."
-پس به چه کسی اعتماد دارید؟ به یکی از احزاب سیاسی؟
-نه به هیچ کدام
-پس به یک شخص؟
-به هیچ کس جز خمینی و فقط به او.
فوکو در انقلاب ۵۷ کشش عجیبی احساس میکرد. او فضای شهر در آن زمان را اینچنین توصیف میکند:
در تمام مدت سال، شورش سراسر ایران را پیموده است. از این عزاداری به آن یادبود، از این مراسم به آن مراسم وعظ یا دعا. تهران چهلم مردگان آبادان را گرفته است. تبریز چهلم مردگان اصفهان را و اصفهان چهلم مردگان قم را. در جلوی صدها خانه شاخه های قطور درخت نصب شده که با فرارسیدن شب توی آنها چراغهای سفید و سرخ و سبز روشن می شود؛ اینها حجله های جوانانی است که تازه کشته شدهاند. تمام روز ملاها در مسجدها با خشم از شاه از آمریکا و از غرب و ماده پرستی آن حرف زدهاند و مردم را به نام اسلام و قرآن به پیکار با همه این رژیم فراخوانده اند. هر وقت که مسجد کوچک بوده و برای مردم جا نداشته است بلندگوها را در خیابانها نصب کرده اند...بسیاری از این موعظه ها را ضبط کردهاند و کاستها در سراسر ایران دست به دست گشته است. نویسنده ای که به هیچ معنی متدین نبود یکی از این کاستها را در تهران برای من گذاشت. در آن نه گذشته گرایی احساس می شد نه گریز نه بی سامانی و نه ترس...حتی لازم نبود از او بپرسم که این دینی که مردم را گاهی به پیکار و گاهی به گرامی داشت مردگان فرامیخواند مبادا در ژرفای خود سر مرگ دارد و بیشتر به شهادت میاندیشد تا به پیروزی می دانستم که جواب خواهم شنید: شما غربیها به مرگ میاندیشید، از او می خواهید که از زندگی جدایتان کند. او به شما درس ترک و تسلیم میدهد. ما به مردگان میاندیشیم زیرا به زندگی پیوندمان می دهند، ما دست به سوی مردگان دراز میکنیم تا ما را به وظیفه همیشگی عدالت پیوند دهند مردگان با ما از وظیفه و از پیکاری که اسباب پیروزی او را فراهم می آورد سخن میگویند.
فوکو میگفت که ۵۷ فراتر از یک انقلاب بود. مردمان ایران در آن سال بهزعم او خواستهی سادهای داشتند: شاه باید برود. بهزعم او "سادگی" همین خواسته باعث صلابت و پافشاری بیشتر آنان شده بود. فوکو از معنویت سیاسی عجیبی در میان مردم میگفت. معنویتی که بهزعم او بدنبال بازتعریف جایگاه انسان در سیاست است. سیاستی که بهزعم فوکو علاوه بر انسان آزاد، همچون جنبشهای دانشجویی دههی ۶۰ در غرب، ایمان و معنا هم برای انسان طلب میکرد. این خواسته، که برای فوکو که سالها بدنبال معنای گم شده در عصر مدرن بود، بسیار ارزشمند جلوه میکرد. بسیاری اما در اروپا گفتند که آنچه که فوکو از آن دفاع میکند "احساسیسازیِ بنیادگرایی" است.

در ۷ شهریور ۶۷ اوین سری هفت نفره زندانیانی که در سالن سه بند زنان آموزشگاه زنان بودند، به نزد هیئت مرگ فرستاده شدند. من هم جزو آنان بودم.
برای دادگاه صدایم زدند:
از راهروی تاریک، به داخل یک اتاق کوچک بردند.
صدایی با تحکم گفت: چشم بندت رو بالا بزن و بنشین.
نشستم. دور اتاق را نگاه کردم. پنج نفر در اتاق بودند. قبل از همه مجتبی حلوایی را با کابلی که در دستش بود دیدم. بعد حسینعلی نیری (رئیس حکام شرع اوین)، مرتضی اشراقی (دادستان انقلاب) و رئیسی (معاون دادستان)، و مصطفی پورمحمدی (نماینده وزارت اطلاعات) را دیدم. آنها دور تا دور اتاق نشسته بودند.
یکی از آنها پرسید: نام؟
-عفت ماهباز.
-نام پدر؟
-سید عیسی.
-مسلمان هستی؟
-پدر و مادرم مسلمانند.
-اتهام؟
-فداییان خلق ایران، اکثریت.
-سازمانت را قبول داری؟
-بله.
-نماز میخوانی؟
-نه.
در آن لحظه، محکم و با اعتماد به نفس، بی ترس و تردید حرف میزدم و دلم گواهی بدی نمیداد.
حسینعلی نیری (خطاب به مجتبی حلوایی) گفت: "برادر؛ ببرینش و در هر وعده نماز شلاقش بزنین تا آدم بشه."
و پس از آن شلاق بود و شلاق با هر وعده نماز تا اینکه به خاطر عادت ماهیانه مرا یک هفته از شلاق معاف کردند. فشار چنان سنگین بود که من در اندیشه خودکشی بودم.
این "شکنجه نماز" جان یکی از همبندانم را گرفت: سهیلا درویش کهن، دختر ۲۲ ساله، دختری آرام که از هر گونه درگیری اجتناب میورزید. او را زیر شکنجه نماز کشتند، و یا برای رها شدن از عذاب پنج بار در روز دست به خودکشی زد. هر دو حالت یکی هستند. او را به قتل رساندند، سر نماز اعدام کردند.
-بریدهای از "فراموشم مکن" خاطرات عفت ماهباز از زندان
فوکو، همان فیلسوفی که همواره سعی میکرد خود را نسبت به ساختارهای قدرت هوشیار نگهدارد، احتمالا ترجیح داد در فردای انقلاب چندان سروکلهای با چالشهای "حکومتاسلامی" نزند. انگار که حکومت اسلامی تنها در یک معنویت صمیمی خلاصه نمیشد. گویی که بهتازگی از سر خیرخواهی یا سلطهجویی، میخواست همگی را با آن نیروی معنوی همراه سازد. حال دیگر تنها "دعوت" مطرح نبود، آنچه مهم و لازم بود "هدایت" بود. شاید هم استعدادهای نهفتهی قدرت بود که چنین وضعیتی را درست کرده بود.
آیتالله شریعتمداری به فوکو گفته بود که:
ما منتظر بازگشت امامیم اما این به آن معنی نیست که امکان حکومت خوب را منتفی میدانیم.
فردای برپایی حکومت اسلامی اما، آشکار شد که شریعتمداری هم از گمراهان بوده و برضد حکومتاسلامی دسیسهچینی میکرده است. او را در خانه محبوس ساختند تا به کارهای ناپسندش فکر کند. فوکو اما، ترجیح داد بگوید که "قصد پیشبینی آینده" را ندارد و تنها وضعیت حال را داشته توصیف میکرده است البته که در یکی از آخرین مصاحباتش دربارهی ایران به ما یادآوری کرد که آنچه که دارد رخ میدهد نتیجهی اقدامات شاه و اختناق دوران او هم هست:
آیا کسی حق طغیان کردن دارد یا ندارد؟ بگذارید این سوال را بدون پاسخ بگذاریم. اما مردم طغیان میکنند؛ این یک واقعیت است و چنین است که ذهنیتِ (نه انسانهای بزرگ، بلکه ذهنیت هر انسانی) وارد تاریخ میشود و در آن حیات میدمد. یک محکوم، زندگی خود را در اعتراض به مجازاتهای ناعادلانه به خطر میاندازد، یک آدم دیوانه دیگر نمیتواند زندانی بودن در تیمارستان و تحقیر شدن را تحمل کند، یک ملت رژیمی را که بر آنها ظلم میکند، طرد میکند. این طغیان موجب نمیشود اولی بیگناه شود، دومی را معالجه نمیکند، و سومی را نسبت به آیندهای که به او وعده داده شده بود مطمئن نمیسازد.
فوکو درنهایت نامهای برای بازرگان، نخستوزیر دولت موقت، نوشت و از اعدامها و مصادرهها انقلابی کمی گلایه کرد و حکم قطع دست را هم همسان با شکنجههای ساواک توصیف کرد. در ادامهی آن هم گفت که انتقادش از سیاستهای انقلابی به معنای رویگرداندن از کل انقلاب نیست:
مطمئن باشید که تغییر عقیده یک فرد موجب شرمندگی نیست؛ اما دلیلی وجود ندارد بگوییم کسی که دیروز مخالف شکنجههای ساواک بوده است اگر امروز مخالف قطع دست باشد، عقیدهاش را تغییر داده است.
پس از آن هم دیگر چیزی دربارهی ایران نگفت و ننوشت و خود را مشغول آنچه که در جهان خودش میگذرد کرد. کمی بعد هم بهعلت ایدز و زندگی جنسی پرفراز و نشیبش، درگذشت.
فوکو رفت اما ما ماندیم و پیامدهای آنچه که "معنویت سیاسی" نامید. عدهای از گمراهان "هدایت" شدند اما تکلیف آنهایی که هنوز منافق هستند و "هدایت" نشدهاند، چه میشود؟ امروز در خیابانها، دانشگاهها، تاکسیها و... از این هدایتنشدگان زیاد است. آیا قرار است "هدایت"شان کنیم، یا بایست پذیرفت که آنها هم بخشی از ایران هستند؟
فوکو میگفت معنویت سیاسی و ایدهی حکومت اسلامی روحی است در جهان بیروح ایران که استبداد و گمگشتی بر آن سایه افکنده اما امروز چگونه است؟ امروز که غرق در روزمرگی و یا غربت شدهایم، چقدر معنوی شدهایم؟
امروز ایران فرساینده است. هدایتنشدگانی که بر هدایتنشدنشان اصرار میورزند، و مومنانی که هدایت کردن را اوجب واجبات میدانند.