چگونه میل ما به تقلیل دادن همهچیز به مقولههای ساده و از پیش تعیین شده، میتواند گاه اینقدر بیپروا باشد؟ در اینجا فعلا صحبت اصلیام برای برخی از چپهراسیهاییست که امروزه سمبل آگاهی و اندیشهورزی شدهاند. احتمالا این گرایشی وسوسهکننده برای انسان است که تلاش میکند خیال خودش را از کنکاش مفرط، که البته بسیار هم ضروریست، رها سازد. اما در عین حال این تمایلیست بسیار غیراخلاقی. و اصلیترین هدف من از این نوشتنهای طولانی دربارهی تاریخ چپ هم همین است. آنکه نشان دهم که چپگرایی در ایران را نمیتوان در قصهی بستهی شورویدوستانه و یا نسخهای جزمی از مارکسیسم کوبا و روسیه، خلاصه کرد. و البته از سمت دیگر نباید چپگرایی را یک روایت قهرمانانه از آزادیخواهی و عدالتطلبی دانست، امروز که به تاریخ مینگریم، بیش از هربار دیگر متوجه میشویم که جنبش چپ در ایران با ناپختگیها و ناتوانیهای زیادی روبرو بوده است اما با اینحال جنبش چپ، که با افتخار خود را از وارثانش اعلام میکنم، از نخستین جریاناتی بود که باشهامت از عدالت اجتماعی، حقوق زنان و در یک کلمه، دموکراسیِ مستقیم، سخن گفت. از واژهی چپ هم گلایههای بسیاری دارم. چرا که اگر تنها به این واژه بسنده کنیم، هم انیشتین چپ میشود، و هم علی شریعتی. باید خطاب به افشاسازان فساد ما فاسدان گفت که آنقدر هم پیرامونتان ساده نیست که بشود در منطق خیر و شر سازانه خلاصه کرد. اگر قرار به نقدی منصفانه است، احتمالا بهتر است از زوایای دیگری به مسئله نگاه کنیم. بههمین خاطر، این مطالب تلاشهایی هستند برای معرفیِ صداهای آلترناتیو جریان چپ. صداهایی که لازم است هم مورد توجه چپگرایان ایرانی قرار بگیرند و هم مورد توجه چپهراسان بهظاهر منتقد.
خلیل ملکی در سال ۱۲۸۰ در تبریز متولد شد. پدر وی از تجار ثروتمند و حامی مشروطه بود. بههنگام کودکی شاهد جنبش مشروطه و کودتای محمدعلی شاه بود و خانه آنها نیز در آن دوران چندباری توسط شاهسونها و ماموران دولتی غارت شد. پدرش را در کودکی از دست داد و پس از آن همراه با خانوادهاش به اراک رفت و در آنجا روانه مدرسه شد. در ابتدای دهه ۱۳۰۰ بورسیه شد و به جهت تحصیل در رشته شیمی عازم آلمان شد. رفتن به آلمان جمهوری وایمار موجب شد که ملکی بیش از پیش جذب افکار و آرای سوسیالیستی شود. قبل از رفتن به آلمان نیز دیداری با سلیمان میرزا اسکندری، رهبر سوسیالیستهای مجلس، داشت. در آلمان بود که ملکی با دانشجویان چپگرای دیگری چون تقی ارانی آشنا شد. (تقی ارانی: از شارلوتنبرگ تا زندان قصر)
با سقوط رضاشاه و اعلام عفو عمومی، ۵۳ نفر، که حالا رهبرشان که ارانی باشد در زندان درگذشته بود، از زندان آزاد شدند. در ادامه بخش اعظمی از همین گروه بودند که هستهی موسس حزب توده را تشکیل دادند.
قربان این راهی که شما میروید به جهنم ختم میشود. اما ما تا جهنم با شما میآییم!
از همان زمانی که ملکی وارد حزب توده شد شروع به انتقاد از سیاستهای حزب کرد. ملکی منتقد پیرویهای حزب از شوروی بود و در غائله آذربایجان هم بشدت از سیاست های حزب انتقاد کرد. در نهایت با رهبری او، جمعیتی قابل توجه از حزب جدا شد. شوروی پس از این واقعه ملکی را مزدور "امپریالیسم انگلستان" نامید.
کمی بعد بود که مصدق در مجلس شورای ملی وارد کمیسیون نفت شد و رهبری اقلیت مجلس را به عهده گرفت. ملکی که از حامیان ملی شدن نفت بود، در همان اوقات، به پیشنهاد جلال آل احمد، شروع به نوشتن در هفتهنامه شاهد کرد. موسس شاهد مظفر بقایی از حامیان و مشاوران مصدق بود. بدین ترتیب ملکی وارد حلقه نزدیکان مصدق شد. درادامه ملکی و بقایی حزب زحمتکشان را تاسیس کردند. سیاستهای این حزب را در یک کلام میتوان "مقابله با حزب توده و جذب جوانان و طبقه متوسط" دانست. در شاهد، ملکی و همراهانشان، با جدیت به نقد شوروی و آرای حزب توده پرداختند. در همین زمان بود که آلاحمد اثر معروف آندره ژید، بازگشت از شوروی، را ترجمه کرد.

البته که ملکی همواره کوشید مکتب و دستگاهی فکری در نقد نظام شوروی و توده بنا کند اما بهگمانم هیچگاه او نتوانست به آن مکتب و رای منسجم، که در سر داشت، دست یابد. نثر و ترجمههایش هم چندان فصیح نبود. هرآینه، اتحاد ملکی و بقایی کمی بعد از بین رفت. در اصل علت آن به آنجایی برمیگشت که بقایی با مصدق به اختلاف خورده بود و از آنطرف ملکی به حمایت از مصدق اصرار میکرد. در نهایت انشعاب در حزب صورت گرفت و ملکی حزب نیروی سوم را تاسیس کرد.

ملکی در دولت مصدق پست و مقامی نداشت اما از مشاوران و افراد بانفوذ در دولت مصدق بود. "اصلاحات ارضی" و "اعطای حق رای به زنان" و بسیاری از برنامههای اصلاحی دوره مصدق ایدهی ملکی بودند. با وجود حمایتهای ملکی از مصدق، وی انتقادهایی هم از سیاست های مصدق میکرد. اصلیترین انتقاد ملکی از مصدق هم مربوط به انحلال مجلس هفدهم بود. ملکی معتقد بود که انحلال مجلس راه را برای کودتا و سرنگونی دولت مصدق هموار میکند. البته که درنهایت مصدق مجلس هفدهم را منحل کرد و توصیه های ملکی را نپذیرفت. منتهی یرواند آبراهامیان، مورخ مشهور و متخصص کودتا ۲۸ مرداد، در تازهترین اثر خود در این باره، “بحران نفت در ایران” ، تجدیدنظر تازهای دربارهی انحلال مجلس هفدهم ارائه کرده. در روایات غالب، انحلال مجلس هفدهم توسط مصدق موجب شد که خلا پدید آمده، باعث هموار شدن مسیر برای کودتا شود، چنانکه ملکی چنین باوری داشت. آبراهامیان برخلاف این کلیشه اما معتقد است که اکثر نمایندگان مجلس، که غالبا روابطی با سیا داشتهاند، سیاست آبستراکسیون را پیش گرفته بودند، بدین معنی که به جهت فلج کردن دولت و عدم تشکیل حدنصاب لازم برای برقراری جلسات، در مجلس حاضر نمیشدهاند. آبراهامیان معتقد است تصمیم مصدق برای انحلال مجلس هفدهم بهعلت دفع این سیاست بوده است. با این تفاسیر پس باید گفت انحلال مجلس، آن هم از طریق فرآیند رایدهی و رفراندوم، البته که در قانون اساسی پیشبینی نشده بود اما احتمالا هوشمندانهترین واکنشی بود که مصدق در قبال آبستراکسیون میتوانست از خود نشان دهد. البته نباید فراموش کرد که انحلال مجلس از همان ابتدا با تردیدهایی مواجه شد. گرچه که رفراندوم با آمار زیادی از رایدهندگان مواجه شد و برگزارکننده آن، غلامحسین صدیقی، از چهرههای پاکدست محسوب میشد، ولیکن از همان ابتدا بسیاری از نزدیکان و مشاوران مصدق، از فاطمی گرفته تا صدیقی و ملکی، با دیدهی تردید به این اقدام نگریستند. معروف است که پس از انحلال مجلس، ملکی نزد مصدق آمد و این جمله مشهور را به وی گفت "قربان این راهی که شما میروید به جهنم ختم میشود. اما ما تا جهنم با شما میآییم!" ملکی پس از کودتا و سرنگونی دولت مصدق در فلکالافک لرستان زندانی شد اما کمی بعد، از آنجا که صاحبِ منصبی رسمی در دولت نبود و اتهامی هم به او وارد نبود، از زندان آزاد شد. بعدتر ملکی رسالهای نوشت تحت عنوان "درسهای ۲۸ مرداد" او در جایی از آن چنین میگوید:
اگر دولت چنانکه نیروی سوم خواستار آن بود بجای روش های لیبرالی از نوع دموکراسی متمرکز و با انضباط پیروی میکرد که راه را بر تحریکات حزب توده میبست، آنگاه واقعه ۲۸ مرداد قابل اجتناب بود.
انتقادی که ملکی مطرح میکند جای تامل دارد. مثلا به این دو تصویر از نشریات توده در آن زمان توجه کنید:


البته که انتقاد منصفانه و محترمانه بسیار ضروریست و من منکر آن نیستم ولیکن آیا این لجنپراکنیها هدفی جز دشمنی صرف داشت؟ آیا لازم نبود مصدق با بسیاری از رفتارهای زنندهی حزب توده، رفتار قاطعانهتری از خود نشان دهد؟ من این پرسش را از سر ضرورت پاسخ مقتدرانه طرح نمیکنم، بلکه از سر ضرورت برقراری نظم میگویم. کاری که توده داشت میکرد بینظمی و نفرتپراکنی بود. بنگاه حزب توده با نشریات متعددش، برای خود نظامی زبانی بر پا کرده بود و هرکس که تصمیم میگرفت را با آن زبان ترور میکرد. از این رو شاید حرف ملکی دربارهی ضرورت برخورد مصدق با این اقدامات، چندان بیراهه نیست. اما آنکه چرا مصدق دست به واکنش نزد جای پرسش دارد. آیا برای حفظ دموکراسی آن را لازم میدید؟ یا از سر عجز؟
هشتسال بعد از کودتا، با نخستوزیر شدن علی امینی و ایجاد آزادیهای نسبی در صحنه سیاست کشور، ملکی سعی کرد خود و جبههملی را به امینی نزدیکتر کند. نکته مهم این است که ملکی برخلاف بسیاری از روشنفکران آن دوران بهجای آنکه بدنبال سرنگونی رژیم پهلوی باشد، بدنبال تغییر و نزدیکی تدریجی به هستهی حاکم آن بود. او قصد داشت خود و جبهه ملی را از طریق علی امینی به مرکز قدرت نزدیک کند، تا اینگونه امکان اصلاح و رفرم ایجاد شود. در همین راستا ملکی دیداری با شاه هم کرد اما بشدت از ملکی بهخاطر دیدار با شاه انتقاد شد و از وی به عنوان "مزدور دربار" یاد کردند. نهایتا نیز دولت امینی با شاه به اختلاف خورد و سرنگون شد و فرصت نزدیک شدن به دولت از بین رفت. داریوش آشوری دربارهی دیدار ملکی با شاه چنین میگوید:
من سالهای آخر عمرش بسیار به او نزدیک بودم. عضو کمیتهی مرکزی و هئیت اجرایی هفت نفری جامعهی سوسیالیستها بودم. و توی جلساتی هم بودم که علم [وزیر دربار] آمده بود پیشنهاد کرده بود که ملکی یه دیداری با شاه بکنه ملکی اومد با ما مطرح کرد و ما خب گفتیم برو و بعد ملکی با دکتر صدیقی و سنجابی و اینها [رهبران جبهه ملی] تماس گرفت و گفت همچین دعوتی شده و همه اونها گفتن برو و ملکی رفت پیش شاه و ملکی خیلی آدم صریحی بود خودش گاهی می گفت من ترک صاف و سادهام با شاه هم حرفاش رو صریح زده بود و به شاه دائم اندرز داده بود با اینها کنار بیا با جبهه ملی کنار بیا.
سه چهار سال بعد، در ۱۳۴۴، ملکی به اتهام تلاش برای "سرنگونی نظام پادشاهی مشروطه" دستگیر و به سه سال حبس محکوم شد. اما به علت فشارهای بینالمللی و خصوصا وساطت رئیسجمهور اتریش، در نهایت آزاد شد. در همان دوران ملکی با بیماری قلبی دست و پنجه نرم میکرد و احتمالا یکی از دلایل آزادی او همین بود.
ملکی در نهایت در سال ۱۳۴۸ درگذشت. وی سالهای پایانی عمر خود را با انزوا و تنگدستی گذراند. از شاه که اعتمادی به وی نداشت بگذریم، حزبتوده و بسیاری از روشنفکران نیز او را "مارکسیست آمریکایی" میدانستند. این موضعگیریها پس از دیدار وی با شاه نیز تشدید هم شد. جدایی از اینها حتی جبههملی هم علاقه چندانی به ملکی نشان نمیداد و اهمیتی به نظراتش نمیداد. ملکی خود نیز از این وضعیت مطلع بود و خود را "مرد شکستخورده سیاست ایران" مینامید.
برای اولین بار در تاریخ بشر یک قدرت [شوروی] متجاوز از اسلحهای استفاده میکند که در نوع خود بینظیر است. دهها و صدها هزار و حتی میلیونها مردم بیخبر در حالی که خیال میکنند برای بزرگترین و مقدسترین ایدهآلهای بشری میجنگند واقعا در دام دولتی گرفتارند که برای آزادی و استقلال آنان کوچکترین ارزشی قائل نیست.
احتمالا ملکی را میتوان از نخستین چپگرایانی دانست که راه خود را از شوروی جدا کرد و از سیاستهای آن انتقاد کرد. به دلیل همین احساسات شورویستیزانه بود که وی با حزب توده به اختلاف خورد. علیرغم گرایشات سوسیالیستی، وی منتقد دولتگرایی و برنامههای توسعه دولتمحور بود. او برنامههای اصلاحاتی گستردهای در سر داشت از جمله اصلاحات ارضی و اعطای حق رای به زنان. وی این طرحها را به دولت مصدق ارائه داد و مقدر شده بود که پس از حل مسئله نفت به آنها پرداخته شود. ملکی بشدت از اعطای حق رای به زنان دفاع میکرد. البته که بهخاطر این موضعگیریها چندباری با آخوندها درگیر شده بود. او معتقد بود که زنان "سرمایه انسانی" باارزشی هستند که نباید در خانه تلف شوند و باید اجازه داد که در حوزه اقتصاد، صنعت، سیاست و امثالهم حضوری فعالانه داشته باشند.
در دوران جنگ سرد که جهان به دو جناح شرق و غرب تقسیم شده بود، که یک طرف آن حامی کاپیتالیسم و آمریکا و طرف دیگر آن حامی شوروی و ایده کمونیسم بود، ملکی راه سومی را مطرح کرد:
کمونیستها آزادی را فدای نان میکنند درحالی که مرتجعین نان را قربانی آزادی میکنند؛ ما معتقدیم که نان، آزادی و رفاه اجتماعی مانعهالجمع نیستند
او یکی از نخستین -اگر نگوییم اولین- ایرانیان چپگرایی بود که به نقد استالینیسم و شوروی پرداخت. همین موجب شد که بسیاری همچون همایون کاتوزیان او را “نخستین سوسیالیست ایرانی” بنامند.
آشنایی او با اندیشههای سوسیالیستی به دوران جوانی او بازمیگشت. در اولین سفر خود به تهران نیز، با سلیمان میرزا اسکندری، رهبر سوسیالیستهای مجلس و دموکراتِ برجسته، دیدار کرد. دیداری که چندان مفید برای ملکی واقع نشد. بعدها نیز ملکی دربارهی دیدارش با سلیمان میرزا گفت “او از صداقت کافی برخوردار نبود”
مرحلهی بعدی تاثیرگذار در اندیشهی ملکی، تحصیل در آلمان بود. او با بورسیهی دولتی برای تحصیل در رشتهی شیمی عازم آلمان شد و با حلقهی اشخاص و نشریات ناسیونالیستهای ایرانی آشنا شد و هم تحت تاثیر اندیشههای مارکسیستی آن دوره در آلمان قرار گرفت. در همان زمان نیز با تقی ارانی آشنا شد. البته که هنگامی که خلیل ملکی وارد آلمان شده بود، ارانی تحصیلات خود را تقریبا به پایان رسانده بود. بورسیه تحصیلی ملکی پس از مدتی به علت اختلاف با ادارهی سرپرستی دانشجویان، قطع شد و پس از مدتی مجبور به بازگشت به ایران شد. ماجرا به آنجا بازمیگشت که ملکی بر تحقیق پروندهی مرگ یکی از دانشجویان، که حکومت تاکید داشت خودکشی کرده بوده، اصرار کرد. این اصرار همانا و لغو بورسیهی ملکی. پس از لغو بورسیه کوشید خود خرجِ تحصیلش را فراهم کند اما کمی بعد با ناکامی به ایران بازگشت. او در ایران ارتباطات خود را با ارانی و حلقهی او حفظ کرد. با دستگیری تنی چند از اعضای حلقهی ارانی، که موسکم به ۵۳ نفر بودند و ملکی هم جزوی از آن بود، اعضای گروه به زندان افتادند. آنطور که ملکی میگوید زندان برای او سالهای سختی بود. بسیاری از اعضا معتقد بودند ملکی آنها را لو داده. حتی بر سر همین ماجرا ارانی مدتی با ملکی به اختلاف خورد. کار به آنجا کشید که دعوایی بین ملکی و ارانی شکل گرفت و ملکی بر صورت ارانی کشیدهای خواباند. بعدتر اما معلوم شد که کسانی که اعضای گروه را به شهربانی لو دادند نه ملکی و ارانی، که عبدالصمد کامبخش و محمد شورشیان بودهاند. من در مطلبی دربارهی ارانی این ماجرا را کمی جزئیتر توضیح دادهام.
با سرنگونی رضاشاه و اعلام عفو عمومی، ۵۳ نفر هم از زندان آزاد شدند. اعضای همین گروه بودند که در ادامه حزب توده را تاسیس کردند. با تاسیس حزب، ملکی نیز به دعوت شد اما به علت دلخوریهایی که داشت عضویت در حزب توده را نپذیرفت. در نهایت با اصرار جوانان حزب و از جمله عبدالحسین نوشین، نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر برجستهی عضو حزب توده، ملکی به عضویت حزب توده درآمد. او پس از عضویت به جناح اصلاحطلب حزب نزدیک شد. در اصل این جناح اصلاحطلب حزب توده بود که از ملکی درخواست کرده بود که ملکی به حزب بپیوندد. چنانکه عبدالحسین نوشین نیز از اعضای این جناح به حساب میآمد. انورخامهای، از دیگر افراد جناح اصلاحطلب حزب، دربارهی انگیزههای این اقدام چنین میگوید:
ملکی به علت سوابق درخشان مبارزهاش در زندان، شخصیت برجستهای بود…منطق قوی، مطالعات گسترده، نفوذ کلام و مخصوصا جرات و جسارت بیمانند ملکی از او شخصیتی میساخت که در این مبارزه برای ما بسیار مفید و ضروری بود.
در کنگرهی اول حزب توده در ۱۳۲۳ ملکی با همراهی جناح اصلاحطلب به انتقاد از مواضع و سیاستهای حزب پرداخت. انتقادات او صریح و بیپرده بودند و موجب شد با کمیتهی مرکزی حزب به اختلاف بخورد. اما در نهایت دو اتفاق مهم موجب آن شد که ملکی از حزب توده جدا شود و بانی انشعاب بزرگ دی ۱۳۲۶ در حزب توده شود.
نخستین واقعه تاثیرگذار ماجرای نفت شمال بود که چند ماه پس از تشکیل کنگره اول حزب رخ داد. در آبان ۱۳۲۳ شوروی از ایران درخواست اعطای امتیاز نفت شمال ایران را کرد. درخواستی که با مخالفت بخش بزرگی از نمایندگان مجلس از جمله مصدق مواجه شد. این درحالی بود که حزب توده از پیشنهاد شوروی حمایت کرد. حمایتی که ملکی با آن شدیدا مخالفت کرد. افتضاح بدتر زمانی پیش آمد که حزب توده در حمایت از اعطای امتیاز راهپیمایی برگزار کرد و کامیونهای ارتش شوروی از آن راهپیمایی حمایت کردند. با این وجود آنچه که موجب شد ملکی دست به جدایی از حزب توده بزند غائله آذربایجان بود. بهزعم ملکی، حمایت توده از فرقه دموکرات و پیشهوری، همان پیشهوریای که پیشتر حزب توده اعتبارنامهی او برای شرکت در کنگرهی اول حزب توده رد کرده بود، در این واقعه، نشاندهنده وابستگی کمیته مرکزی به شوروی بود. او معتقد بود کمیته مرکزی از خود ابتکاری ندارد. همزمان با این وقایع خلیل ملکی به نمایندگی از حزب توده به آذربایجان اعزام شده بود. گویا به محض ورود به کمیتهی شهرستان تبریز شش عکس از استالین را دید، به روایت خود او:
من پنج عكس را با دست خودم كَندم و گفتم: این یكی باشد كافی است، مشروط بر اینكه عكس خیابانی و ارانی و ستارخان و باقرخان و سایر انقلابیون ایرانی را هم در پهلوی عكس استالین نصب کنید. متوجه شدم كه در كارخانه ھا عكس ھای متعددی از افسران و ژنرال ھای شوروی را بر دیوارھا كوبیده اند. دستور دادم این عكس ھا را بکَنند و عكس ھایی از رھبران انقلاب مشروطه جای آنها نصب شود.
او از سخنرانی به زبان ترکی در آنجا خودداری کرد و در بازگشت به تهران نیز برنامهای منسجم برای ترویج زبان فارسی به حزب ارائه داد. ملکی سیاستهای حزب توده در قبال پیشهوری و غائله آذربایجان را چنین ارزیابی میکند:
فرار مفتضحانه پیشهوری نه تنها شکست سیاسی و نظامی بود، بلکه بسیار بسیار بدتر از آن به منزله شکست اخلاقی بزرگی بود. من نیز مانند دیگر رفقای حزبی و دوستان تودهای متواری بودم، نه از ترس بازداشت شدن و به زندان رفتن، بلکه از ترس روبرو شدن با مردم و به مناسبت شکست اخلاقی که سرافکندگی و شرمساری فراوان بارآورده بود. هر چند دوستان حزبی و حتی اعضای ساده حزب نیز میدانستند که شخص من نه تنها در این شکست اخلاقی سهیم نیستم، بلکه برعکس پیروی نکردن از اصولی که من آنها را جدا توصیه میکردم به این شکست منتهی شده؛ اما افراد خارج از حزب از این اوضاع مطلع نبودند.
حزب توده پس از غائله آذربایجان در موضع ضعف قرار گرفته و اینگونه جناح اصلاحطلب توانست اعتباری برای خود در حزب کسب کند. خلیل ملکی دربارهی موقعیت جناح اصلاحطلب در آن دوره چنین میگوید:
پس از مدتی مرا به جلسهای در قلهک دعوت کردند. وقتی من وارد جلسه شدم، دیدم تمام اعضای کمیته مرکزی در جلسه حاضر هستند و همه آنها به دیدن من از جای خود بلند شدند، در صورتی که مرسوم نبود در جلسات کسی بپا خیزد. اما من متوجه بودم که این احترام فوق العاده آنها نسبت به من علامت ورشکستگی کامل روش آنها و پیروزی روشی است که من پیشنهاد میکردم و آنها عمل نکرده بودند. تمام اعضای کمیته مرکزی به اشتباه بودن روشهای خود و دنبالهروی کورکورانه از حوادثی که ایجاد میشد معترف بودند…زمانی من دست به انشعاب زدم که موقعیت من در رهبری حزب از همه وقت و از همه کس محکمتر و بالاتر بود.
اما خلیل ملکی و حلقه اطرافیان او به این نتیجه رسیده بودند که اصلاحات در مشی و سیاستهای حزب، شدنی نیست. همین نیز موجب شد که اعلامیه انشعاب از جانب ملکی و نزدیکانش، در ۲۶ دی ۱۳۲۶ منتشر شود. البته که بخشی از افراد جناح اصلاحطلب از همراهی با خلیل ملکی امتناع کردند. اینها ترجیح دادند که در حزب بمانند و با استفاده از قدرت بدست آورده، به کار خود ادامه دهند، این دسته به تلفیقیون معروف شدند و از جمله اعضای برجستهی آنها میتوان از نورالدین کیانوری و احسان طبری یاد کرد.
ملکی و نزدیکانش پس از جدایی از حزب توده مورد حملات شدید نشریات حزب توده و رادیو مسکو واقع شدند. آنها خائن و مارکسیست آمریکایی خوانده شدند. حزب توده نیز در واکنش رسمی خود اذعان کرد که ملکی بهخاطر جاهطلبیهای شخصی دست به انشعاب زد. بعدها ملکی یاد کرد که فشارهای روانی آن دوره موجب شده بود که فکر خودکشی به سرش بزند.
درنهایت ملکی سیاستهای حزب توده را اینگونه ارزیابی میکند:
بزرگترین دلیل اشتباهات و شکستهای حزب توده در این بود که به جای اتکا به تودهی ملت ایران، خود را به قدرت شوروی متکی کرد. سران این حزب عامل و مامور سرسپردهی شوروی در ایران نبودند، اما هیچ یک از آنان جرئت و جسارت و شخصیت کافی نداشت که در برابر دستورهای شوروی و ماموران آن در داخل حزب پایداری کند. مثلا چون شوروی در زمان جنگ با انگلیس در اتفاق و اتحاد بود، نمیخواست که در مناطق نفتی جنوب ایران فعالیتهایی شود که سبب سوءظن انگلیس گردد. به همین جهت حزب توده از ایجاد تشکیلات و اتحادیههای کارگری در تنها منطقه بزرگ صنعتی کشور سرباز زد…بالاترین نمونهی این اشتباهات و شکستها در واقعهی آذربایجان تجلی کرد. بیشتر سران حزب توده با پیشهوری مخالف بودند. چنان که اعتبارنامهی او را برای شرکت در کنگرهی اول حزب رد کردند. اما فشار سفارت شوروی و ماموران آن در داخل حزب باز هم سبب شد که سران حزب توده به این کار تن دهند و تا آنجا پیش روند که حتی شعبهی حزب توده را در آذربایجان به سود فرقهی دموکرات تعطیل کنند.
همزمان با جنبش ملی شدن نفت نیز ملکی آینده حزب توده را اینگونه پیشبینی میکند:
اکنون نیز که شعار ملی شدن نفت مطرح شده است، حزب توده این شعار را یک شعار امپریالیستی اعلام میکند و رهبران جبهه ملی را جاسوس انگلیس و آمریکا میخواند. زیرا که برای آنان باور کردنی نیست که یک نیروی ملی و متکی به ملت ایران بتواند بدون وابستگی به یک قدرت خارجی چنین جرئت و جسارت و امکانی را بیابد. به همین دلیل نیز حزب توده باز هم در تعیین راه و روش سیاسی خود اشتباه خواهد کرد و باز هم شکست خواهد خورد

انتقادات ملکی تنها به توده و وابستگیهایش به شوروی محدود نمیشد، بهراستی او را بایستی یکی از منتقدان سرسخت استالینیسم در آن دوره دانست. او همزمان با غلبهی حزب توده بر جریان چپ، به نقد سیاستهای حزب توده و شوروی پرداخت. او پیروی چپگرایان از شوروی را، تراژدی قرن مینامد:
تراژدی قرن ما، یعنی بالاترین تراژدی تمام اعصار تاریخی، ناشی از انتظار زیباییها و ارزشهایی است که روشنفکران و آزادمردان جهان از انقلاب بزرگ بلشویکی قرن داشتند و به مناسبت زشتیهای مشمئز کنندهای است که آن انقلاب موعود به بار آورده است.
ملکی در نقد انترناسیونالیسم شوروی نیز چنین مینویسد:
شوروی از همهی احزاب و کشورهای کمونیست میخواهد که منافع ملت خود را فدای منافع شوروی کنند و نام این رابطه را انترناسیونالیسم یا اعتقاد به بین الملل گذاشتهاند. در حالی که افکار و اندیشههای بین المللی فقط وقتی واقعی و مترقی است که بر اساس برابری ملتها استوار باشد.
حال شاید بهتر بفهمیم که چرا کاتوزیان نام سوسیالیست ایرانی را بر ملکی مینهد. این عقاید ملکی موجب شده بود که حزب توده به تمسخر او را “تیتوی ایرانی” بنامند. ملکی علیرغم محدودیت اطلاعات دربارهی واقعیتهای درون شوروی، دربارهی درون جامعهی شوروی چنین میگوید:
در داخل شوروی نیز اثری از دموکراسی و آزادیهای فردی نیست. حتی در داخل حزب کمونیست این کشور نیز مانند سایر احزاب کمونیست اثری از دموکراسی دیده نمیشود. اینان نام سیستم حاکم بر شوروی و سایر کشورهای اروپای شرقی را دیکتاتوری پرولتاریا گذاشتهاند، حال آنکه واقعیت این سیستم دیکتاتوری بر پرولتاریاست.
وی در مقالهی "سوسیالیسم و کاپیتالیسم دولتی" میگوید:
این فرضیه که اتحاد شوروی کشوری سوسیالیستی است نمیتواند واقعیتهای ضد سوسیالیستی این دولت شوروی را توجیه یا تبرئه کند
درجایی دیگر در همین مقالات میگوید:
برای اولین بار در تاریخ بشر یک قدرت متجاوز از اسلحهای استفاده میکند که در نوع خود بینظیر است. دهها و صدها هزار و حتی میلیونها مردم بیخبر در حالی که خیال میکنند برای بزرگترین و مقدسترین ایدهآلهای بشری میجنگند واقعا در دام دولتی گرفتارند که برای آزادی و استقلال آنان کوچکترین ارزشی قائل نیست.
رسالهی "تاریخ سوسیالیسم" از خلیل ملکی هم منبع خوبی برای درک نگرش ملکی به سوسیالیسم و مارکسیسم است. در ابتدای این کتاب، ملکی سوسیالیسم را چنین تعریف میکند:
سوسیالیسم نه تنها سعی و کوشش برای تشریح وضعی است که انقلاب صنعتی به وجود آورده، بلکه در مرحله اول برای فهمیدن اساس و پایه این وضع است و در مرحله دوم برای نشان دادن راه حلی است که این وضع را عوض کند. یعنی سوسیالیسم مانند بشر دوستان خیر در این صدد نیست که وجود فقر و بدبختی را اعلام کند و به وسیله صدقه و خیریه برای تعدیل آن و یا برای از بین بردن آن، از راه خیرات و مبرات اقدام کند؛ بلکه وظيفه سوسیالیسم این است که پیدا کند فقر و بدبختی از کجا ناشی است و سرمایه داری که به وجود آورنده انقلاب صنعتی است چگونه فقر را نیز به وجود می آورد و سرمایه داری و فقر چرا لازم و ملزوم هم اند. سوسیالیسم پس از تشریح مکانیسم سرمایه داری و قوانین رشد و تکامل صنعت ، راه حلی را که متناسب با از بین بردن این تناقضات باشد جستجو می کند...سوسیالیسم تنها به انتقاد ساختمان سرمایه داری اکتفا نمیکرد. از همان اول کار با استفاده از جریان تکاملی و تناقضات سرمایه داری، راه حلهای مناسبی که جریان حوادث خود، آنها را نشان می داد تکمیل و پیشنهاد میکرد تجزيه و تحليل سوسياليسم از سرمایه داری و راه حلهای پیشنهاد شده، خود نیز دچار همان جریان تکامل تاریخی بودند. یعنی با پیش رفتن حوادث و پیدا شدن آزمایشهای نوین، ترقی و تکامل می یافتند.
در اینجا باید یک نکتهی مهم را گوشزد کرد و آن اینکه نقد ملکی بر شوروی نه از منظر مارکسیسم غربی، بلکه از جایگاهی ملی است. اصلیترین نقدی که ملکی بهطور متمرکز در "سوسیالیسم و کاپیتالیسم دولتی" مطرح میکند و در تاریخ سوسیالیسم هم بهطور پراکنده به آن میپردازد، این است که شوروی از مارکسیسم منحرف شده. بهزعم ملکی:
آزمایش تاریخی انقلاب اکتبر و نتایج حاصله پس از آن، در عمل نشان داده است که فرضیه مارکس؛ مربوط به دولت در حال مردن مطابق انتظار مارکس در نیامده. ولی تطبیق پیدا نکردن این فرضیه مارکس با شرایط روسیه دلیل این نخواهد بود که فرضیه مارکس راجع به دولت در حال مردن در همه موارد نیز صحیح نباشد ولی این آزمایش نشان میدهد که فرضیه دیکتاتوری پرولتاریای مارکس همان طور که منطق مارکسیسم هم تقاضا دارد يك اصل صادق در همه جا و همه زمان نیست.
در این دو قطعهای که آوردم دو نکته مشهود است. نخست آنکه ملکی در این مطالب، که در اوجِ حیات فکریاش نگاشته شدهاند، همچنان از مارکس بهعنوان یک سوسیالیست آگاه یاد میکند. و درضمن، به این نتیجه میرسد که علت انحراف شوروی در دو چیز بوده است. علت نخست آن بوده است که شوروی، برخلاف آنچه که مارکس برایِ بعد از انقلاب کمونیستی درنظر گرفته بود، فروپاشی تدریجی، یا بهقول ملکی مُردن، دستگاه بوروکراتیک حکومت سابق نه تنها آغاز نشد بلکه حتی اقتدار بوروکراتیک حکومت قبلی با محتوایی تازه، که شوروی باشد، بازتولید شد. اگر نگاهی به نثر ملکی بیندازیم یک نکتهی بسیار درخشان میتوان یافت و آن اینکه نزد او سوسیالیسم نه یک حکم ثابت و حق، که آزمایشی تاریخی و مرحلهایست، از این رو او روشِ مبارزهی سوسیالیستی در مناطق مختلف را متفاوت معرفی میکند و غافل شدن شوروی از این نکته را یکی از عوامل دیگر انحرافش میشمارد. او در جایی از "تاریخ سوسیالیسم" با طرح چند پرسش دقیقا همین شک و تردید را برای سیاستهای شوروی مطرح میکند:
۱- آیا روشهایی که پس از جنگ اخیر دولت اتحاد جماهیر شوروی نسبت به کشورهای موسوم به دموکراسی توده ای سوسیالیستی پیش گرفته و روشی که نسبت به ملل كوچك ديگر از قبیل ایران و ترکیه و غیره اتخاذ کرده و همچنین روابطی که با دولتهای بزرگ استعماری دارد و می خواهد روی اصول صلح و همزیستی سوسیالیسم و امپریالیسم در کنار هم و موازی هم پیش بگیرد؛ با اصول سوسیالیسم قابل تطبیق است؟
۲ - آیا اعلام رهبران مدعی سوسیالیسم دولت اتحاد جماهیر شوروی راجع به اینکه نهضت های کارگری جهان مستقل از اتحاد جماهیر شوروی دشمنی با نهضت کارگری جهان است؛ با حق حاکمیت ملل منافات ندارد؟
۳ - آیا اصولی را که کمینترن پیش گرفته است با منافع نهضت های محلی و ملی کارگران کشورهای مختلف را فدای ستاد فرضی زحمتکشان و با ادعایی میسازد با واقعیت سوسیالیسم وفق می دهد؟ و آیا این مؤسسه يك مؤسسه بین المللی است؟
با این تفاسیر احتمالا میتوان گفت که سوسیالیسم نزد ملکی بدون ملیت معنایی نداشت و سوسیالیسمی که تنها به یک نسخه ثابت و فراجغرافیایی بسنده کند، شکست خورده و منحرف است. باید توجه داشت که اختلاف نظر اصلی ملکی با مشی توده در همین رویکرد انترناسیونالیستیِ شوروی بوده است، وگرنه بیدقتی است اگر بخواهیم تصویرِ مارکسیستی فلسفهورز از ملکی ترسیم کنیم. میتوان گفت که نگرش ملکی به مارکس چندان متفاوت با نگاه دیگر مارکسیستهای آن زمان به مارکس نبود. در اصل نقد ملکی بر توده در همان مسائل سیاسی و ملی خلاصه میشد. برای درک بهتر اشاره به این دو بریده از “تاریخ سوسیالیسم” خالی از حسن نیست:
مطالعه نوین تاریخ نشان داد که نظم و قاعدة معين و اصول مسلمه وجود دارد که حرکت تاریخ بر حسب آنها تنظیم می شود و بنابراین می توان حوادث تاریخی را با مطالعه اوضاع و احوال پیش بینی کرد و ولادت آن حوادث را تسریع کرد و یا عقب انداخت و از روی آگاهی و هشیاری در جریان تاریخ مداخله کرد و مطابق نوامیس تاریخی به عنوان عامل اجتماعی آن تاریخ را ساخت خلاصه مطالعه تاریخ و فلسفه تاریخی مستخرج از آن به جامعه شناس و مورخ اجازه داد تا وقایع تاریخی را برحسب يك فرضيه علمی واحد و هم آهنگ تعبیر و تفسیر کند و تغییر و تبدیل شدن مراحل تاریخی متفاوت را به همدیگر از روی همان فرضیه واحد علمی و هم آهنگ توضیح دهد و حساب و پیش بینی کند. مطابق این مطالعات و تطبیق آن با جامعه شناسی معلوم شد که اقتصاد پایه و اساسی است که سایر نمودهای اجتماعی تابعی از آن هستند. فرمول واحد و هم آهنگی که می تواند چگونگی تمام تغییرات جامعه را به مانشان بدهد. تابع متغیری از اقتصاد است که سایر پدیده ها و شؤون اجتماعی روی آن بنا شده اند. برای اینکه ساختمان اجتماعی هر مرحله تاریخی از جامعه بخصوص را کشف کرد، در درجه اول باید به ساختمان اقتصادی جامعه توجه کرد. عوامل دیگر که خود مولود ساختمان اقتصادی مراحل گذشته با حال هستند البته در اقتصاد جامعه میتوانند تأثیر فراوان کنند . بنابراین عوامل مختلف اجتماعی وجود دارند ؛ هر چند که در آخرین تحليل به يك عامل می رسند ولی در مراحل آخری تاریخ آن عوامل واقعیت های موجودند که در همدیگر تأثیر متقابل دارند. همچنین مطابق این مطالعات معلوم شد که علم انسان نسبت به جامعه بشرى و طبيعت يك امر نسبی است و در حقیقت خلاصه و ترجمان تکامل تاریخی است که تا آن تاریخ پیش آمده است. دانشمند علوم اجتماعی و یا طبیعی با استفاده از گنجینه آزمایشهای بشری و علم نسبی به جامعه و طبیعت در انتظار و استقبال آزمایشهای نوین و استنتاج منطقی از آنها است که معرفت خود را نسبت به جامعه و طبیعت با آزمایشها و استنتاجهای نوین غنی تر سازد.
همچنین در جایی دیگر بر ضرورت مبارزهی طبقاتی هم صحه میگذارد، فراموش نکنیم که ملکی اینها را در اوج حیات فکری و در اوج مخالفتهایش با شوروی و توده نگاشته است:
ولی خوب انقلاب فرانسه و انقلابات معاصر دیگر اروپا برای آنهایی که تاریخ را نمیخوانند و آنطوری که باید از تاریخ گذشته نمیتوانستند استنتاج کنند با وضوح نشان داد که خاصیت این انقلابات طبقاتی است و در عین حال به ساختمان اقتصادی جامعه بستگی دارد مبارره طبقاتی در عمل خود را نیروی محرکه وقایع و حوادث تاریخی واساس و پایه رشد و تکامل اجتماعی نشان میداد و کاملا واضح و آشکار بود که کدام طبقات با مساعدت هم کدام طبقه و یا طبقات را از حکومت برکنار کرده و کدام طبقه جانشین طبقه حاکمه قدیمی می شد. سوسیالیست ها و از جمله مارکس با وضوع کامل نشان دادند که هیچ طبقه حاکمه بایند و اندرز از حاکمیت خود پیاده نمیشود و وعده وعیدهای آنها در مواقع ضعف برای به دست آوردن فرصت است. انقلابات فرانسه و سایر نقاط اروپا نشان داد که تنها يك مبارزه جدی و قاطع که جنبه طبقاتی دارد، میتواند به يك نتیجه مطلوب برسد. معلوم شد که طبقات حاکمه بدون مبارزه دست از مقام خود نمی کشند و برای حفظ و نگهداری حاکمیت خود به هر نوع بیگانه پرستی و به تسلط دادن بیگانگان تن در میدهند طبقات حاکمه فراری فرانسه که سابقا سرود میهن پرستی میسرودند و طبقات سوم را بی وطن میخواندند؛ در عمل نشان دادند که با خونی ترین دشمن فرانسه سازش میکردند تا بتوانند دوره حکومت خود را چند روزی ادامه دهند. آن ها وابستگی طبقات بالا را به هم و توده های ملل اروپا و انقلابیون فرانسه، وابستگی ملل و وجود تمایلات بین المللی را در عمل به اثبات رسانده بودند.
مارکس زودتر و صریح تر و واضح تر از دیگران به فرضیه مبارزه طبقاتی توجه کرد و در پشت سر تمام انقلابات و مبارزات که اشکال و رنگهای مختلف سیاسی و اخلاقی و اجتماعی و غیره می گرفتند؛ منافع طبقاتی را کشف کرد و نشان داد که سراسر تاریخ بشر عبارت از مبارزه طبقات محروم بر علیه طبقات محروم کننده بوده و یا عبارت از حمله های نوین طبقات حاکم بر توده ملل محروم بوده و هست. تجربه نشان داد که مردمان خیرخواه و اصلاح طلب و پند و اندرز دهنده در موقع مناسب درست فدای همان عناصر هیأت حاکمه می شوند.
مطالعهی این متون نشان میدهد که خوانش ملکی از مارکس و افکارش چندان تفاوتی با برداشت توده از مارکسیسم ندارد. همانطور که پیشتر ذکر آن رفت، نقد اصلی ملکی بر شوروی نه از منظر مارکسیسم غربی، که ترجیح میدهد از جنبهای فلسفی مارکس را بفهمد نه اقتصادی، بلکه بهعلت سیاستهای بینالمللی شوروی و حمایت توده از آن است. با اینحال ملکی میکوشد رنگ و بویی فلسفی به انتقاداتش بدهد و سعی میکند نشان دهد که شوروی انحرافی از آرمان مارکس است اما باید گفت اشتباه است که ملکی را یک متفکر فوقالعاده که خوانش تازهای از مارکس ارائه داده است، تصور کنیم. البته بیانصافیست از تازگیهای او برای جریان چپ چیزی نگوییم. سوسیالیسمِ ملکی پیشرو و شناخته شده در ابعاد جهانی بود. او به محافل بینالمللی دعوت میشد و همواره مورد توجه نشریات سوسیالیست جهانی بود. چنانکه بازداشت او در دهه ۴۰ توسط رژیم شاه، با واکنشهای جهانی مواجه شد. احتمالا میتوان از ملکی آموخت که میشود به سوسیالیسم و مارکسیسم اندیشید بدون آنکه به شورویگرایی و استالینیسم نزدیک شد و بالاخره، میتوان به عدالت اجتماعی فکر کرد بدون آنکه در دام پدرمآبی و سلطهجویی مفرط بیفتیم.

البته در یارگیریهای سیاسی ملکی ناکام ماند. او از جنبشهای غالب چپ بیرون رانده شد. در اواخر عمر حتی دیگر جبههی ملی هم به او اعتماد چندانی نداشت. وصیت کرده بود که پیکرش در کنار مصدق دفن شود، اما به آن عمل نشد. شاه هم قصد تماس و بدهبستان با او نداشت. خود او نیز دربارهی وضعیت خود این بیت صائب را نقل میکرد:
ما نان به نرخ خون جگر خوردیم / زیرا که نرخ روز ندانستیم
اما آیا سادهلوحانه نیست که علت این انزوا را تنها در "خوشفکر" بودن ملکی خلاصه کنیم؟ آیا بسیاری از آن طرد شدنها بهعلت اشتباهات ملکی نبود؟ بر کسی پوشیده نیست که ملکی بهطرز ناجوانمردانهای مورد ترور شخصیتی از جانب توده قرار گرفت. اما آیا بخشی از آن شکست بخاطر کاستیهای ملکی نبود؟ او هیچگاه نتوانست یک جایگزین منسجم برای توده ارائه دهد. او دستگاه فکری منسجمی از خود بهجای نگذاشت بلکه آنچه که از او باقی ماند مقالات و جستارهایی آشفته و پراکنده بودند. راهی که ملکی آغاز کرد ارزشمند بود و آن مسیر هنوز هم باز و گشوده است. و پویایی در این مسیر، در این مسیرِ استقلالخواهی و ترقیخواهی، نیازمند کوشش ماست. نیازمند کوششهای جزئی و ذره به ذرهی همین انسانهایی که بهظاهر در تاریخ فراموش میشوند.
تورج اتابکی، تاریخنگار مشهور، معتقد است در سالهای اخیر تلاشهای بسیاری برای "قهرمانسازی" از ملکی صورت گرفته است. من احساس اتابکی را صادقانه میدانم اما نباید فراموش کرد که سرآغاز این توجهات نه قهرمانسازی بوده است و نه جزمیت، بلکه تجدیدنظری بوده برای اعادهی حیثیتی که در بسیار از موارد با بیانصافی از دسترفته است. در این جستار کوشیدم که فرضیه "آیا میتوان از ملکی بهعنوان یک صدای آلترناتیو در جنبش چپ یاد کرد؟" به آزمون بگذارم. او بیشک مواضع تازهای در پیش گرفت اما لزوما پشت این مواضع متفاوت ایدههای فوقالعاده پنهان نبود، بلکه بعضا برخی از آنها حتی از روی مصلحتهای کوتاهمدت بودهاند، چنانکه یرواند آبراهامیان در "بحران نفت" ، با استناد به اسناد FRUS 2017 پی میبرد که ملکی دارای روابط و برخوردار از حمایت مالی سیا بوده است. این ادعای بزرگیست، خصوصا برای کسی که "نخستین سوسیالیست ایرانی" خوانده میشود. در عین حال نمیتوان هم بهسادگی از کنار آن گذشت. به همین خاطر من ادعای آبراهامیان را کامل در اینجا میآورم:
سیا پیوندهایی هم با حزب نیروی سوم گروه کوچک مارکسیستی منشعب از حزب زحمتکشان برقرار کرد. خلیل ملکی سوسیالیست کهنه کار از حزب زحمتکشان جدا شد و بی درنگ پس از قیام ۳۰ تیر که مشخص شد بقایی علیه مصدق وارد عمل شده است، سازمان خودش را تشکیل داد. یکی از اعضای سرشناس نیروی سوم، بی آنکه متوجه عواقب حرفش باشد، اظهار داشت که روزنامه نگاری به نام علی جلالی - از برادران بوسکو - بودجه این سازمان جدید را از تاجری که از حزب توده میترسید تأمین کرده است. به نظر میرسد سازمان جدید تیتوئیست، همانند سازمان مادر خود خواسته یا ناخواسته با سازمان سیا در پیوند بود. نیروی سوم حداکثر تلاش خود را برای ایجاد اختلاف بین حزب توده و جبهه ملی به کار بست و برخلاف خواست مصدق سرسختانه با هرگونه راهپیمایی مشترک جبهه ملی و حزب توده مخالفت کرد. ارگان آن، نیروی سوم به تمجید مارشال تیتو میپرداخت و مقاله هایی را از نشریات غربی در محکومیت شوروی بازنشر میکرد. مقاله هایی درباره تصفیه های استالینی و همچنین سفرنامه پرآوازه آندره ژید به روسیه همچنین مقالههایی را از نیوزویک و تایم ترجمه کرد که در آن بر خطر کمونیسم جهانی تأکید میشد این نشریه مدعی شد سفیر شوروی محرمانه با شاه ملاقات میکند؛ این که حزب توده در حال برنامه ریزی برای پشتیبانی از شاه شرکت نفت و ژنرال آیزنهاور است و این که دولت مصدق در محاصره حملات مشترک از سوی کمونیستها سلطنت طلبان و منافقانی مانند کاشانی و حائری زاده است. نیروی سوم در صبح روز کودتا این هشدار را مطرح کرد که اکنون تهدید عمده ایران نه از سوی شاه و ارتش بلکه از سوی حزب توده است. این امر به خوبی در برنامه های سیا در جهت ایجاد بذر اختلاف در میان حامیان دولت می گنجید. در گزارشی محرمانه درباره جبهه ملی پیمن، کنسول بریتانیا، نوشت "دوستان ما مدتها در تلاش بوده اند تا نظر خلیل ملکی را جلب نمایند"
پس در اینجا باید این پرسش را هم طرح کرد که آیا همهی انتقادات ملکی از توده بهجا بود؟ آیا لازم تبود گاهی به تهدیدهای شاه و آمریکا هم توجه بیشتری شود؟
این نشان میدهد که هر شخصیت تاریخی بسیار پیچیده، چند وجهی و متناقض است. ملکی، سوسیالیستی که من عمیقا معتقدم همواره ملیت و حکومت ملی در ایران برایش مهم بود، در برخی بزنگاهها گاه مشی متناقضی در پیش گرفت. با اینحال او از معدود سوسیالیستها و چپهای ایرانی در آن دوران بود که کوشید از بسیاری از جزماندیشیها و عدم خلاقیتها بگریزد. البته که دچار لغزشهای بسیاری شد اما من آن را محترم و عبرتآموز میدانم. شاید بد نباشد که جنبش چپ در ایران تامل تازهای از تاریخ و پیشینهاش ارائه بدهد. ملکی را نمیتوان یک چهرهی کاملا آلترناتیو در جنبش چپ ایران به شمار آورد. اگرچه که او کوشید یک راهِ سومِ تازه ارائه دهد اما بهگمانم نتوانست این مسیر را تکمیل و یا حتی دستکم تثبیت کند، مهمترین شاهد برای این مدعا همان است که او در تمام یارگیریهای سیاسیاش ناکام ماند. اما بیشک نگاهی به حیات سیاسی او میتواند الهامبخش باشد. الهامبخش از آن جهت که به ما یادآوری کند که چقدر به یک مشیِ ملی، که از عدالت هم غافل نشود، در این روزگار نیاز داریم. کمتر کسی در ایراندوستی، استقلالطلبی و اخلاقمداری ملکی تردید دارد. او بسیار میخواند و سعی میکرد خود را از تازهترین تحولات مطلع سازد. نگاه او به سوسیالیسم بسته و آمرانه نبود، بلکه میکوشید آن را در زمینهای جهانی بفهمد. او صادقانه تلاش کرد به سوسیالیسمِ پیش از انقلاب اکتبر پل بزند. اگرچه که تا آخر عمر رگههایی از گرایش به لنین و انقلاب اکتبر در او باقی ماند اما در نهایت آنچه که از او ماند میراثیست که میخواهد به سوسیالیسم بیندیشد، در عین بیزاری از سلطهجوییهای شوروی و جزمیتهای مارکسیسم روسها. از این رو شایسته است او را یکی از پیشروترین سوسیالیستهای تاریخ معاصر ایران بدانیم. اما آنچه که در اینجا مهم است آن است که از ملکی اسطورهای فلسفهورز نسازیم. درست است که ملکی از استالین و شوروی بُرید، اما نقد او چندان ژرف نبود. خوانش او از مارکس چندان نو و تازه نبود. حتی اتابکی پا را از این فراتر میگذارد و به این نتیجه میرسد که مقالهی "سوسیالیسم و کاپیتالیسم دولتی" ، که نقد مصممیست از جانب ملکی بر شوروی، اقتباسیست از آرای تروتسکیستهای دهه ۱۹۴۰. البته فراموش نکنیم که آرای دیگر متفکران ایرانی آن زمان هم مطلقا برخاسته از خودشان نبود.
داریوش آشوری معتقد است ملکی متفکر سیاسیِ متفاوت و اندیشهورز بود. بهزعم وی، ملکی اهل مذاکره بود و با شهامت از اصلاحات دولت امینی در دههی ۴۰، علیرغم انتقادها دفاع کرد و کوشید با مذاکره و تماس با حلقهی قدرت، شرایط را برای تحول در ساختار فراهم سازد. اما حیات ملکی داستانی چند وجهی و پیچیده و گاه متناقض است. اگرچه که ملکی گاه نرمش ها و سیاستورزیهای ستودنی بسیاری از خود نشان داد اما عملا چنان که دیدیم او از یک مبارزهی تمام عیار طبقاتی و فرآیند مُردن دولت دفاع میکرد. یا در یک جای دیگر در کتاب "درسهای ۲۸ مرداد" چنین میگوید:
به عکس ادعای کمیته مرکزی توده نیروی سوم هرگز مخالف روش های قاطع و جدی نبوده و نیست و حتی نیروی سوم هرگز ارزش بزرگ و تاریخی روش های انقلابی و قیام مسلحانه را انکار نکرده و هنوز هم به آنها ارزش بزرگی قائل است.
هرآینه، خوانشی که از ملکی ارائه دادم بیشک مطلقا مطابق با افکار و آرای ملکی نیست. تصور میکنم تمام خوانشهای ما از اندیشهها و اندیشمندان، متاثر از ملغمهایست که هم در آن نویسنده مهم است و هم مخاطب، که در اینجا ملکی بود. اما باز هم، این متن تلاشی بود برای جرقهی تجدیدنظر و بازسازی عدالتخواهی در ایران، که سیاست امروز بسیار به آن محتاج است.
