ویرگول
ورودثبت نام
هدهد
هدهدتو هنوز در هفتاد حجابى از روزگار خويش
هدهد
هدهد
خواندن ۳۰ دقیقه·۲۱ روز پیش

ایدئولوژی چیست؟

پس از یازده سپتامبر، جرج دبلیو بوش در جلوی تلویزیون آمد و از مردم تقاضا کرد به “زندگی عادی” برگردند، از پل‌ها استفاده کنند، به فرودگاه بروند و … این لحظه‌ی مهمی برای شناخت ساز و کار دولت بود. این اظهارات نشان می‌دهد که دولت یک پدیده‌ی ایستا نیست. دولت همواره باید در تحرک باشد و اینگونه است که بازتولید اتفاق می‌افتد. چرا که دولت اگر خود را در اجتماع به‌طور مداوم بازتولید نکند، فرومی‌پاشد. از این جهت من یکی از مهم‌ترین عوامل در انقلاب ۵۷ را عدم بازتولید دولت می‌دانم. پس از کودتای ۲۸ مرداد حکومت پهلوی علی‌رغم نمایشات نظامی و درباری خود عملا از بازتولید خودش ناکام ماند. و انباشت این عقب ماندن‌ها در نهایت منجر به بحران مشروعیت و فروپاشی این رژیم شد. مرادم از بازتولید این است که دولت بتواند "دولت بودن"ش را تداوم بخشد و به گوش مردم برساند و نشان دهد که هنوز به‌طرز فعالانه‌ای توانایی تنظیم مردم را دارد. اما رژیم پهلوی از بازتولید ناکام ماند چون اصلا مردمان نتوانستند "دولت بودن" پهلوی و واقعی بودن ایدئولوژی‌اش را بپذیرند و این لحظه‌ی فروپاشی ایدئولوژی و عدم حرکت کردن موتور دولتی‌ست. اصلا همان انباشت عدم بازتولید‌ها بود که به‌تعبیری هرروزه نارضایتی را تشدید کرد. این باز بحث مفصلی‌ است که چگونه عوامل متعدد، که تنها یکی از آنها نارسایی ایدئولوژیک است، مانع بازتولید می‌شوند. با این حال پس شاید بهتر باشد به‌جای پرسش تکراری “چطور می‌شد جلوی انقلاب را گرفت؟” بهتر است پرسیده شود “چطور می‌شد جلوی انقلاب را نگرفت؟” من این بحث را در جستار “لحظه‌ی تولد جمهوری اسلامی” بیشتر پیگیری کردم.

در اصل دولت با بازتولید خودش دست به انقلابات انفعالی می‌زند. اینها تحولات به‌ظاهر چشمگیری هستند که در عمل نه برای تحول که برای حفظ آرایش موجود و مهیا شدن شرایط بازتولید، صورت می‌گیرند. و البته دولت با گلو‌ها و بلندگوهایی که در اختیار دارد همواره می‌کوشد این اعمال را به‌عنوان تغییراتی مترقی عرضه کند.

۱. ایدئولوژی چگونه از وضع موجود پاسداری می‌کند؟

اما دولت برای بازتولید خودش به ایدئولوژی احتیاج دارد. ایدئولوژی بنزینی‌ست که این موتور عظیم و فربه را کشان‌کشان به جلو می‌برد. شریعتی ایدئولوژی را دیسیپلین و اراده‌ای تعریف می‌کند که آدمی را به تحرک وامی‌دارد. من با کلیت این توضیح مخالفتی ندارم اما معتقد هستم کمی آمیخته‌ی به ابهام بنظر می‌رسد. در ضمن من با تعریف مارکس از ایدئولوژی که آن را آگاهی کاذب می‌داند هم مخالفتی ندارم اما عمیقا با این باور که می‌گوید ایدئولوژی واقعیت را وارونه جلوه می‌دهد مخالفم. در اصل ایدئولوژی روایت خود را در مقام واقعیت غیرقابل انکار تولید می‌کند. به گمان من ایدئولوژی چرخه‌ای‌ست که با تکرار سه مرحله‌ی پنهان کردن عناصر نامطلوب، تولید واقعیت و بازتولید وضع موجود، دائما مسیر رفت‌و‌برگشت‌وارانه‌‌ای از خلق تحرک، که همان اراده است، تا آگاهی کاذب را طی می‌کند. بهتر است گفته شود ایدئولوژی سازوکاری‌ست که با تحمیل خود بر آدمی او را وادار به تحرک می‌کند و دقیقا این وجه همزمان تراژیک و کمیک ماجرا است که مریدان این نیروی عظیم همواره معتقدند آگاهانه به سمت آن رفته‌اند اما در عین حال عمیقا تحت تاثیر ابزار‌های فریبنده‌‌اش جذب آن شده‌اند. اساسا ایدئولوژی، که در جزیره‌ی مخصوص خودش حافظ وضع موجود است، با پنهان کردن همراه است. ایدئولوژی نخست چیزهایی را می‌پوشاند تا فضا را برای تاکید بر چیزهای دیگر فراهم کند. از این روی ایدئولوژی تنش‌ها را نادیده می‌گیرد. پیرامون را یکدست می‌کند تا تحرک فراهم شود. چرا که ایدئولوژی بدنبال توقف مخاطب نیست. هنگامی که ناهمواری و تنش و چندگانگی در پدیده‌ها به‌نظر برسد، مخاطب توقف خواهد کرد و به‌تعبیر زوپانچیچ واقعا تفکر را از سر خواهد گرفت. چرا که تفکر در دوران ما دیگر به معنای تاملات حکیمانه در مسائل کلاسیک نیست، بلکه آن را می‌توان هنرِ دیدن چندگانگی و تنش در هر پدیده خواند. می‌گویم هنر چون انجام چنین کاری آن هم در این زمانه که ایدئولوژی‌ها به‌طور پنهان و پیدا به‌جای ما فکر می‌کنند و واقعیت می‌سازند، سخت است. حقیقتا ایدئولوژی بدنبال توقف نیست. ایدئولوژی آنقدر پیرامون را یکدست و هموار می‌کند تا مخاطب خیالش بابت حرکت و مسیر مطمئن شود. ایدئولوژی به مخاطب فرمان می‌دهد که یک را حقیقتا و ذاتا یک بداند و آن را دو یا بیشتر نداند. حکم می‌کند که هر پدیده را واحد شناسایی کنیم و تکثر را در آن انکار کنیم. بخاطر همین بود که لاکان می‌گفت “پادشاهی که خود را حقیقتا شاه بداند دیوانه است” چون آن شاهی که خود را حقیقتا شاه می‌داند عمیقا معتقد است که یک خصیصه و خصلت و ذات در وجود او باعث شده است که پادشاه شود. گویی او برگزیده است و ویژگی‌ منحصربه‌فردی باعث شاهی‌اش شده است. لاکان به این دلیل چنین شاهی را دیوانه می‌پندارد چون از تفکر امتناع کرده است. چون قائل به این نیست که او مجموعه‌ای‌ست از ویژگی‌‌های متضاد و تنش‌های متعدد و کاستی‌های بسیار.

در چنین وضعیتی گاه توقف کردن خود بزرگ‌ترین اعتراض برعلیه تحرک‌طلبی ایدئولوژیک است. چون در زمانه‌ی ما تنها به میانجی چنین توقفی‌ست که می‌توان تفکر را از سرگرفت. ممکن است بی‌حرمتی به کنشگری تلقی شود اما تفاوتی نمی‌کند که تحرکات ما در اعتراض به وضع موجود هستند یا در حمایت از آن. نکته‌ آن است که ایدئولوژی هرگونه تحرک حساب‌نشده را به‌نفع بازتولید اوضاع و آرایش کنونی می‌بلعد. مثلا نگاه کردن به گردهمایی‌ها و میتینگ‌های‌ پاریس در یکم مه ۲۰۲۶ دستکم برای من به‌جای آنکه یادآور مبارزه و مقاومت در برابر سلطه اقتصادی و سیاسی باشد بیشتر این را تلقین می‌کند که اتفاقا چقدر وضع موجود دموکراتیک است! و این بهترین رخداد قابل تصور برای ایدئولوژی است. چون اینگونه حتی می‌تواند بازتولید را تسریع کند. نظم موجود تنها به زور متوسل نمی‌شود. بلکه در به در بدنبال ایجاد رضایت است. چون شرایط را برای بازتولید هموار می‌کند. و چه رضایتی بهتر از این آگاهی کاذب که امروز را دموکراتیک‌ترین نظم قابل‌تصور بدانیم!

لازم است میان توقف برآمده از انفعال و توقف برآمده از کار منفی تمایز قائل شد. این توقف به معنای اصطکاک در برابر جریان تحرک‌طلبانه است. کار منفی دقیقا قرینه‌ی همان چیزی‌ست که ایدئولوژی می‌خواهد. این توقف نیروی ضدتحرکی‌ست که در هر لحظه می‌خواهد بکوشد دست برروی چندگانگی‌ها بگذارد و نشان دهد که ایدئولوژی چگونه ما را از تفکر منع می‌کند. البته توقف هم در مواقعی فقط می‌تواند در خلوت‌های اندیشمندانه در دسترس باشد. اما اگر بخواهیم تنها گفتار ضدسلطه‌ی خود را عَلم کنیم احتمالا شاهد بازتولید شرافتمندانه‌تر ایدئولوژی باشیم. فوکو اشاره می‌کند که لنینیسم در ابتدای قرن بیستم نوید جهانی بهتر می‌داد اما برای تبیین آن جهان دست به دامن مفاهیمی شد که برخاسته از این جهان بودند. از این رو جامعه‌ی شوروی بدل به جامعه‌ای میان این جهان و آرمانشهر آن جهانی‌اش شد. اینگونه شد که جامعه‌ی شوروی به تعبیری تصورناپذیر شد. به عبارت دیگر شوروی برای ترسیم پرولتر دست به دامن انسان‌شناسی بورژوایی شد. البته ما ناگزیر به استفاده از این زبان و مفاهیم این‌جهانی هستیم. بهرحال ما در قدرت زندگی می‌کنیم. اما با اینحال مقاومت هم در درون همین قدرت زاده می‌شود. خرده‌ به این است که چرا می‌خواهیم با مفاهیم این‌جهانی، آن‌ جهان را بنا کنیم؟ بنظرم عبث است. بهتر است تنها به مقاومت در این وضعیت بیندیشیم.

۲. موکت‌های‌ ایدئولوژیک

ایدئولوژی برای تحرک‌آفرینی و اغواگری‌هایش به فضاسازی احتیاج دارد. میشل فوکو استدلال می‌کند که برخلاف دیدگاه سنتی در تاریخ‌نگاری علم، که تحول و گسست گفتمانی در علم را نتیجه‌ی خلاقیت و نبوغ فردی می‌داند، از اصطلاح توری استفاده می‌کند. بدین معنی که برای ظهور یک تئوری علمی جدید ابتدا باید فضای لازم برای ابراز وجود تئوری جدید ایجاد شود و این فضا بوسیله همان چیزی فراهم می‌شود که او آن را توری می‌نامد. ایدئولوژی نیز در فضا معنا می‌یابد. اول فضا ایجاد می‌کند و در آن فضا است که اصلا محدودیت بوجود می‌آید. عکاسی تعریف می‌کرد که دیدن نقاشی‌های متعدد سردارهای‌ سپاه و اسلام‌گرایانِ مکتبی در گوشه و کنار ساختمان‌های تهران این احساس را به او می‌داد که گویی توسط آنها زیر نظر و تحت کنترل است. قدرت در لابه‌لای چنین هندسه‌‌ای معنا می‌یابد. این ایدئولوژی نشانه‌های خاص خود را نیز دارد. این نشانه‌ها هستند که جایگاه ما را تعیین می‌کنند. هر نشانه و برندی که ارزشمند‌تر تعیین شده باشد جایگاه ما را در این هندسه‌ی ایدئولوژی‌زده بالاتر خواهد برد. در چنین فضایی مجددا انسان به تحرک واداشته می‌شود و مجددا نابرابری برای او به‌عنوان یک مقوله‌‌ی “طبیعی” درباره‌ی “قدرت خرید” نمایش داده می‌شود. می‌بینیم که بازتولید یک پروژه‌ی انتزاعی نیست. بازتولید دقیقا همان لحظاتی رخ می‌دهد که ما بی‌تفاوت، و با این باور که این چیدمان‌ها، نشانه‌ها، پوستر‌ها و معماری‌ها “عادی” و “طبیعی” هستند، از کنارشان می‌گذریم.

ایدئولوژی همانند یک دانشمند باید صاحب موکت و توری خود باشد. او برای آغاز روایتش باید بسیاری از چیزهارا بپوشاند و پنهان کند. این همان یکدست‌سازی و انکار تکثر درونی امور است. تلقین کردن اینکه پیرامون ما در امور واحدی خلاصه می‌شوند که حقیقتا یگانه و عاری از تنش‌های پیچیده هستند. مثلا چرا نباید شنیدن لفظ “کرد‌ها” از رسانه‌ها این تردید را در مخاطب ایجاد کند که اساسا چه فصل عمیقا مشترکی باعث می‌شود که میان کردِ کولبر و کردِ صاحب چاه نفت هم‌پوشانی ایجاد شود؟ در اینجا ایدئولوژی فرامی‌خواند. او کثرت در امور به‌ظاهر واحد را پنهان می‌کند و عوض آن هویت مطلوبش را تحمیل می‌کند.

لازم است که در اینجا این تلنگر زده شود که شیوه‌ی ساز و کار ایدئولوژیک یک شیوه‌ی کاملا دیالکتیکی‌ست. علی‌رغم اینکه ایدئولوژی جهان را براساس علیت بازنمایی‌ می‌کند اما در رفتار خودش دیالکتیک را می‌توان مشاهده کرد. گرایش ایدئولوژی به تحرک‌آفرینی علت استفاده او از موکت نیست. بلکه تحرک‌ از پایین و موکت‌داری از بالا با هم همراه می‌شوند. ‌مثلا نظام اقتصادی فعلی می‌کوشد زندگی را در مقام مجموعه‌ای از مراحل تصویر کند. این نشان‌دهنده‌ی گرایش مفرط ایدئولوژی به تولید واقعیت است. اینکه ایدئولوژی سرمایه‌داری به ما القا می‌کند که زندگی سلسله‌ای از مراحل است که موفقیت منوط به طی کردن آنهاست. مرحله‌ی کنکور، تشکیل خانواده، مثلث معروف و … مسئله در این است که ایدئولوژی برای القای این باور به‌مثابه‌ی یک واقعیت کلی و بدیهی در زندگی، از روان انسان صرف‌نظر می‌کند و این ویژگی آدمی که دال‌های او هیچگاه مدلولی نخواهند داشت و میل او هیچگاه به سرمقصد نخواهد رسید را، به زیر موکت‌های ایدئولوژیکش پنهان می‌کند. اساسا موفقیت در چنین وضعیتی چگونه وجود خواهد داشت؟ ایدئولوژی پاسخی نمی‌دهد.

هنگامی که مخاطب در بدیهی بودن این اصل که چیستی زندگی به جوییدن خوشبتختی‌ست، شک کند، توقف و تعلل در تحرک آغاز خواهد شد. شاید حالا بهتر بفهمیم که چرا بوش پس از یازده سپتامبر شوریده‌حال از مردم درخواست کرد “زندگی عادی” را از سر بگیرند. آنچه که در اینجا اهمیت دارد این است که تحرک‌طلبی ایدئولوژیک را افشا و تفکر را احیا کنیم.

نمونه‌ای دیگر برخورد نظم موجود با خشونت است. نظام فعلی علی‌رغم حساسیتِ به‌ظاهر دلسوزانه‌اش درباره‌ی خشونت سوبژکتیو، اعم از تروریسم، جنایت و امثالهم، بسیار نسبت به رسوا شدن خشونت ابژکتیو، از جمله فقر! ، محافظه‌کار است، اصلا بیزار است چرا که طرح آن، ایدئولوژی و موکت او را رسوا خواهد کرد. رسانه‌‌ی جریان اصلی، که از اجزای موکت است، حاضر است ساعتها درباره‌ی اف‌ای‌تی‌اف یا "جاه‌طلبی‌"های هسته‌ای جمهوری اسلامی صحبت کند اما به‌هیچ‌وجه حاضر نیست به‌همان اندازه درباره‌ی این حرف بزند که در سال گذشته قریب بر ۱۸۰۰ کارگر در حوادث کاری، که در نتیجه نقایص فنیِ قابل پیشگیری بوده‌اند، کشته‌ شده‌اند. چرا که محرک نیست. چنین خبری مخاطب را به تحرک وانخواهد داشت. طرح چنین آمارهایی مخاطب را شوکه خواهد کرد. این شوک او را متوقف خواهد کرد. و متوقف کردن مطلوب نیست. در اینجا دوباره موکت وارد عمل می‌شود. موکت این واقعیت که اسرائیل نیز در شکل‌دهی وضعیت کنونی نقش بسیار برجسته‌ای دارد را زیر موکت مخفی می‌کند و به‌جای آن خشونت سوبژکتیو حماس را برجسته و به‌عنوان تنها واقعیت موجود نمایش می‌دهد. ادوارد سعید را باید از معدود روشنفکران و متفکرین عرب‌تباری دانست که عمیقا کوشید از ایده‌ی فلسطین پاسداری کند. او، علی‌رغم اینکه از روش‌های خشونت‌آمیز گروه‌های فلسطینی بیزار بود، اما به این نکته هم تاکید می‌کند که آنچه که موجب می‌شود یک فلسطینی دست به سلاح و شاخه‌ی زیتون ببرد، فراموشی و تحقیر است. او در کنار انتقاد از روش‌های ناپخته در مبارزه، مخاطب را دعوت می‌کند که مسیر تاریخی موجود را بررسی و تنش‌های آن را شناسایی کند و دست از این روایت ایدئولوژیک بردارد که اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها را به‌عنوان موجوداتی یکدست و واحد شناسایی کند. در عوض سعید به مخاطب جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای اسرائیل را یادآوری می‌کند. ۱۹۴۸ و یوم‌النکبه را یادآوری می‌کند. و در ضمن نباید فراموش کرد که اساس اسرائیل برای بسیاری از ساکنینش هویت صابرائی است. هویتی که شیفته‌ی سلاح‌های مدرن، سازش‌ناپذیر و جاه‌طلب است. چنین هویت و نگرشی‌ست که اریل شارون‌ها و پلان دالت‌ها را شکل می‌دهد. [1] اما سازوکار موکت‌وار این خشونت عظیم را می‌پوشاند و به‌جای آن برلحظه‌ی ۷ اکتبر تاکید می‌کند. چون اگر از پیش از ۷ اکتبر بگوید مخاطب به تحرک درنخواهد آمد. این هم یک تریک ایدئولوژیک دیگر است که به‌جای تاکید بر فرآیندها بر لحظات اصرار می‌کند. چون باز هم لحظه است که تحرک‌آفرین است نه فرآیند. حال شاید بهتر بفهمیم چرا سعید می‌گفت دست به اسلحه بردن فلسطینی‌ها نتیجه‌ی فراموشی و سرکوب ایده‌ی فلسطین به‌مثابه یک ملت است. محمود درویش متذکر می‌شود که فلسطینی بودن به‌عنوان کسی که هویت، سرپناه ملی و دولت دارد، باید با صدایی رسا به گوش تمامی جهانیان رسانده شود. این مودبانه‌ترین و مخالف‌خوان‌ترین اقدام دربرابر بی‌ادبی بلوک مقابل، که یک ملت را تکه‌پاره و تبعید می‌کند، است و دستکم برای من یادآور آن مکالمه‌ی:

“اولین شریک جنسی‌ات زن بود یا مرد؟”

“ادب به من اجازه نداد ازش بپرسم زنه یا مرد!”

از این رو شاید حتی بشود پا را فراتر گذاشت و به این نتیجه رسید که از قضا خشونت سوبژکتیو نتیجه‌ی آن خشونت عظیم و پنهان شده است. مخاطب تیزبین می‌داند خشونت ابژکتیو بسیار فراتر از نسل‌کشی‌ست. خشونت ابژکتیو موکتی‌ست که می‌پوشاند و عوض آن واقعیت تولید می‌کند. این موکت فضا را از رنج‌های واقعی خالی می‌کند و محیط را برای تولید روایات جدید آن هم به‌مثابه‌ی واقعیات بدیهی، فراهم می‌کند. برای خلق این فضا متوسل به ادبیات مخصوص خود نیز می‌شود. کلمات مخصوص را می‌چیند و با شبکه‌‌ی متشکل از آنها معنی مدنظر خود را در مقام آنچه که “معمولی” است تولید می‌کند. چنین فضاسازی بی‌رحمانه‌ای زمینه را برای جسورانه‌ترین واکنشات ضدسلطه، که همان تروریسم است، فراهم می‌کند. ژان بودریار معتقد است حتی اگر اسلام هم ایدئولوژی حاکم می‌بود بازهم تروریسم شکل می‌گرفت. چرا که به‌زعم او اصلا تروریسم ربطی به اسلام ندارد. او تروریسم را ویروسی‌ می‌داند که در واکنش به درک سلطه‌جویانه‌ی اندیشه‌ی غربی از خیر و شر شکل گرفته است. لیبرالیسم ادعا می‌کند که با پیشرویِ خیر، اعم از پیشرفت تکنولوژی و توسعه‌ی دموکراسی‌ها و امثالهم، شر پسرفت و درنهایت از بین خواهد رفت. بودریار در رد این ادعا معتقد است که پیشرفت خیر می‌تواند منجر به افسارگسیختگی و دهشتناک‌تر عمل کردن شر شود. او تروریسم را در همین چارچوب تحلیل می‌کند و بالاخره تروریسم را جنگ‌جهانی سومی می‌داند که هیچگاه دست از سر نظم موجود برنخواهد داشت.

البته واقعیات تولید شده توسط ایدئولوژی آنچنان واقعی بنظر می‌رسند که بعضی را به این باور رسانده که گویی لیبرالیسم واقعا پایان تاریخ و دموکراتیک‌ترین وضعیت قابل تصور است. اما از دیگر سو در زمانه‌ی فعلی ایدئولوژی‌های مصمم مرده‌اند. ژیژک معتقد است ما در عصر پساسیاست زندگی می‌کنیم چرا که دیگر مسئله ساختن جهانی بهتر نیست بلکه مسئله حفظ وضع موجود با بهره‌وری بیشتر است. این یادآور شعار انتخاباتی قالیباف، کارآمدی! ، است. سیاستمداران امروز بدنبال تغییر وضع موجود نیستند بلکه بدنبال حفظ کم‌هزینه‌تر آن هستند. اما بالاخره سیاسیون به تزریق تحرک احتیاج دارند و در چنین لحظه‌ای می‌توان به‌جای زیر سوال بردن نظم فعلی، از تهدیدهایی که نظم رویایی کنونی را به خطر انداخته‌اند، مانند مهاجرین یا جرم و جنایت، صحبت کرد. در اصل این فریاد‌های پوپولیستی نه راه حل که نشانه‌ای از ناامن شدن جامعه هستند. مارگارت تاچر می‌گفت چیزی به‌عنوان جامعه وجود ندارد بلکه مجموعه‌ای از تک تک افراد در دسترس است. امروز این ایده‌ی اتمیزه کردن تاحد قابلی عملی شده است چرا که ما از سطوح جمعی در حد سطوح زوجیت‌یافته، مانند من و تلویزیون یا من و فضای مجازی! ، تنزل یافته‌ایم. این مانعی‌ست بسیار مهم در شکل‌گیری یک حرکت توده‌ای فراگیر. اما بالاخره نباید فراموش کرد که روایات در مواقعی ترک خواهند برداشت و در آن لحظات تناقضات و پنهان‌کاری‌ها غیرقابل چشم‌پوشی خواهند بود. سرمایه‌داری با تبدیل جامعه به میدانی از رقابت باعث شده است که پیش از هرچیز جامعه به دو قطب بازنده و برنده تقسیم شود. طبیعی‌ست که بازنده‌ها بازنده‌ بودن خودشان را تحمل نخواهند کرد. آنها در این لحظه شیفته‌ی ترامپیسم خواهند شد. ترامپ هرچقدر بیشتر کریه رفتار کند آن‌ها خوشحال‌تر خواهند شد. چون از پمپاژ هرچه بیشتر خشم و کینه به سمت "برندگان" لذت خواهند برد. و این دقیقا همان چیزی‌ست که من ناامن شدن می‌نامم. اگر مروری در آرای جامعه‌شناسان آمریکایی و سینمای آمریکایی در دهه‌‌ی ۱۹۵۰ و ۱۹۴۰ و حتی ۱۹۶۰ بیندازیم بهتر متوجه این مسئله خواهیم شد. در بخش بزرگی از آن دوران تاکید بزرگی بر تقدم خیر جمعی وجود دارد: این اندیشه که جامعه‌ی ما به‌مثابه‌ی یک ارگانیسم، در مجموعه‌ای از اتصالات تاثیرگذار به‌سر می‌برد و خیر ما منوط به بهره‌مندی همگانی از آن است. [2] مدت‌ های بسیاری‌ست که این اندیشه در جامعه‌ی آمریکایی به فراموشی سپرده شده. شاید به این خاطر که خیلی‌وقت است بخش بزرگی از تولید شرکت‌های آمریکایی از داخل این کشور خارج شده‌ و جایش را به بازی با پول داده است، بودجه‌ نهاد‌های حمایتی کاهش یافته و رقابت نیز به واقعیتی غیرقابل انکار بدل شده. به‌قول نوام چامسکی اگر جامعه‌ی آمریکا جامعه‌ی امن و سالمی می‌بود ۱۵ آپریل، روز مالیات در آمریکا، بدل به روزی سرشار از اتحاد و رفاقت می‌شد، نه روزی سرشار از اضطراب و دعوا.

لویی آلتوسر تفاوت ایدئولوژی و علم را در بسته‌بودن اولی و گشوده‌دستی دومی می‌داند. علم خود را شیوه‌ای از فهم واقعیت می‌داند و دائما نیز می‌تواند در آن تجدیدنظر کند حال آنکه ایدئولوژی خود را خودِ واقعیت معرفی می‌کند. و طبیعتا ایدئولوژی‌ای بیشتر به بازتولید وضع موجود کمک خواهد کرد که خود را پنهان‌تر کند. هرچقدر بهتر بتواند روایت خود را در مقام واقعیت نمایش دهد راحت‌تر می‌تواند آن ساز و کار سه مرحله‌ای را اجرا کند. و بالاخره اتفاقا خشونت در آن ایدئولوژی‌ای که پنهان‌تر است بیشتر نهفته است. خشونت نمودی از سلطه است که در آن بدن‌ها تنظیم می‌شوند. شریعتی به زیبایی آن اندیشه‌ای که بدبختی‌آور است را استحمارگرانه می‌خواند. خشونت نیز برآمده از استحماری‌ست که فیزیکی و غیرفیزیکی انسان را هدایت و تنظیم می‌کند. اما من اینجا ترجیح می‌دهم از یک منظر اخلاقی به این نگاه نکنم و بیشتر به این توجه کنم که چگونه یک ایدئولوژی که تنها شیوه‌ای از فهم جهان است، خود را در مقام واقعیت انکارناپذیر و “طبیعی” و “عادی” معرفی می‌کند؟ مثلا ایران کشوری‌ست که به‌همان اندازه که برای مقاومت در برابر امریکا در سیاست خارجی هزینه داده است، به همان اندازه هم در سیاست داخلی برای امریکایی شدن هزینه داده است و می‌دهد! اتفاقا ما در زمینه‌های بسیاری امروزه امریکایی هستیم، مثلا در این زمینه که نظام آموزشی بسیار نابرابری داریم، اما ایدئولوژی پنهان می‌خواهد این را انکار کند و عوض آن با ترسیم رویای آمریکایی و خوراندن آن به مخاطب همواره او در تحرکِ آمریکایی‌شدن نگه دارد.

۳. ایدئولوژی و بلعیدن همه‌چیز

اما در واکنش به پنهان‌کاری‌ها و واقعیت‌سازی‌ها چه باید کرد؟ ایدئولوژی پنهان موجود هرگونه مخالفت متحرک را درونی خواهد کرد. آنقدر به سوخت برای بازتولید احتیاج دارد که اساسا برایش فرقی نمی‌کند آن تحرک مخالف‌خوان است یا حامی. او هرگونه تحرکی را خواهد بلعید. در این میان رادیکال‌ترین کاری که ما می‌توانیم در اولین قدم انجام دهیم هیچ‌کار نکردن است. سرمایه‌داری قصد دارد هدف زندگی را فتح خوشبختی نشان دهد. او برای القای این پیام و بنا کردن واقعیت از آن، این مسئله که انسان دارای محدودیت و میل‌ بی‌انتهاست را پنهان می‌کند. شوپنهاور معتقد است که بخش بزرگی از رنج‌هایی که انسان می‌کشد در نتیجه‌ی انتظارات زیاده‌ای‌ست که از خود دارد. او معتقد است کتمان محدودیت‌ها ‌و نواقص انسانی توسط خود انسان‌ها موجب رنج کشیدن‌ِ مضاعف‌شان می‌شود. در عوض او به انسان پیشنهاد می‌کند به‌جای تلاش بی‌نهایت و تحرک بی‌پایان و رنج‌آورش برای فتح خوشبختی، به دفع رنج بیندیشد. چرا که خوشبختی گریزان است و تنها یک سانترفیوژ که نیازمند انرژی بی‌پایان است به انسان توصیه خواهد کرد که به‌دنبال خوشبختی بگردد! البته که در اصل سانترفیوژ با فروختن توهم پایان به انسان او را تا آخر دور خود می‌چرخاند. یک پایان متعالی. کارنامه‌ای سرشار از دستاوردهای آکادمیک و شغلی و بازنشستگی! با اینحال من نسبت به شوپنهاور خوشبین نیستم. پیشنهادهای غالبا زاهدانه‌ی او در بسیاری از موارد به کمک وضع موجود می‌آیند. آلتوسر چنین افکاری را "ایدئولوژی فرار" می‌نامد. اینکه از همه چیز بگریزیم و مشغول تماشای شقایق شویم. اما آیا می‌توان بی‌طرفانه به شقایقی نگاه کرد که جلوی یک کاخ بنا شده؟ یا می‌توان بی‌طرفانه به شقایقی نگاه کرد که در زمینی جنگ‌زده روییده؟ فوکو معتقد است چنین شقایق‌نگاه‌کردن‌هایی می‌تواند گاه بسیار هم آمیخته‌ی به مقاومت باشند. چون انسان را فراتر از یک کارمند یا دانش‌آموز یا بیمار، که همگی در این هندسه‌ی مسلط طبقه‌بندی‌ شده‌اند، تصویر می‌کند. این همیشه فرار نیست اما می‌تواند امر سیاسی را از زندگی بزداید. من جلوتر درباره‌ی سیاست‌زدایی بیشتر خواهم گفت. یک نمونه‌ی دیگر امر جنسی نزد ایدئولوژی حاکم است. من با این نگرش که LGBTQ+ را مطلقا یک “انحراف” می‌پندارد همسو نیستم اما راه حل شکاف‌ها را هم در این نمی‌بینم چرا که احتمالا اصلا نمی‌توان راه حلی مطرح کرد. لاکان امر جنسی را میلی می‌داند که می‌خواهد به خود میل برسد. از این رو امر جنسی نامتناهی‌ست. یک نیاز بیولوژیکی نیست که دست آخر به مدلولی ختم شود. در چنین وضعیتی، طبقه‌بندی‌ها و هویت‌تراشی‌های متعدد قرار نیست این امر بی انتها را شکل‌ دهد. میل جنسی در هر ظرفی ریخته شود باز هم سرریز خواهد شد. اما ایدئولوژی حاکم این را پنهان می‌کند و بر طبقه‌بندی گرایشات جنسی، به مثابه ظرفی که درنهایت تمام میل جنسی را می‌تواند پوشش دهد، تاکید می‌کند. ژیژک معتقد است جنبش‌های عصر حاضر سطح جمعی را فراموش کرده و با تاکید مضاعف بر تجربه‌ی فردی، از بسیج مستمر عمومی ناکام مانده‌اند. البته من با این چندان موافق نیستم. در جریاناتی مانند Me too اتفاقا انباشت تجربیات فردی موجب شکل‌گیری روحی جمعی حول رنج مشترک شد. البته تاکید ریاکارانه‌ی سرمایه‌داری بر “تفاوت” ، من جمله در امر جنسی، بخش دیگر از سازوکار موکت‌وارانه‌ی ایدئولوژی‌ست. در کرونا آشکار شد که بدن‌ها بسیار بهم مرتبط هستند و تا هنگامی که نظام سلامت نابرابری وجود داشته باشد، هرچقدر هم تاکید بر آگاهی فردی وجود داشته باشد، باز هم راه به جایی نخواهد برد. اصلا در هنگام بحران اقتصادی، که اجتماعی‌ترین امر قابل تصور است، دیگر گرایش جنسی مطرح نیست. ایدئولوژی حاکم با تاکید بر این تکثر جنسی قصد پایان دادن به شکاف در سکسوالیته ندارد، چنانکه لاکان معتقد بود اصلا چنین راه حلی وجود ندارد. بیشتر از آن خواهد کوشید با تمرکز بر این تفاوت‌ها مسئله‌ی اصلی را، که همان خشونت پنهان است، بپوشاند. هم تحرک می‌آفریند و هم ذهن‌هارا از چیزهای دیگر می‌دزدد. البته در زمانه‌ی ما سطح جمعی به‌صورت سخت و نرم سرکوب شده است اما دقیقا در لحظات همین بحران‌ها، که دوباره سطح جمعی را مطرح و بر مرتبط بودن افراد تاکید می‌کنند، می‌توان سیاست جمعی را احیا کرد.

گاه پیش خواهد آمد که رسانه به‌طرز ظاهرا آزادیخواهانه‌ای از رنج‌ها حرف بزنند. اما بلافاصله کارکرد ایدئولوژیک خود را با طرح راه حل‌های تخیلی نشان خواهد داد. مثلا آفریقا دو معدن دارد. یک معدن الماس و یک معدن خیریه. ممکن است رسانه کمی از لحظه‌ی غارت معدن الماس حرف بزند اما بلافاصله در امتداد آن از گسترش معدن خیریه به‌عنوان راه حل دم خواهد زد. او به مخاطب فشار می‌آورد که از گسترش معدن خیریه حمایت کند وگرنه یک حیوان با گرایشات ضدانسانی بیش نیست. اما در چنین وضعیتی، خیریه بیشتر از آنکه یک تدبیر راستین باشد، بخشی دیگر از موکت است. به یک معنا خیریه مانعی‌ست برای توقف مخاطب. اینجا دوباره تمایز میان لحظه و فرآیند خود را نشان می‌دهد. ایدئولوژی خوش ندارد از فرآیندی دم بزند که آفریقا را به آن روز کشانده. عوض آن از لحظه‌ی بازدید انسان‌دوستانه‌ی بیل گیتس از آفریقا دم می‌زند. این مخاطب را به وجد و تحرک وامی‌دارد و مانع از آن می‌شود که مخاطب به این فکر کند که اصلا چرا باید آفریقا به این روز بیفتد! در اینجا خیر عامدانه از فرآیند جدا می‌شود. بدل به شی‌ای نیک می‌شود که خیریه باید آن را به شرزده‌ها برساند. بهرحال یک لحظه‌ی "انسان‌دوستانه" بسیار تحرک‌آفرین‌تر از یک فرآیند استعماری‌ست. خیریه خود را منبعی از خیر می‌داند که می‌خواهد خیر را به‌جایی ببرد که قحطی خیر دارد، و این خودش یکی از نارسایی‌های دیگر خیریه است، اما در اصل خیریه‌ پوششی‌ست برای پنهان کردن لحظه‌ی غارت معدن الماس. از این رو حتی مخاطب مخالف که با تحرکش می‌خواهد به حساب ایدئولوژی برسد، بلعیده خواهد شد. او نیز در بازی خیریه حل خواهد شد. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم بی‌محلی دادن به چنین خیریه‌ای سهمگین‌ترین مقاومت در برابر ایدئولوژی خواهد بود. اساسا درک کلاسیک از مبارزه در چنین زمین بازی‌ای بیشتر سوخت‌رسان بازتولید خواهد بود. لازم است میان افسردگی سیاسی و توقف آگاهانه تمایز قائل شد. افسرده‌ی سیاسی چون آنقدر تحرک‌هایش را بیهوده دیده سردرگم و متوقف می‌شود اما فرد دوم از آنجا که قصد از سرگرفتن کنشگری اساسی را دارد متوقف می‌شود و بعد از تردید درتمامی گلو‌های ایدئولوژیک، به میدان سیاست بازخواهد گشت. بزرگ‌ترین حرکات در طول تاریخ نتیجه‌ی همین توقف‌های لحظه‌ای بوده‌اند. همانطور که گفتم باید دست به کار منفی زد. باید آنقدر ساده‌انگاری‌های ایدئولوژیک را افشا کرد تا بالاخره خود واقعی و خودِ سلطه‌جوی‌اش آشکار شود. و این با حرکات لحظه‌ای به دست نمی‌آید. لنین به سوئیس رفت و به مطالعه در فلسفه مشغول شد آن هم در دوره‌ای که روسیه شدیدا در جنگ جهانی تحت فشار بود. اما او برگشت و پس از آن یک جنبش تمام‌عیار در روسیه را رهبری کرد. توقف بخشی از استراتژی مقاومت است. او در زمان توقف هم عقب ننشست. با تبعیدیان دیگر ارتباطات را حفظ کرد و برای لحظه‌ی آغاز فروپاشاندن ایدئولوژی آماده شد. رسالت اصلی ما باید از همین نوع توقف‌ها باشد. باید مقاومتی باشد که ایدئولوژی را از تولید تحرک بازدارد و با توقف هرچه تمام‌تر، به تفکر، یعنی شناسایی تنش‌ها و چندگانگی‌ها، بپردازد. البته توقف همواره ممکن نیست. ادوارد تامپسون به درستی این تلنگر را می‌زند که همیشه نمی‌توان توقف کرد. شاید یک انتلکتوال و روشنفکر بتواند دست به این توقف بزند اما کارگری که هرروز با خشونت پنهان مواجه می‌شود نمی‌تواند به راحتی توقف کند. در این لحظه است که فرودست باید از تشکل‌یابی دست نکشد. تشکل‌یابی افراد ذی نفع گرد همدیگر. لیبرال‌ها اصرار دارند جامعه‌ی مدنی‌ و کنشگری‌ خودشان را فراطبقاتی بداند. احتمالا همین خصیصه باعث شده که کنشگری لیبرالی تا به این حد فلج باشد چرا که در چنین وضعیتی به جز نفع مشترک، که همان رنج بردن مشترک از خشونت پنهان است، نمی‌توان افراد را زیر یک سایه جمع کرد. اما در ضمن یک نکته‌ی مهم دیگر وجود دارد و آن این است که ایدئولوژی حاکم به همان اندازه که تمایل به بلعیدن تمام تحرکات دارد تمایل به سیاست‌زدایی هم دارد. ایدئولوژی حاکم ترجیح می‌دهد چهره‌های اصلی و تاثیرگذار در جامعه “سیاسی” نباشند. در اینجا ایدئولوژی حاکم دست به خلق دو چیز می‌زند. نخست اینکه شخصی به نام سلبریتی را معرفی می‌کند. کسی که به‌واسطه “تلاش”‌های بی‌وقفه‌، که ارتباطشان با دغدغه‌های واقعی و زمینی چندان روشن نیست، به “موفقیت” می‌رسد. او به راحتی می‌تواند سیاست‌زدایی را پیش ببرد. و تحرکات مطلوبِ ایدئولوژی را پیش ببرد. در ضمن او هیچ تعهد سیاسی‌ای ندارد. قیصر، خوانند‌ه‌ی آمریکانشین، همان کسی که پیشتر می‌خواند:

بیا وسط بده قر می‌خوام همرو بدی جر

این روزها “شیعه علی” و سرباز مبارزات ضدامپریالیستی به رهبری جمهوری اسلامی شده است. این فرد از نظر سیاسی مطلقا اخته است. هیچ آرمانی ندارد. برای چه نفس می‌کشد؟ شریعتی اشاره می‌کند که “سیاسی” ندانستن خود یک شوخی مضحک است. چرا که ما در سیاست و پیامدهایش زندگی می‌کنیم. او حتی پا را از این فراتر می‌گذارد و به این نتیجه می‌رسد که اصلا سیاست همان چیزی است که یک انسان را از حیوان متمایز می‌سازد. اما ایدئولوژی حاکم بسیار بدنبال اخته کردن مردمان از نظر سیاسی است. برای‌شان سلبریتی می‌آفریند. دانشگاه‌ها را بدل به‌جاهایی برای فراگرفتن تکنیک می‌کند. حوزه‌های عمومی را می‌کُشد و در حد سطوح زوجیت یافته و یا حتی انفرادی باقی می‌گذارد. اندک حوزه‌های عمومی باقی مانده و اندک جاهایی که انسان‌ها در کنار هم می‌توانند جمع‌ شوند و در برابر فضا و سلطه‌هایش مقاومت کنند هم فلج می‌کند و جنبه‌های سیاسی حوزه‌های عمومی را پاک می‌کند. تنها گردی از سلبریتی‌ها و تکنیسین‌ها به‌جا می‌گذارد. اینها بهترین افراد هستند چون اصلا به تغییر وضع موجود نمی‌اندیشند. به حفظ وضع موجود با بهترین بهره‌وری فکر می‌کنند.

توقف کردن ما، که بی‌شک تنها نخستین گام از احیا مبارزه‌ست، هم نباید افسرده‌مآبانه باشد و هم نباید منجر به سیاست‌زدایی شود. این توقف کردن با سه “نه” بزرگ همراه است. اولین نه خطاب به آن افسرده‌ی سیاسی. دومی خطاب به سلبریتی‌ها و تکنیسین‌ها. و سومین و مهمتر از همه خطاب به فضایی که می‌خواهد انسان را تنظیم و هدایت کند. متفکرین لیبرال غالبا نوشته‌هایشان با ابتذال تمام می‌شود. چرا که ساخت استدلال پله‌ای دارند. پله به پله بحث را طرح می‌کنند و درنهایت در انتها که اوج فقرشان است نوشته را با یک پیام تبلیغاتی الهام‌بخش تمام می‌کنند. این را مثلا می‌توان در "جامعه باز و دشمنان آن" از پوپر دید. او حمله جسورانه‌ای به هگل و افلاطون و مارکس می‌کند، البته که از جهات بسیار خام و بچه‌گانه است گویی یک هگل و مارکس فرضی در ذهن خود می‌سازد و با پیروز شدن بر آنها ادعای پیروزی بر کل فلسفه‌ی "فقیرانه"ی "تاریخ‌گرایانه" دارد، با اینحال او در انتهای کتاب تبلیغاتی‌تر هم حتی می‌شود و کار به آنجا می‌کشد که با دعوت مخاطب به آرمان گنگ "زندگی سراسر حل مسئله است" خیال خود را راحت می‌کند. اما برعکس مارکسیسمی که در معنای آلتوسری‌اش علمی‌ست، یعنی گشوده دست است و امکان تجدیدنظر در آن وجود دارد، ساخت استدلالی پیازی‌شکل دارد. در ابتدا لایه‌های بیرونی چندان دقیق بنظر نمی‌رسند اما در انتها بالاخره متن شکوفا می‌شود چون هسته‌ی پیاز عیان‌ می‌شود. به بیان دیگر مارکسیسم علمی کتابش را با حماسه تمام می‌کند اما لیبرالیسم با پیام تبلیغاتی. البته این به معنای بد بودن یا خوب بودن هیچکدام از آنها نیست. من بسیار نسبت به این حساس و چه‌بسا بدبین هستم که مبادا انتهای نوشتنم به یک پیام تبلیغاتی لیبرالی ختم بشود. برای همین ترجیح می‌دهم در اینجا بیشتر از این "چه‌ باید کرد"ی نتراشم. بهرحال ساختار‌ها در سوق دادن و جهت‌بخشی به زندگی مردمان نقش دارند اما لحظه‌ای فرا خواهد رسید که تحرک‌طلبی سلطه‌جویانه‌ی ایدئولوژی آنچنان مشمئز‌کننده باشد که دیگر نشود انکار شود. آن لحظه احتمالا لحظه‌ای خواهد بود که مردمان هم در تاریخ نقش برجسته‌ای داشته باشند. تا آنموقع باید آماده و مجهز شویم. حال بهتر می‌فهمم که چرا شریعتی می‌گفت انسان موجودی‌ست منتظر و انتظارِ ظهور در تشیع اصلی‌ست بسیار مترقی و فوتوریستی. چرا که انسان منتظر به‌قول شریعتی همواره آماده است. البته این انتظار می‌تواند به ابتذال هم کشیده شود و بانی جبرباوری و جمود شود. ماتریالیسم دیالکتیک تابحال یک غایت و لحظه‌ی موعود باشکوه در نظر داشته است. آلتوسر معتقد است این یک ماتریالیسم تثبیت‌شده است و تکاملی دست و پا شکسته از همان ایده‌های جبرگرایانه و تاریخ‌گرایانه است‌. ماتریالیسم عصر ما اما باید طور دیگری به لحظات نگاه کند. لحظاتی که رقم می‌خورند حتما قرار نیست نتیجه‌ی تضاد‌های درونی باشند. اینجا هم فوکو و هم آلتوسر، علی‌رغم اینکه در مسائل بسیاری متفاوت می‌اندیشند، بر مفهوم "تصادف" تاکید می‌کنند. لحظاتی که غایت‌مند و حتمی نیستند. تصادفی هستند. اما با اینحال لحظات تعیین کننده‌ای هستند. ماتریالیسم تصادفی از ساختار کلانی که نیروهای اجتماعی و رفتار افراد را شکل می‌دهد غافل نیست و در کنار آن از لحظات تصادفی و گسست‌های آنی هم برای ترویج یک نگاه ایده‌آل و آخرالزمانی استفاده نمی‌کند. ماتریالیسم تصادفی با سه رکن همراه است. نخست ساختارگرایی، که با بزرگ کردن لنز و تشریح نیروهای اجتماعی در ابعاد کلان همراه است. دوم لحظه‌شناسی که با نازک‌تر کردن لنز و آماده بودن در لحظات آنی و تعیین‌کننده شناخته می‌شود. و سوم کار منفی که با نقد دائم یکدست‌سازی‌ها و موکت‌های ایدئولوژیک همراه است. درست است که ساختار و ایدئولوژی در سوق دادن نقش بسیار دارد. اما بودنِ در این لحظات تعیین‌کننده و تصمیم‌گیری در آنِ لحظه، که بهرحال بخشی از فرآیند را شکل می‌دهد، می‌تواند در شکل‌گیری مقاومت‌های تازه بسیار موثر باشد. رسالت ماتریالیسم تصادفی به آن است که غایتی برای این لحظات در نظر نمی‌گیرد. اما در عین حال بی‌تفاوت هم از کنارشان نمی‌گذرد. هیچ قانون نهایی‌ای وجود نداشت که بگوید که در ۱۳۵۷ رژیم پهلوی فرومی‌ریزد. ساختارها فرسوده و رسوا می‌شوند. و با لحظاتی تعیین کننده، مانند انتشار یک مقاله‌ی توهین آمیز یا یک نوار کاست الهام‌بخش، همراه می‌شوند. ماتریالیسم تصادفی یک معجزه و قانون ثابت برای این لحظات در نظر نمی‌گیرد. آنهارا کاملا تصادفی می‌داند. اما در عین حال نقش ساختارها در شکل‌دهی به تحولات هم انکار نمی‌کند. از این رو ماتریالیسم تصادفی هم یک تیر به استالینی‌گری‌ می‌زند و هم یک تیر به فلسفه‌ای که تمام جهان را می‌خواهد به انسان‌های خارق‌العاده گره بزند. فلسفیدن در زمانه‌ی ما باید هنری باشد که هم ساختارها را تشریح کند هم از تاثیر لحظات غافل نشود.

پانویس

[1] البته این مسئله چندان به بحث ما در اینجا مربوط نیست اما هردوی این موارد نشاندهنده‌ی سلطه‌جویی‌های ریشه‌دار در اندیشه‌ی صهیونیستی‌ست. باید درنظر داشت که تئودور هرتسل، بنیانگذار اندیشه‌ی صهیونیسم، گرایشات مذهبی نداشت. او یک کافر و غرب‌گرا محسوب می‌شد. اما با گذشت زمان صهیونیسم رنگ‌وبوی مذهبی بیشتری برخود گرفت، الخصوص بعد از جنگ شش روزه. پیشتر نیز رگه‌های افراطی‌ای از آرای ملیت‌گرایانه‌ درباره‌ی یهودیان شکل گرفته بود. ایلان پاپه، تاریخ‌نگار اسرائیلی منتقد، معتقد است که آنچه در ۱۹۴۸ رخ داد یک پاکسازی نژادی عامدانه بود. او با بررسی اسناد گسترده‌، که به بخشی از آنها در کتاب بحران در غزه اشاره کرده است، به این نتیجه می‌رسد که صهیونیست‌ها با یک برنامه‌ی جاسوسی گسترده و حساب‌شده از مدت‌ها قبل زمینه را برای اخراج آمرانه فلسطینی‌ها چیده بودند. اریل شارون را نیز می‌توان یکی از نماد‌های برجسته‌ی هویت صابرایی دانست. او که یکی از فرماندهان هنگ‌های کماندویی در اسرائیل بود، به‌هنگام کشته شدن یک زن اسرائیلی توسط‌ چریک‌های فلسطینی، توسط بن‌گوریون، نخست‌وزیر وقت، مامور تعقیب چریک‌ها شد. او هیچگاه چریک‌هارا پیدا نکرد اما در جریان این عملیات ساکنین روستای قبیه را، که بخش بزرگی از جمعیتش زن و بچه بودند، از دم تیغ گذراند. او نه تنها به‌خاطر این اقدام محکوم نشد بلکه توسط صهیونیست‌های بسیاری تحسین شد. اریل شارون بعد از این صاحب محبوبیت بسیار شد و به واسطه‌ی همین محبوبیت به پست‌ها و مقام‌های سیاسی‌ متعددی از جمله نخست‌وزیری رسید. او تا به امروز نزد بسیاری از اسرائیلی‌ها یک قهرمان ملی محسوب می‌شود. به‌گمانم اریل شارون و تقدیر از او نمونه‌ی بسیار عریانی‌ست از اندیشه‌ای که در اسرائیل حاکم بوده و است.

[2] مروری در آرای جامعه‌شناسان کارکردگرای آمریکایی در آن دوران مثل تالکوت پارسونز به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی این باور در سنت امریکایی‌ست. اینکه جامعه در ارتباط باهم به‌سر می‌برد و این ارگانیسم همچون اعضای مرتبط یک بدن باهم در ارتباط هستند. بسیاری دهه‌ی ۱۹۵۰ را دهه‌ای طلایی در امریکا می‌دانند. دورانی که تمامی سطوح و طبقات جامعه به یک اندازه‌ی برابر رشد کرده و تولید شرکت‌ها نیز در داخل کشور بوده. اتحادیه‌های کارگری فعال در دهه‌ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، و همچنین برنامه‌های گسترده در حوزه آموزش، برخلاف امروز که پنجاه درصد هزینه‌ی دانشگاه‌ها توسط کمک‌های مردمی برآورده می‌شود، از جمله فراهم کردن فرصت تحصیل با مزایای چشمگیر برای کهنه‌سربازان جنگ‌جهانی. چامسکی معتقد است نیکسون آخرین رییس‌جمهور واقعا مردمی امریکا بود چرا که به‌زعم او نیکسون آخرین رییس‌جمهوری بود که در برابر ابرشرکت‌های امریکایی ایستاد و مستقلانه عمل کرد. او در دوران خود مقررات متعددی برای نظارت بر حوزه‌ی کار و بهداشت طرح کرد. حال آنکه امروزه طرح‌های حمایتی در امریکا بسیار تضعیف شده و رشد اقشار مختلف در امریکا خصلتی عمیقا نابرابر به خود گرفته است. شاید بتوان این مسئله را در تفاوت دو سنت فکری در امریکا پیگیری کرد. مدیسون، یکی از پدران بنیانگذار امریکا، معتقد بود در امریکا دموکراسی‌ای متعهد باید شکل بگیرد، نظامی که به‌زعم او جلوی قدرت گرفتن فقرا را بگیرد و از تاجران حمایت کند. چرا به زعم مدیسون تجار افراد مسئولیت‌پذیرتری هستند. در مقابل برخی دیگر به تاثیر از ارسطو معتقد بودند برای حفظ تعادل و حضور موثر همگانی در عرصه‌ی سیاست، باید ثروت عمومی را تقویت و محترم شمرد. البته که امروزه وضعیت امریکا بسیار شبیه به ایده‌ی مدیسون است.

ایدئولوژیسیاستفلسفه
۷
۲۵
هدهد
هدهد
تو هنوز در هفتاد حجابى از روزگار خويش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید