در این روزها بسیار کلهسفید بازی درآوردیم و از جمله خودم از اخلاق و فضیلتگرایی و سقفجمعی و این چیزها حرف زدیم. اما بهگمانم عدهای از افراد در حال سواستفاده از این کلمات شریف هستند و با سیاستبازیهایشان قصد به لجن کشیدنشان را دارند. یک افتضاحش را در رفتار رضا پهلوی دیدیم. یک افتضاح ملموسترش را در پزشکیان دیدیم. کسی که سخنان دارون عجماوغلو در کمپینهایش میگذاشت و دم از نهادسازی و جامعهی مدنی، بهسبک پیر اصلاحطلبان، میزد اما آخرش در بزنگاههای حساس، فرمانده بسیج میآید به تلویزیون میگوید بچهتان را بیرون نفرستید چرا که “خطی بیفتد” گردن خودتان است! این روزها که خردمندان جمع شدهاند از رفتارهای نسنجیدهی معترضان گلایه میکنند، شاید بهتر باشد برخی از رفتارهای نسنجیدهی شما هم یادآوری کنیم. بهقول یکی از دوستان “بذر خشم میوهی خشم میدهد” شاید بهخاطر همان رفتارهای نسنجیده بود که امروز مناسبات ما به اینجا کشیده است.
در ۷ شهریور ۶۷ اوین سری هفت نفره زندانیانی که در سالن سه بند زنان آموزشگاه زنان بودند، به نزد هیئت مرگ فرستاده شدند. من هم جزو آنان بودم.
برای دادگاه صدایم زدند:
از راهروی تاریک، به داخل یک اتاق کوچک بردند.
صدایی با تحکم گفت: چشم بندت رو بالا بزن و بنشین.
نشستم. دور اتاق را نگاه کردم. پنج نفر در اتاق بودند. قبل از همه مجتبی حلوایی را با کابلی که در دستش بود دیدم. بعد حسینعلی نیری (رئیس حکام شرع اوین)، مرتضی اشراقی (دادستان انقلاب) و رئیسی (معاون دادستان)، و مصطفی پورمحمدی (نماینده وزارت اطلاعات) را دیدم. آنها دور تا دور اتاق نشسته بودند.
یکی از آنها پرسید: نام؟
-عفت ماهباز.
-نام پدر؟
-سید عیسی.
-مسلمان هستی؟
-پدر و مادرم مسلمانند.
-اتهام؟
-فداییان خلق ایران، اکثریت.
-سازمانت را قبول داری؟
-بله.
-نماز میخوانی؟
-نه.
در آن لحظه، محکم و با اعتماد به نفس، بی ترس و تردید حرف میزدم و دلم گواهی بدی نمیداد.
حسینعلی نیری (خطاب به مجتبی حلوایی) گفت: "برادر؛ ببرینش و در هر وعده نماز شلاقش بزنین تا آدم بشه."
و پس از آن شلاق بود و شلاق با هر وعده نماز تا اینکه به خاطر عادت ماهیانه مرا یک هفته از شلاق معاف کردند. فشار چنان سنگین بود که من در اندیشه خودکشی بودم.
این "شکنجه نماز" جان یکی از همبندانم را گرفت: سهیلا درویش کهن، دختر ۲۲ ساله، دختری آرام که از هر گونه درگیری اجتناب میورزید. او را زیر شکنجه نماز کشتند، و یا برای رها شدن از عذاب پنج بار در روز دست به خودکشی زد. هر دو حالت یکی هستند. او را به قتل رساندند، سر نماز اعدام کردند.
-بریدهای از "فراموشم مکن" خاطرات عفت ماهباز از زندان
عفت ماهباز نه جاسوس ترامپ بود نه جاسوس شوروی. احتمالا تنها آبش با اسلام سیاسی در یک جوب نمیرفت. لازم به ذکر است اعدام شوهر وی، پیش از عملیات مرصاد و شروع حملهی مجاهدین صورت گرفت.
مدت پنج ماه از روزی كه بیخبر به خانه ما ريختند، من و شوهرم را چشم بسته به مكانی ناشناس بردند، میگذرد. از آن روز تاكنون نه تنها هيچ خطی يا خبری از شوهرم به من نرسيده است كه مرا از حال او آگاه كند، بلكه هر دری را كه براي يافتن كوچكترين خبري از وضع شوهرم زدهام جز "نمیدانم" پاسخی نشنيدهام
-نامه آذر بینیاز، همسر احسان طبری، به آیتالله منتظری
احسان طبری نه جاسوس ترامپ بود نه اغتشاشگر و نه وابسته به شوروی. تازه بسیار هم بر فعالیت قانونی و حمایت از مبارزات ضداستعماری “امام” تاکید میورزید اما دست آخر با لکنت زبان و سکته مغزی و فکشکسته از زندان بیرون آمد. پیشتر دربارهی احسان طبری یک یادداشت نوشته بودم.
صبحدم روز ۱۷ بهمن ماه ۱۳۶۱ ساعت ۴ ۵ پس از نيمه شب گروهي از پاسداران با بازكردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ريختند و دستور دادند كه من فورا لباس بپوشم. اين آقايان تنها حكم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلكه همسرم را هم بدون داشتن حكم بازداشت كردند. به آنهم بسنده نكرده دخترمان را هم كه در كارهاي سياسي ما نه سر پياز بود و نه ته پياز، او را هم بدون حكم، بازداشت كردند. تصور نفرمائيد كه به اينهم بسنده كردند، نه! فرزند ۱۱ ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت كردند و همهً ما را به بازداشتگاه ۳۰۰۰، يعنی کميته مشترك دوران شاه كه من در آنجا مدتها (پيش از كودتای ۲۸ مرداد) بازداشت و محاكمه و زنداني شده بودم، بردند...شكنجه عبارت بود از شلاق با لوله لاستيكي تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولين روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهي از عضلات از بين رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بيآورد، درست سه ماه طول كشيد و در اين مدت هر روز پانسمان آن نو ميشد و تنها پس از سه ماه من توانستم از هفتهاي يكبار حمام رفتن بهرهگيري كنم...۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقي واقع در اشكوب دوم ميبرند و دستبند قپاني ميزدند و اين جريان تا ساعت ۶ - ۵ صبح يعني ۹ تا ۱۰ ساعت طول ميكشيد. تنها هر ساعت مامور مربوطه ميآمد و دستها را عوض ميكرد. چون ممكن است شما ندانيد كه دستبند قپاني چگونه است، آنرا توضيح ميدهم. اين شكنجه عبارت از اينست كه يك دست از بالاي شانه و دست ديگر را از پشت بهم نزديك ميكنند و بين مچ دو دست يك دستبند فلزي زده و با كليد آنرا تن ميكنند. درد اين شكنجه وحشتناك است. طي ۱۸ شب كه من زير اين شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعويض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت ۱۲ نيمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقي ماندم. علت اينكه چرا اينقدر طول كشيد اين بود كه من به آنچه ميخواستند به "زور" اعتراف كنم، تسليم نشدم. من ۱۸ كيلو گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقيماند، تا آن حد كه بدون كمك يك نفر حتي يك پله هم نميتوانستم بالا بروم و براي رفتن به دستشوئـي هم محتاج به كمك نگهبان بودم. پيامد اين شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقيست، اينست كه دست چپ من نيمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بيحس شده بود، هنوز نيمه بيحس هستند. يادآوري ميكنم كه من در آن زمان ۶۸ ساله بودم...آقاي عباس حجري كه مردي ورزيده بود در اثر اين شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد ۴/۳ فلج شده بود تا آنجا كه نميتوانست با آن غذا بخورد...بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالي كه در آن فرو كرده بودند، بسته بودند روي تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم گرفتند و در برابر چشم من به پاي لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاقزدنهاي شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. آقايان براي اينكه دست خود را به يك چنين كار ننگيني كه بدون ترديد قابل دفاع نبود، آلوده نكرده باشند، يكي از افراد تودهاي، بنام حسن قائـمپناه راكه براي فرار از فشار، تن به پستي داده بود، مامور شلاق زدن كردند. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجهگاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف ميخواستند تا شلاق زدن به پاي همسرم را كه من صداي ضربات شلاق و ناله همسرم را ميشنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه چون من حاضر به پذيرش آنچه از من ميخواستند، نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم برگرداندند...باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. اين بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم "آقايان" مشغول به شلاق زدن به پاي برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به گوش كردن نالههاي دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذيرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبي به اطاق شكنجه بردند. اين بار همسرم مريم را دستبند قپاني زده و به سقف آويزان كرده بودند. او پاهايش هنوز روي زمين بود. مرا به پشت در شكنجهگاه آوردند و گفتند اگر اعتراف نكني، مريم را بالا خواهيم كشيد. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مريم را به بالا بكشند. من تنها صداي نالههاي مريم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنيدم. پس از مدتي آقاي "ياسر" كه در درون شكنجهگاه بود فرياد زد متهم از حال رفته، دكتر را بيآوريد و مرا به سلول خود برگرداندند.
-نامه نورالدین کیانوری به علی خامنهای در سال ۶۸
کیانوری، طبری و بسیاری از سران حزب توده، نه جاسوس بودند نه اغتشاشگر. حتی طبق برخی روایات آن زمان در لو دادن نقش کودتای نوژه به حکومت بسیار هم نقش حیاتیای داشتهاند.
هم طبری و هم دیگر رهبران حزب در تمام طول فعالیتشان پس از انقلاب، همواره در برابر پیشنهادهای همکاری در امور کشور پاسخ منفی از مقامات جمهوری اسلامی شنیده بودند…ترس و نگرانی البته همواره وجود داشت، بهویژه از آنرو که گروههای فشار در سراسر ایران پیوسته به مراکز حزب حمله میکردند و هیچ نیرویی جلودارشان نبود…با این حال هم طبری و هم دیگر رهبران حزب به آینده جمهوری اسلامی خوشبین بودند و همواره برای ادامه فعالیت قانونی و علنی حزب اصرار میورزیدند.
-بخشی از مصاحبهی شیوا فرهمندراد، از نزدیکان طبری در آن دوره، با شرق
این تنها یک نمونه است. خواستم تنها بگویم که اخلاقمدارانِ عقلانیِ این روزها، کارنامهشان هم پر است از بیاخلاقی هم پر است از رفتار های نسنجیده. شاید علت خشونت امروز هم انباشت خشمِ ناشی از همان رفتارها باشد. بهتر است بخشی از اخلاقمدارانِ سیاستورز، جسارت پرداختن به این رفتارهای نسنجیده هم داشته باشند. البته چرا اینقدر راه دور؟ یک سر به بیمارستانها هم بزنیم کافیست.