پنجاه سال پیش، در همین روزها، حوالی همین ساعتی که این مطلب منتشر میشود؛ مصطفی شعاعیان با گزیدن یک سیانور که از پیش در دهان داشت، به زندگیاش خاتمه داد. حدود ساعت ۱۹:۴۵ به تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۵۴ او به جهت تحویل جزوهای به خیابان استخر در تهران رفت. در آنجا پاسبانی (بعدتر گفته شد پاسبان یونسی بوده است که در روزهای اولیهی انقلاب کشته شد) به او مشکوک میشود. پس از درگیری و کار نکردن رولور فلزی، شعاعیان تصمیم میگیرد به زندگیش خاتمه دهد. اینگونه بود که داستانِ یک انقلابی به پایان رسید. چهل سال زندگی او پر بود از فراز و نشیب و جدل، او رفتهرفته در غوغای جریانات دیگر به فراموشی سپرده شد و در ایامی که تقویم انقلاب مملو از پیروزی اسلامگرایان و یا فدائیان خلق است، سالگرد درگذشت وی به کلی فراموش شده است.
این متن چه میخواهد؟ اساسا چه نیازیست که در این هیاهو و پس از سالیانِ سال، از یک چریکِ فراموش شده، که به امروزمان بی ارتباط جلوه میکند، بندیشیم؟ داستانِ انقلاب، داستان گشودهایست. در این دوران تبِ انقلابیگری دوباره بالا گرفته است. جوششِ انقلابی را امروز هم میتوان در بطن جامعهی ایران مشاهده کرد. البته که حکومت، همچون هم نظام دیگر، ترجیح میدهد آن را به رسمیت نشناسد و با برچسبزنی خیال خود را راحت سازد. این متن میکوشد به بهانهی سالگردِ مرگِ یکی از چریکهای ایرانی، لحظهای هم که شده دربارهی "انقلاب" بیندیشد، همانطور که سوژهی ظاهری این متن، که شعاعیان باشد، بسیار به آن میاندیشید. در این روزگار از اهداف انقلابات بسیار شنیدهایم و گوشهایمان پُر است. اما چهچیزی یک انقلاب را شکل میدهد؟ چه چیزی باعث میشود مبارزاتِ قهرآمیز وارد انقلاب شود؟ آیا لازم است؟ آیا مطلوب است؟ اصلا آیا لازم است که به "انقلاب" اندیشید؟ یا آنکه تنها محتاجِ عملِ انقلابی هستیم؟ اینها پرسشهایی هستند که من را به سمتِ شعاعیان در پنجاهمین سالگرد مرگش کشاند. خوانشِ من از شعاعیان در اینجا، بیشک تحت داوریهای تازه و تحت فضای امروز خواهد بود، چرا که آنچه که من را به شعاعیان در این ایام سوق میدهد، زمانهی پریشان فعلیست. چنانکه شعاعیان نیز در زمانهی پریشانی میزیست و کوشید راه حلی برای خروج از آن ارائه دهد. من در این متن تنها به توصیف بسنده نخواهم کرد و داوریهای خودم را هم وارد خواهم کرد. چرا که این یکی از اصلیترین پرسشهای امروزِ ایران است که "چرا بعد از چهل سال دوباره ایرانیان میخواهند انقلاب کنند؟" چه چیزی این انقلابات را از هم متمایز میسازد؟ و جایگاه خشونت و مبارزه در این دو انقلاب چگونه است؟
شعاعیان سال ۱۳۱۴ در محلهی آب انبار در خانوادهای فقیر متولد شد. پدرش از مبارزین جنگلی بود. بعدتر پدرش را در جوانی از دست داد. به هنرسرای عالی (دانشگاه علم و صنعت امروزین) رفت و در رشتهی مهندسی جوشکاری فارغالتحصیل شد. البته تا آخر عمر از مدرک تحصیلیش استفادهی شغلی نکرد و با مادرش زندگی کرد. آغاز فعالیتهای سیاسی شعاعیان به اواخر دههی ۱۳۲۰ بازمیگشت. در آن زمان او ملیگرای پرشوری بود که در حزب پانایرانیست فعالیت داشت. حضور او در مجامع پانایرانیستی مقارن بود با جنبش ملی شدن نفت به رهبری دکتر مصدق. شعاعیان تا آخر عمر دوستدار و ارادتمند مصدق باقیماند. سالها بعد از جنبش و سرنگونی مصدق، شعاعیان نامهای به مصدق زد و در آن نامه خود را “یک سرباز” معرفی کرد. در بخشی از این نامه به مصدق میخوانیم:
ملت ما نیز مانند همه ملل استعمارزده جهان در خلال سالها فترت و اسارت خود تاکنون بارها برای نجات و آزادی خود به دور کانونهای مختلفی حلقه زده و با انواع مبارزات ملی و ضد استعماری کوشیده است تا به آزادی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خویش برسد. هرچند که شعار نفت یک شعار محدود و مربوط به یکی از ذخایر میهن ما میشد و ظاهراً به هیچ وجه دارای جنبه کلی نبود و تنها مردم را به مبارزه علیه گوشهای از نفوذ خصم میخواند نه همه هستی دشمن. مع ذلک مردم ما به خوبی اهمیت این شعار را به عنوان نقطه عزیمت و زاویه حرکت ملی خویش درک کرد. ملت ما در جریان مشروطیت نهایت فداکاری خود را بروز داد، شیخ محمد خیابانی را حمایت کرد، کلنل محمدتقی خان را کمک نمود، کلنل لاهوتی را تنها نگذاشت، میرزا کوچک خان جنگلی را فراموش نکرد، حتی اسلحه فرقه را نیز به دوش کشید و بالاخره به دور نهضت نفت و مصدق حلقه زد و در هیچ مرحلهای ضعفی از خود بروز نداد، مگر اینکه رهبری به خیانت، مماشات و یا سازشکاری تن داد. ماهی همیشه از سر میگندد نه دم. اینکه ما بخواهیم ملت را تخطئه کنیم و اینکه بخواهیم گناه همه شکستها و انحرافات همه جریانات یک قرن و نیمه داخلی خود را به گردن مردم بگذاریم در حقیقت به هر قطره خونی که ملت ما در راه نجات و اعتلای میهن خویش ریخته است خیانت کردهایم. به اضافه اگر ما بخواهیم مانند بسیاری از اشخاص پرتوقع و زودرنج ملت خویش را متهم کنیم دیگر چه کسی میماند که تکیه گاه مبارزات امروز و فردای ما را تشکیل دهد؟...هرچند که شعار نفت یک شعار محدود و مربوط به یکی از ذخایر میهن ما میشد و ظاهراً به هیچ وجه دارای جنبه کلی نبود و تنها مردم را به مبارزه علیه گوشهای از نفوذ خصم میخواند نه همه هستی دشمن. مع ذلک مردم ما به خوبی اهمیت این شعار را به عنوان نقطه عزیمت و زاویه حرکت ملی خویش درک کرد. ملت ما میدانست که این شعار سرآغاز مبارزات طولانی و ضداستعماری خود خواهد بود و لذا بی آنکه مصدق به وسیله تشکیلاتی سیاسی از ملت طلب رمق کند و بی آنکه مصدق ارتباط مستقیم بین خود و اعماق اجتماع برقرار کند مردم ما با نهایت صداقت و وفاداری همراه وی به راه افتادند. شعار نفت و مساله مبارزه با شرکتهای سابق نفت نقطه عزیمت نهضت بود نه نهاییترین هدف آن. مردم ما یعنی همین مردم پابرهنه و مفلوک که در این راه قربانی دادند آن را به خوبی درک و خیلی هم بهتر از سوسیالیستهای خیالی آن را لمس کردند و مصدق هم توانست با دقیقترین شعار سیاسی روز حساسترین نقاط را برای حرکت نهضت انتخاب کرده و ملت را به میدانها بکشد. هنگامی که شعار ملی شدن صنعت نفت در میان ملت ما منفجر شد تنها سازمان وسیع سیاسی و مقتدر روز را حزب توده تشکیل میداد که بلافاصله با جمال امامیها و میراشرافیها هم صدا شد و مصدق را به نام عامل امپریالیسم آمریکا در زیر آتشبار تبلیغاتی خود گرفت. ولی علی رغم همه جنجالهای مزبور ملت ما به دنبال تبلور ملی نسل گذشته خود به راه افتاد. تا آنجا که در میدان عمل یعنی سیام تیر ماه ۱۳۳۱ رهبر خود را با خون خویش به جلو برد و مصدق نیز با اصالت و فراست سرشاری کاروان نهضت نفت را از مطمئنترین راهها عبور داد. شعار نفت و مساله مبارزه با شرکتهای سابق نفت نقطه عزیمت نهضت بود نه نهاییترین هدف آن. مردم ما یعنی همین مردم پابرهنه و مفلوک که در این راه قربانی دادند آن را به خوبی درک و خیلی هم بهتر از سوسیالیستهای خیالی آن را لمس کردند. ولی مصدق از لحاظ رهبری نهضت تنها بود و همان طوری که بارها بیا داشته بود: «در ایران قحط الرجال است» همراهانی که هرکدام از آنها هم به تنهایی بتوانند از جهتی نهضت را تقویت کنند، نداشت. اجازه بدهید با صراحت تمام بگویم که همراهان مصدق ابزارهای ساده دست او بودند نه یارانی که بتوانند با روشن بینی و فراست اجتماعی و سیاسی خود پیوسته او را یاری دهند. به نظر ما همنشینان صادق مصدق حداکثر مجری دیکتههای او بدند نه کادرهای ورزیده و ارزنده او… رجحان شخصیت مصدق نسبت به همکاران او به حدی بود که هنوز هم جبهه ملی ما نمیتواند کسی را به جانشینی مصدق معرفی کند...تنها سازمان قدرتمند و متشکل آن زمان حزب توده بود که به جای آنکه به حمایت از مصدق برخیزد و واسطه الهام دو جانبه او با تودههای مختلف ضد امپرالیست شود به بزرگترین مانع و دشمن سرسخت نهضت ملی و شخص دکتر مصدق تبدیل شد…مصدق زمامداری خود را بدون تکیه سازمانی و انقلابی به تودههای مردم و تنها به صورت یک پل سیاسی به دست آورد و بالطبع هم نمیتوانست با همه مفاسد اجتماعی یک مرتبه نبرد کند.
چند ماه بعد مصدق پاسخی به این نامهی شعاعیان داد و در آن از تحلیل و خوانش شعاعیان تشکر کرد:
از قرائت آن بسیار محظوظ و خوشوقت شدم و شاکرم از اینکه وطن عزیز ما ایران رجالی دارد که میتوانند خوب قضایا را تجزیه و تحلیل کنند و افکار عمومی را روشن نمایند و این خود کمال امیدواری است که ایران خواهد توانست در آتیه نزدیک استقلال از دست رفته خود را به دست آورد.
پاسخ مصدق به شعاعیان دربرگیرندهی نکات قابلتوجه بسیاریست. در این نامه، مصدق به تحلیل علل شکستِ جنبش هم میپردازد. از جمله، در جایی از نامه میگوید:
هموطن عزیز آقای شعاعیان، در جزئیات رساله وارد نمیشوم چون که بعضی از نقاط آن محتاج به توضیحات شفاهی است که با اقامت این جانب در زندان سازگار نیست. بنابراین به طور کلی و خلاصه عرض میکنم که علت شکست ما دو چیز بود یکی جنبه مادی داشت و دیگری جنبه معنوی دول استعماری نتوانستند از نفت ایران صرف نظر کنند. ابقای نفت در دست ملت ایران سبب شد که سایر کشورهای نفت خیز احقاق حق خود را بخواهند این بود که با هم متفق شدند و به هر قیمتی بود دولت را از بین بردند.
انسان استعمارشده آزادی خود را در خشونت مییابد.
فرانتس فانون
کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی عمیقا قهرآمیز دولتِ مصدق، که در نظر همگان با سازوکار های پارلمانی و مسالمتآمیز به قدرت رسیده بود، نسل جدید سیاسیونِ مخالفخوانِ ایرانی، از جمله شعاعیان که به تازگی بسیار به گرایشات مارکسیستی نزدیک شده بود، به این باور رساند که ابزارهای پارلمانی برای مبارزه با حکومت نه تنها کافی بلکه از پیش شکستخورده هستند. این تحول را از دو بُعد جهانی و بومی میتوان پیگیری کرد. نخست آنکه سرکوب جریانات خشونتگریزِ چپ در گذشته، نسل جدید چپگرایان را به این باور رسانده بود که موفقیت اهداف سیاسی از مسیر مبارزهی مسلحانه میگذرد. این باوری بود که در باقی دنیا نیز درحال شکلگیری بود. تجربهی مبارزات چریکی و مسلحانه در دیگر نقاط دنیا، از جمله کوبا، چین، ویتنام و الجزایر، بسیاری از مبارزین ایرانی را به این نتیجه رسانده بود که نیل به اهداف نیازمند مبارزهای طولانی و مصمم با حکومت است. مبارزهای که خشونت نیز نه تنها در آن لازم، بلکه رهاییبخش است. پس در این میان، نقش عملِ مسلحانه بسیار مهمتر از تئوریپردازیِ سیاسی است. از این رو باید تحول سیاسی گروههای مخالفخوان را در بستری جهانی فهمید. در “دوزخیان روی زمین” یکی از کتابهای تاثیرگذار برای مبارزان ایرانی در آن دوره، چنین میخوانیم:
استعمار نه یک ماشین اندیشنده است و نه بدنی که به تواناییهای عقلانی مجهز باشد؛ استعمار خشونت در حالت طبیعی خود است، و تنها هنگامی عقبنشینی میکند که با خشونتی بزرگتر روبهرو شود. خشونت نیرویی پاککننده است؛ بومی را از عقدهی حقارت، از نومیدی و از بیعملی رها میکند؛ او را بیباک میسازد و احترام به خویشتن را به او بازمیگرداند.
به عقیدهی فانون، در وضعیت استعماری، فرد بومی نیازمند کنش رادیکال است. کنشِ رادیکالی که هویت خُردشدهی او را ترمیم کند و او را رها سازد. از منظر فانون، استعمار تنها یک اشغال فیزیکی نبود، بلکه یک پروژه روانی بود که هدفش نابودی هویت، فرهنگ و روحیه فرد مستعمرهشده بود. در چنین شرایطی، که گفتوگو و مذاکره تنها با سرکوب خونین پاسخ داده میشود، خشونت انقلابی به یک کنش درمانگرانه تبدیل میشود. این تنها راهی است که فرد مستعمرهشده با آن میتواند ترس را از خود براند، احساس تحقیر شدهاش را پاک کند و خود را به عنوان یک فاعل تاریخ، و نه یک مفعولِ منفعل، بازسازی کند. فانون از خشونت به عنوان همان کنش رادیکال نام میبرد. با این حال فانون بهدرستی مشخص نمیکند که تفاوت خشونت رهاییبخش و انتقامجوییهای انقلابی در چیست و چگونه میتوان آنها را از هم جدا کرد. نگاه فانون به خشونت البته که رمانتیک و نادقیق است اما فراموش نباید کرد که وی زادهی زمانهای سرشار از تبعیض، جدال، و نابرابری بود. سرزمینهایی زخمخورده از چندین سال استعمار که حال راه فرار را تنها در تخریب و فریاد میدانستند. در جایی دیگر از نوشتههای فانون میخوانیم:
دهقان گرسنه، که بیرون از نظام طبقاتی قرار دارد، نخستین فرد در میان استثمارشدگان است که درمییابد تنها چیز کارآمد خشونت است. برای او هیچ سازشی وجود ندارد…
با این تفاسیر، نزدِ چریکهای ایرانی در آن دوره، و البته بسیاری از چریکهای دیگر نقاط دنیا، خشونت نه ننگ است و نه سطحینگری، بلکه بهترین راه مقابله با نظامیست که تنها مولفهی مستقر در منطق و زبانش، خشونت و بیرحمی است. از این رو میتوان ریشههای خشونت را از سمتی دیگر رهگیری کرد: آیا خشونت فینفسه زادهی انقلابیگری است؟ یا پاسخیست خود به خودی به بیرحمیهای نظامِ مستبد؟ میتوان به شیوهی دیگری همین پرسش را برای ایران طرح کرد: آیا اگر مصدق به آن شیوهی خشن طرد نمیشد، باز هم جنبش مسلحانه در ایران شکل میگرفت؟ آیا اگر جمهوری اسلامی با منتقدانِ خشونتگریزش منصفانه برخورد میکرد، آیا باز هم خشونت در این حد بر مناسبات سیاسی چیره میشد؟
این پرسش گشودهایست اما من گمان میکنم که خشونت اگرچه که زادهی ایدهپردازی هم است، اما بیش از هرچیز رسیدن به این باور که مسلح شدن تنها “رَهِ رهایی” است، نتیجهی اختناقیست که نه از سمت اجتماع، که از سمت حکومت بر جامعه تحمیل میشود. پس میتوان گفت که نسل جدید مخالفین ایرانی، که رفتهرفته از اواسط دههی ۱۳۴۰ ابراز وجود کردند، مبارزهی مسلحانه را “تنها ره رهایی” میدانستند. نخستین قیام مسلحانه علیه حکومت مربوط به ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ بود. زمانی که گروهی که بعدها خود را سازمان فدائیان خلق خواندند، به پاسگاهی واقع در سیاهکل حمله کردند. اعضای این گروه ۱۳ نفر و در اصل حاصل ادغام دو گروه از دانشجویان دانشگاه تهران بودند. این دو گروه که موسوم به "جزنی-ظریفی" و "پویان" بود، از پسِ مطالعهی وقایع انقلابی در ویتنام، الجزایر و کوبا، به این باور رسیده بودند که مناسبترین شیوهی کنشِ سیاسی در ایران، مبارزهی مسلحانه است. امیرپرویز پویان، یکی از اعضای گروه دوم، در رسالهی معروف خود، رد تئوری بقا، استدلال میکند که تنها راه ثمربخش مبارزه، شیوهی قهرآمیز و مسلح است. مسعود احمدزاده نیز، از اعضای گروه اول، در آثار خود به این نتیجه میرسد که جنبش انقلابی نه فرصت پرداختن به تئوری دارد و نه نیازی به آن، چرا که بهزعم مسئلهی اصلی امروز نه در محتوای انقلاب که در "دشوارى کار تعیین طرق و وسایلى است که انقلاب را به پیروزى مى رساند" است. این دو گروه که ذکر آن رفت پس از ادغام به دو شاخهی شهری و روستایی تقسیم شدند و شاخهی روستایی آنها پس از جستوجو و تحقیق به این نتیجه رسید که جنگلهای انبوه گیلان مناسبترین نقطه برای آغاز مبارزه است. این تصمیم به دو علت گرفته شده بود. نخست تحت تاثیر مطالعاتی که این افراد از انقلاب کوبا داشتند، در شیوهی مسلحانه مصمم شده بودند. و در ضمن به جهت پوشش گیاهی گیلان، استفاده از سلاح سنگین در آنجا دشوار و جنگ پارتیزانی در آنجا مناسب بود. از سمت دیگر سابقهی مبارزاتی روستاییان گیلانی در زمان جنبش جنگل، بر دلگرمی چریکها میافزود. چریکها حرکت خود را از چالوس آغاز کردند و در ادامه به مناطق شمالیتر خود را رساندند. آنها برنامهی مفصلی در نظر داشتند. قرار بود ابتدا با بومیان و محلیها وارد ارتباط شوند و از حمایت آنها برخوردار شوند و سپس با آموزش و گسترش جریان به تمامی نقاط گیلان، جنبش را وارد مرحلهی بعدی کنند. اما در همان نخستین مراحل عملیاتی، هادی بندهخدا، یکی از اعضای گروه، به همت افراد محلی دستگیر شد. یکی از روستاییان دستگیر ماجرای دستگیر شدن بندهخدا را چنین تعریف میکند:
کسانی که [هادی بندهخدا] لنگرودی را گرفتند دولتی نبودند؛ محلی بودند. نصرالله تالشپور کشتیگیر بود و مردم پهلوان نصرالله صدایش میزدند. اما برای اینکه خودشیرینی کند و به کدخدا وحدتی بگوید که تو کدخدایی، من در نبود تو یک شورشی را دستگیر کردم و تحویل پاسگاه دادم این کار را کرد. غفار قدیمی هم بیسواد بود و با او همکاری کرده بود. نیروهای ژاندارمری سرانجام بعد از آنکه این دو کتک مفصلی به بنده خدا لنگرودی میزنند میرسند و او را با خودشان به پاسگاه سیاهکل میبرند. میگویند زمانی که منتقلش میکردند، با بیسیمی که در آستینش پنهان کرده بود به رفقایش خبر میدهد که من را گرفتهاند و دارند به پاسگاه سیاهکل میبرند. این پیام را که میدهد باعث میشود که سریع همرزمانش میآیند و به پاسگاه حمله میکنند تا آزادش کنند.
این شوک عجیبی برای اعضای گروه بود. چرا که آنها انتظار وجود "آگاهیِ انقلابی" در میان روستاییان داشتند. غافل از آنکه روستاییان آنها را مزاحم و بیگانه تلقی میکردهاند. این نیز مسئلهی مهمیست که تا چه اندازه شناخت چریکهای چپ از اوضاع آن زمان ایران دقیق بوده است. اساسا دربارهی خودِ جنبش جنگل، که نظریهپردازان گروه با استناد به آن گیلانیان را انقلابیونی آگاه میپنداشتند، باید متذکر شد که آن جنبش یک جریان تودهای فراگیر نبود. چهبسا که میرزا کوچکخان، که بنیانگذار حرکت بود، چندان به وارد کردن فراگیر تودهها به جنبش مایل نبود. بهرحال، اعضای گروه به این نتیجه رسیدند که برای حفظ اطلاعات حیاتی گروه باید بندهخدا را نجات دهند. در شامگاه ۱۹ بهمن چریکها دل را به دریا زدند و به جهت آزاد کردن رفیقشان به پاسگاه حمله کردند. اما پیش از آنکه حملهی چریکها به پاسگاه آغاز شود، بندهخدا به رشت منتقل شده بود. حملهی چریکها به پاسگاه موفقیتآمیز بود و پاسگاه بهطور کامل خلعسلاح شد. حملهی چریکها شاه را به وحشت انداخت و برادر خود، غلامرضا پهلوی، را به همراه نیروی زمینی و هوایی عظیمی راهی گیلان کرد. از این جا بود که به مدت چندین هفته درگیری در سیاهکل و اطراف آن آغاز شد. در پایان درگیریها، تمامی ۱۳ نفر کشته شدند. برخی اعدام شدند، برخی در جریان درگیریها کشته شدند، و یک نفر هم زیر شکنجه جان باخت. گروهبان یعقوب آقاکوچکی، که در آن زمان معاون پاسگاه سیاهکل بود و از حملهی چریکها جان سالم بهدر برد، اطلاعات جالبی دربارهی واقعه بهخاطر دارد:
[امنیت پاسگاه سیاهکل] اصلا رعایت نمیشد، حتی سربازی که در جلوی پاسگاه بود مجهز به اسلحه بود اما فشنگی نداشت و بیشتر برای نمایش بود...زمان حمله به پاسگاه ساعت ۴ بود، اما درگیری از پاسگاه آغاز نشد. ما نشسته بودیم که ناگهان به ما گفتند در روستای شبخوسلات یک غریبهای هست که محلیها او را بازداشت کردهاند. چون مورد خطرناکی بود با رئیس پاسگاه و یکی، دو مامور رفتیم. وقتی به محله لیش در شبخوسلات رسیدیم دیدیم که محلیها با داس به هادی بنده خدا لنگرودی حمله کرده بودند و داس به سرش اصابت کرده بود و او را در یک طویله انداخته بودند...گویا قبلا ساواک به مردم محله خبر داده بودند که اگر فرد غریبهای دیدید حتما به ساواک خبر بدهید. ما او را دستگیر کردیم و به پاسگاه آوردیم. وقتی به پاسگاه رسیدیم جیبهایش را گشتیم و یک شناسنامه عکسداری پیدا کردیم به نام محمدرضا خلعتبری. بعد در پاسگاه فهمیدیم که اسم واقعی او هادی بنده خدا لنگرودی است که با ایرج نیری عضو سپاه دانش ارتباط داشت. نیری در روستاها تدریس میکرد، اما بخش دیگری از کارش این بود که اطلاعات به چریکها میرساند...در حال صحبت درباره جریان هادی بنده خدا بودیم که ناگهان دیدیم پایین پاسگاه شلوغ شده است. از بالا دیدیم که سرباز جلوی پاسگاه به نام کدخدایی با ضرباتی نقش بر زمین شد...من وقتی صدای پای آنها را شنیدم در چوبی اتاقم را بستم و خودم را انداختم بغل دیوار. چریکها در همین گیر و دار یک گلوله به رحمتپور شلیک کردند و او همان جا کشته شد...آنها رفتند پایین پاسگاه که سوار ماشین شوند که ماشین روشن نشد و محلیها به کمک آنها آمدند. محلیها ماشین را هول دادند که روشن شد و به دیلمان رفتند. این بزرگترین اشتباه آنها بود، چون اگر به جای دیلمان به لاهیجان میرفتند شاید راحتتر از سیاهکل میتوانستند گروهان لاهیجان را خلع سلاح کنند، چون آنجا هم افراد نظامی اصلا آماده نبودند. ارباب رجوع بسیار زیاد عملا امکان جنگ با چریکها را میگرفت. من معتقدم هنگ ژاندارمری رشت هم همین وضعیت را داشت. به جهت امنیتی اصلا آماده چنین مقابلهای نبودند...آنها میخواستند با این ماشین به بالای دیلمان بروند. بیشتر رفتارشان شتابزده بود. خیلی سرگردان مانده بودند، چون خیلی راحت با یک اسلحه میتوانستند آن پاسگاه را خلع سلاح کنند. اگر آنها به لاهیجان میرفتند، پاسگاه آنجا را تسخیر میکردند...بعد از آنکه به کوههای دیلمان پناه بردند پس از باران سیلآسا، برف سنگینی آمد که خیلی راحت میشد آنها را در لابهلای برفها پیدا کرد.
اقاکوچکی دربارهی واکنش محلیان، که حال با این وقایع زندگی روزمرهشان مختل شده بود، اشاره میکند:
آنها اصلا نمیدانستند که اینها چه کسانی هستند. مردم تصور میکردند که ماشین یک غریبه خراب شده و آنها به کمکش رفتند...در واقع آن زمان تعداد مردمی که سطح آگاهی قابل ملاحظهای داشته باشند و با افراد متنفذ حشر و نشر داشته باشند، شاید کمتر از انگشتان یک دست بود. افرادی که به محافل سیاسی رشت و تهران رفتوآمد داشتند، بسیار معدود بودند...اگر محلیها نبودند این عملیات شاید ماهها به طول میانجامید. وقتی چریکها به خانههای روستاییها میرفتند همان اهالی خانهها به ساواک یا ستون عملیاتی خبر میدادند.
تاثیرات واقعهی سیاهکل اما محدود نماند. این جنبش اولین مبارزهی مسلحانهی جدی علیه حکومت پهلوی بود. اگرچه که سرکوب شد اما خاطرهی آن در اپوزیسیون ایران ماند و بسیاری از گروههای آن را به سمت مبارزهی مسلحانه کشاند. تاثیرات سیاهکل به سیاست ایران محدود نماند. ترانههای "دو ماهی" از گوگوش، "جمعه" از فرهاد و "جنگل" از داریوش، بهطور مستقیمی اشاره به سیاهکل، فدائیان خلق و مبارزات شهری دارند. در ادبیات و سینمای معاصر ایران نیز تا مدتها گوزن و ماهی اشارهی نامحسوسی به فدائیان خلق بودند. چنانکه داستان "ماهی سیاه کوچولو" از صمد بهرنگی تا مدتها در نشستهای فدائیان خوانده میشد. برخی نیز معتقدند انتخاب عنوان "گوزنها" توسط مسعود کیمیایی برای فیلمش، اشارهای به واقعهی سیاهکل دارد. البته واکنش آیتالله خمینی به سیاهکل، که درادامه فدائیان خلق آن را "حماسه" خواندند، بسیار متفاوت بود. او موضعی دربارهی سیاهکل نگرفت و نسبت به آن سکوت کرد. حمید روحانی، تاریخنگار وابسته به حکومت، اشاره میکند که خمینی بعد از سیاهکل در نامهای به "اتحادیهٔ دانشجویان مسلمان خارج از کشور" سیاهکل را "حادثهآفرینی استعمار" نامید:
از حادثهآفرینی استعمار در کشورهای اسلامی نظیر حادثهٔ سیاهکل و حوادث ترکیه فریب نخورید و اغفال نشوید.
هرآینه، بقایای آن دو گروه، که بسیاری از اعضایش در سیاهکل قلع و قمع شده بودند، پس از عضوگیریها جدید و سازماندهیِ تازه، با عنوان "سازمان چریکهای فدائی خلق" اعلام موجودیت کردند. فدائیان خلق تا سال ۱۳۵۵ بهطور منظم و جدی به مبارزات چریکی در مناطق شهری پرداختند. اهداف آنها مختلف بود. از حمله به بانکها به جهت "تضعیف سرمایهی بورژوازی" گرفته تا حمله به مواضع ساواک. در سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۵۴ اما ساواک شدیدا به برخورد با فدائیان خلق پرداخت. بسیاری از رهبران سازمان چه در زندان چه در میدان کشته شدند و بقایای سازمان نیز پراکنده و بسیار ضعیف شد. پس از انقلاب نیز فدائیان خلق انشعابات مختلفی به خود دید و در دههی ۶۰ نیز بهطور بیرحمانهای، که به هیچوجه قابل قیاس با دههی ۵۰ نبود، سرکوب شد.

شعاعیان در این مدت از فعالیتهای سیاسی دور نشده بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد، اگرچه که از پانایرانیستها فاصله گرفته بود و آرمانهایشان را عبث دانسته بود. اما هنوز در محافل دانشگاهی و جبههی ملی حاضر بود. در یکی از گزارشات ساواک دربارهی تحرکات دانشجویان میخوانیم:
گزارش مربوط به تظاهرات روز ۱۸ خرداد ۱۳۴۲. عده اى از دانشجویان پلى تکنیک به سرپرستى مصطفى شعاعیان دانشجوى فارغ التحصیل دانشکده مزبور پلاکارتى که روى آن نوشته شده بود "دیکتاتور فرو مى ریزد" بالاى درب پلى تکنیک نصب شد. که به وسیله مأمورین پلیس پایین آورده شد.
شعاعیان در دانشگاه با محمود توکلی نیز آشنا شد. توکلی استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه بود. او از اعضای سابق و مطرود حزب توده، و معروف به "مارکسیست آمریکایی" بود. ماجرا به آنجا برمیگشت که توکلی در یکی از آثار خود اشاره کرده بود که برای حفظ مبارزهی انقلابی باید از امپریالیسم آمریکا، که بهزعم او در مقابله امپریالیسم انگلیسی خویِ نرمتری دارد، کمک گرفت. این دیدگاه باعث شده بود که هم توکلی و هم شعاعیان، که از همراهان توکلی بود، تا سالها توسط مخالفانشان، از روی تمسخر "مارکسیست آمریکایی" خطاب شوند.
آشنایی با توکلی و البته مطالعهی مستقل، شعاعیان را از جریانهای غالبِ چپ جدا ساخته بود. نخستین اثر جدیِ او، پژوهشی تاریخی بود دربارهی روابط شوروی و نهضت جنگل. اگرچه که شعاعیان با هیچ زبان خارجی آشنایی نداشت و به منابع محدود فارسی دسترسی داشت. اما از گذر آنها سعی کرد به نتیجهگیری قابلی برسد، البته که امروزه میدانیم بسیاری از قضاوتهایش خالی از بیدقتی و اشتباه نیستند. او پس از بررسی روابط شوروی و نهضت، به این نتیجه میرسد که لنین، بهجهت تضمین منافع خود در مذاکرات با بریتانیا، به جنبش جنگل خیانت کرد. از همین جا بود که شعاعیان از شوروی و مارکسیسم-لنینیسم فاصله گرفت. چنانکه خود میگوید:
شوروی در میان دشمنان ملت ایران، یگانه دشمنی است که به سیمای دوست نفوذ یافته بود.
بهزعم شعاعیان سیاست خارجهی شوروی "انترناسیونالیست در حرف و ناسیونالیست تنگ نظر و گداصفت در عمل" است. او خود دربارهی "خیانت" شوروی به میرزا کوچکخان میگوید:
بدین ترتیب است که معلوم مى شود شوروى نه تنها حمله به هند و نه تنها دخالت در امور انقلاب و ضدانقلاب را در ایران روزمره وظایف فورى خود قرار نداده، بلکه قربانى کردن انقلاب [جنگل] را در مقابل پاهاى بى رحم ضدانقلاب وظیفه دیپلماسى ننگین قرار داده بود که با پلیدى تمام براى آن نام انترناسیونالیسم را گذاشته بود.
دربارهی کتاب "شوروی و نهضت انقلابی جنگل" از شعاعیان باید به دو نکته اشاره کرد. اولا اینکه منابع شعاعیان برای تحقیق محدود به آثار فارسی بوده است، چنانکه خود میگفت با هیچ زبان خارجیای آشنا نبود. ثانیا آنکه قضاوتهای تاریخی شعاعیان در این کتاب بهدور از غرض و بیانصافی نیست. شعاعیان معتقد است که جناحِ چپگرای نهضت جنگل، به رهبری احسانالله خان و کمونیستهای قفقازی، با مزدوری برای شوروی سعی در تضعیف نهضت جنگل داشت. شعاعیان میگوید یکی از ابزارهای کمونیستهای نهضت، برای تفرقهپراکنی و تضعیف جنبش، تبلیغات ضددینی آنها بوده است. او در ادامه اشاره میکند که میرزا کوچکخان، در مقامِ مبارزی متدین، مخالف این تبلیغات بوده است. خلاصهی تزِ شعاعیان دربارهی جنبش جنگل این است که شوروی بهخاطر پیشبرد اهداف خود در مذاکرهی با انگلیس، به نهضت جنگل خیانت کرد و برای رسیدن به هدف خود، دست به تفرقهپراکنی در جنبش زد. بهزعم شعاعیان، شوروی با بهکارگیری کمونیستها و تبلیغات ضددینی، چنددستگی ایجاد کرد و زمینه را برای تضعیف جنبش فراهم کرد. واضح است که اینجا شعاعیان تحت تاثیرِ کلیشهای مرسوم دربارهی کمونیستها است، که من نامِ "افسانهی دینستیزی" را روی آن میگذارم. باید توجه داشت که مارکسیسم در ایران هیچگاه وارد پیکار با مذهب نشد. اولا به این دلیل که جریانِ کمونیستی به هیچوجه توانایی مقابله با پایگاه دینی را نداشت. چرا که دستکم در آن دوره نهاد دیانت قدرتمندترین و نافذترین نهاد پس از نهاد سلطنت بود. دوما که هیچ رغبتِ نظری و تئوریک هم برای اینکار وجود نداشت. در ضمن برداشت بسیاری از کمونیستهای اولیه از کمونیسم جنبهای مساواتطلبانه داشت. از این رو حتی مجاهدین قفقازی، که عمیقا گرایشات چپ داشتند هم، لقب مجاهد، که ریشههای اسلامی داشت، برای خود انتخاب کرده بودند. باید توجه داشت که دامن زدن به "افسانهی دینستیزیِ مارکسیستها" در دههی ۶۰ توسط جمهوری اسلامی، و با هدف حذف آنان، بهطور منظم پیگیری شد. از جمله در همین دوران حکومت با تشکیل جلسات مناظرهی تلویزیونی میان اسلامگرایان و کمونیستها، کوشید وجهای الحادی برای چپها ترسیم کند. حال آنکه حتی مارکس نیز نفساً و ذاتاً منتقدِ دین و دینداری نبود. وی دربارهی مذهب میگوید:
نقد مذهب انسان را از بند فریب می رهاند. تا بیندیشد تا عمل کند تا واقعیت اش را همانا چون انسانی به خود آمده و خرد بازیافته برنشاند؛ تا بر گردِ خویش و از آن رو بر گردِ خورشید راستین خویش بگردد. مادام که انسان بر محور خویش نمیگردد مذهب تنها خورشید دروغین است که گرد انسان می گردد.
درجایی از "نقد فلسفهی حق" هم میگوید:
رنج دینی در عین حال بیان رنج واقعی و اعتراض به رنج واقعی است. مذهب آهِ موجود ستمدیده، قلبِ جهانی بیقلب و روحِ وضعیتی بیروح است. مذهب افیون تودههاست...نقد مذهب شرط مقدماتی هر نقدی است.
از این دو بریده میتوان چنین برداشت کرد که مارکس در پیِ ترسیم جهانیست که تحملِ آن نیاز به خدایان نداشته باشد. اگرچه که مارکس منتقدِ دیانتیست که در خدمتِ منافع طبقاتی است اما تا چه اندازه دینشناسیِ او واقعیست؟ این احتمالا بسته به خوانش ما دارد. مثلاً دربارهی اسلام آیا میتوان آن را تنها به زندگیِ شخصی محدود کرد؟
هرآینه، چه مارکس دینگریز بود، چه غیر از آن، هواخواهان او در ایران هیچگاه به جنگ با دیانت نرفتند. حبیب سلطانزاده، یکی از همان کمونیستهایی که شعاعیان آن را مزدور شوروی و دینستیز میداند، در مکاتبهای میگوید:
بگذارید اوستروف یا هر کس دیگر به ما فقط یک مدرک یا خبرى در روزنامه ها یا اعلامیه هاى مستند یا هر گزارشى را نشان دهد که حاکى از آن باشد که کمونیست هاى ایران خواستار رفع حجاب زنان، ملى کردن وسایل تولید یا نابودى بازار کار و یا هر کارى از نوع آنچه اوستروف مى گوید بودهاند...همه این ها دروغ، از همان نوع دروغ هایى که درباره ملى شدن زنان در روسیه مى گویند.

تفحص در روابط شوروی و نهضت جنگل، اگرچه که تحقیقی مطلقا منصفانه و علمی نبود، شعاعیان را به این باور رساند که انقلاب، آیهای ثابت و جهانشمول نیست. بلکه جوششی بومیست، اگرچه که نگاهی جهانی دارد، اما برخاسته از یک واحدِ ملی است. این نگاه او را به آنجا رساند که صراحتاً به شوروی و لنینیسم پشت کند. مازیار بهروز، پژوهشگر تاریخ چپ، در این باره میگوید:
شعاعیان چنان که خود اذعان میکند در روند نگارش کتاب "نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل" به نقد لنین میرسد و با استناد به مساله عدم حمایت شوروی از میرزا، به این نتیجه میرسد که لنین پس از انقلاب ادعاهای خود را در مورد انترناسیونالیسم و حمایت از انقلابیون دیگر کشورهای تحت استعمار فراموش کرده تن به همزیستی مسالمتآمیز میدهد.
شعاعیان نیز درجایی با طعنه و متلک، که من را عمیقاً یاد ترولهای مجازی میاندازد، میگوید:
سوسیالیسم روسى چندان بخشنده و مهربان است، حتى از خدا هم بیشتر، که براى نگهدارى جزء، کل را رها مى کند. حال این جهان اهریمنى را نگر که با چه پستنهادى بى چشم و رویى نفرتبارى، از این بخشندگى و مهربانى اهورایى سوسیالیزم روسى سوءاستفاده مى کند. و همان جزء را نیز بازپسمىستاند. چه جهان نامردى.
البته جدیترین اثر شعاعیان در تبیین روشِ انقلابی، رسالهی "شورش" است که بعدها نام آن را به "انقلاب" تغییر داد. لحن شعاعیان در "شورش" بسیار کسرویوارانه و سَرهگرایانه است. خود اشاره میکند که برای آنکه توسط ساواک شناسایی نشود اینگونه نوشته بوده. "انقلاب" ، همچون دیگر نوشتجات شعاعیان، هیچگاه در ایران بهطور رسمی منتشر نشد. در همان زمان هم توسط انتشارات مزدک در خارج از کشور چاپ شده بود. آنچه که در آثار شعاعیان برجسته است عملگرایی و پردهدریِ او از لنینیسم است. او لنینیسم را انحرافی از مارکسیسم، و بانیان آن را افرادی "اپورتونیست" (فرصتطلب و بیاخلاق) میداند:
دوری از کمونیسم و درغلتیدن به اردوگاه دشمن طبقه کارگر، نتیجه گریزناپذیر رهپویی در بنبستی است که لنینیسم خوانده میشود...لنینیسم بهشکلی بنیادین انحراف از آموزههای مارکس است...اپورتونیسم با ترور مخالف است. ترور را برابر تروریسم مىگیرد که به واقع اینگونه نیست. به خاطر آن که در ترور مستلزم حضور عملى حزب و سازمان پیشتاز است. نمىشود کنار گود نشست و گفت لنگش کن. باید خطر کرد و خطر را به جان خرید. پس به نقد آن مىنشیند. اما این مخالفت بدان معنا نیست که او با دیگرکشى مخالف است. او با تمام کشى موافق است. اما نه به دست خود که به دست توده و طبقه.
شعاعیان نیز همچون فدائیان خلق و بسیاری از گروههای دیگر، بر ضرورت مبارزهی مسلحانه تاکید داشت. او مخالفانِ فعالیتِ مسلحانه را افرادی فرصتطلب میدانست. از جمله لنین را یکی از همین فرصتطلبان میپنداشت. چنانکه نادر شایگان، یکی از یاران و رفقای شعاعیان، همواره میگفت:
همین که من اینک اسلحه میبندم و مسلحانه زندگی میکنم، خود یعنی نفی شیوههای لنینی!
انقلاب نزد شعاعیان جوششیست که هم نظر در آن برقرار است و هم عمل. از این روست که او منتقدِ روشِ فدائیان بود. بانیان فدائیان خلق، از جمله مسعود احمدزاده، چنانکه اشاره شد، معتقد بودند که در زمانهی فعلی فرصت پرداختن به تئوریهای ناب نیست، بلکه مشکل امروز نه در محتوا که در "دشوارى کار تعیین طرق و وسایلى است که انقلاب را به پیروزى مى رساند" است. شعاعیان اما معتقد بود که نیندیشیدن به محتوای انقلاب، آیندهی انقلاب را تهی خواهد ساخت. او انقلاب را به مثابهی فرآیند میدید. نزدِ او، برخلاف دیدگاه لنینیستی، انقلاب روندی فراگیر بود که ابتدا توسط طبقات منتفذتر بهراه میافتد اما درنهایت تمام اجتماع را در برمیگیرد. بههمین خاطر است که او جنبشهای کمونیستی را تا به امروز شکستخورده میداند، چرا که در همراه کردن تمام اجتماع و شکلگیری جبههی عمومی ناموفق ماندند:
پویه جنبش کمونیستى در سراسر جهان به گونه اى عینى، آشکارا مىآموزد که…با همه جانبازىها و کوششهایى که شده است. آنچه که سرانجام به دست آمده، نه پیروزى راستین پرولتاریا و نه رستگارى کمونیستى آدمى، هیچ کدام نبوده است.
او حتی تیغهی نقدش را تیزتر هم میکند و بسیاری از کجرویهای چپگرایان ایرانی را هم باعث این وضع میداند:
با این همه بد نیست همین جا بگوییم که بدترین بیمارى سازمان امنیت، همان بیمارى تودهاىزدگى است. تودهاى هایى که به هنگام شور و ایمانشان یک چنان بلایى را بر سر خلق ایران آوردند، بى شک هنگام خودفروشى ناب و بىایمانى مطلق شان بلایى صد پله بالاتر بر سر دستگاه در خواهند آورد...شاید این هم از شوخ طبعى تاریخ است که رسالت نابودى ارتجاع ـ استعمار را بدین سان به دست حزب توده سپرده است.
یا درجای دیگر دربارهی بیعملیهای برخی از چپها میگوید:
کوشندگانی که گرایش به چپ مینمایند…کتابهای پنهانی را بیهوده دست به دست میگردانند، و بیآنکه از آنها آموزشهای اندیشمندانهای گیرند، دست بالا، تنها به خواندن و بستن آنها دل خوش میکنند…ینها کتابها را تنها میخوانند و چه بسا پارهای از جملههای آنها را واژه به واژه از بر میکنند…در پیشامدها به دنبال الگو میگردند [و] مغزشان را نمیورزند. آن را انباشته میکنند اما نمیورزند…بیهوده نیست که جناحی که خود را ”چپ“ مینامد تاکنون بیهنرترین جناحها بوده است روشنفکران چپ خود و با اظهارنظرهای نامسئولانه. کتابپراکنی و کتابچرانی و نوشتهبازی خود را مخالف وضع موجود نشان میدهد.
اما تاملات شعاعیان بسیار عجیب و البته گاه متناقض است. مثلا گاه، چنانکه دربارهی قضاوتهای تاریخیاش دیدیم، بسیار مطمئن و حتی مغرضانه مینویسد و گاه با صراحت از قضاوت کردن بهعلت عدم مطالعهی کافی امتناع میکند. مثلا یکجا وقتی صحبتِ مارکس باز میشود از تحلیلِ او به علت نداشتن دانش کافی امتناع میکند، البته باز هم قضاوت خود را درنهایت ارائه میدهد:
چنین پیداست که انتقاداتى به اندیشه لنین درباره انقلاب و حزب گرفته شد به اندیشه هاى مارکس نیز وارد باشد. لیکن از دو روش نتوانستم داستان را از خود رفیق مارکس آغاز کنم. نخست از آن رو که آگاهى بسنده اى در این زمینه نداشتم. دوم از آن رو که اصولاً آثار سیاسى ترجمه شده آن رفیق نشان مىدهد که نسبت به کارهاى فلسفى و اقتصادیاش سخت محدود و بسیار فشرده است. با این همه بنا به همان اندک آشنایى سخت ناچیزم از آثار مارکس چنین احساس کردم که بُن اندیشه مارکس درباره انقلاب و حزب نیز همانند لنین است.
فعالیتهای انقلابی شعاعیان در حد نوشتن باقی نماند. او در دههی ۴۰ فعالانه در جبههی ملی و محافل دانشجویی حاضر بود و بعدتر هم جبههی دموکراتیک ملی را شکل داد. در این جبهه هم مارکسیستهایی چون او، نادر شایگان و مرضیه اسکویی حاضر بودند و هم فعالین ملی-مذهبی از جمله بهزاد نبوی. گروهِ مبارزاتی او و نقشههایش توسط یکی از اعضا لو رفت و موجب دستگیری نبوی و حکم ابد برای او شد. شعاعیان نیز متواری شد. خود دربارهی این تجربه میگوید:
برنامهای که ما به مانند نخستین طرح عملیاتى براى آغاز پیکار مسلحانه برگزیده بودیم چنان برنامه گسترده و بزرگى بود که در کردار هرگز نمى توانستیم آنرا پیاده کنیم. راستى که ما در دیالکتیک اندک به انبوه خطا نمى کردیم، تنها آن اندکى که ما چونان نطفه انبوه بدان چشم داشتیم خود یک انبوه راستین بود. نباید از ریشخند خود نیز پرهیز کرد و نگفت که طرحى که گزیده بودیم کمابیش طرح یک نیمچه کودتا بود. ما مى خواستیم نخست چنان سازمان پیچیده یى را سامان دهیم که بتواند در یک لحظه جانبخش آسمانى، چاه هاى نفت، پالایشگاه، خطوط آهن، دخانیات، لوله هاى گاز را درهم بکوبد. تا بدینسان چندى دشمن را زمین گیر کنیم… گفتنى است که کوشش هایى که در این زمینه شد، با همه شورانگیزى هاى رمانتیکشان، به هر رو، همگى به ناکامى کشیدند.
اما آنچه که مهم است این بود که او از همان ابتدا کوشید که منطق و زبانی مشترک میان تمامیِ صداهای مخالفخوان ایجاد کند. چنانکه خود میگفت:
مبارزه ضداستعمارى-ارتجاعى کنونى نیازمند چنان سازمان و طرز کارى است که بتواند کلیه نیروهاى انقلابى و ضداستعمارى را صرفنظر از آرمان و مرامشان دربرگیرد و به نبرد بکشاند. سازمان جبهه اى! هر کس چون ما زندگى کند از ماست. و هر کس چون ما بمیرد از ماست. رفیق همرزم ماست. اینکه کسى هنگام پرتاب نارنجک یا على بگوید یا مارکس، مهم نیست. مهم پرتاب نارنجک است.
این نگرشِ شعاعیان بسیار نادر و ارزشمند است. او برای پُل زدن میان اسلامگرایان و مارکسیستها، پیش قدم شد. امروز که به سرنوشتِ مرگآور چپها در تاریخ ایران مینگریم، شاید باید ریشههایش را در شکل نگرفتن زبانِ مشترک بجوییم. اگر از جنگِ ایدئولوژیها کاسته میشد، اگر حقانیت الهی یا تاریخی را از خود دفع میکردیم، اگر بر اشتراکات و دغدغههای جمعیمان تاکید میورزیدیم، آنگونه که شعاعیان سفارش میکرد، شاید سرنوشتِ ایران بعد از انقلاب شکلگیری یک حاکمیت انحصارطلبانه نبود. شعاعیان پیشقدم شد، اما آیا جریانات دیگر، از جمله اسلامگرایان، برای شکلدادنِ این زبانِ مشترک کاری کردند؟ احتمالا نه. علت مسئله احتمالا به آنجا بازمیگشت که نظامِ و منظومهی حقیقت، نه به چپها اجازه میداد که با "ارتجاع" همنوا شوند و نه به اسلامگرایان و مکتبیها اجازه میداد که با "کفر و الحاد مارکسیستی" همنوا شوند. در روزهای اولیه انقلاب شبهوحدت ناپایداری گرد آیتالله خمینی شکل گرفت اما احتمالا از سر تحمیل بود. این شبهوحدت، نه از همدلی واقعی و هویت مشترک، که گویی بیشتر در اثر یک مصلحت و اقتضای سیاسی کوتاهمدت ایجاد شد، چرا که اگر ریشههای عمیقتری مبارزین را بهم پیوند میزد هیچگاه حذفهای دردآور پس از انقلاب نمیآمد. فردایِ انقلاب، به بهانهتراشیهای مختلف، حذف گروههای دیگر آغاز شد. نظام جدید، که حامل رسالت الهی بود و به نیابت از خدا حرف میزد، سازشکاری با غیرخداییهارا ننگ میدانست. با این وضعیت چگونه ممکن بود یک پیوند عمیق میان همگان برقرار شود؟ البته که شعاعیان کوشید آن پیوند عمیق را برقرار سازد. اما ایدئولوژیای که خود را یگانه حقیقتِ جهان دربرابر امواج باطل میپندارد، چگونه میتواند دست به ائتلاف و حتی همدلی با دیگران زند؟ این نشان میدهد که یا باید در ایدههای خودمان تحولی اساسی ایجاد کنیم، و یا به حقانیت خود اصرار ورزیم و در این کشاکشهای فرساینده باقی بمانیم.
گمان نمیکنم شعاعیان چندان متدین بوده باشد، احتمالا آنچه که او را به آن باور رساند، پی بردن به ضرورت تکثر بود. منتقدان تکثر غالبا آن را با هرجومرج مترادف میگیرند حال آنکه تکثر برای دفع انحصارِ سیاسی، ضروریست. اگرچه که یک خلا مهم در نوشتجات شعاعیان وجود دارد و آن این است که او هیچگاه برنامهی مفصل و حسابشدهای برای فردای انقلاب و خودسازیِ پساانقلابی ارائه نکرد، او در حد انقلاباندیشی ماند، اما از انقلاباندیشیهایش، بهطور نامحسوسی، میتوان دریافت که آرزوهای او برای بعد از انقلاب چه بوده است. احتمالا از جمله آرزوهایش بنا شدن تکثری بوده است که سنگِ آن را سالها پیش از انقلاب او به سینهاش میکشیده است. شعاعیان شکلگیری یک جبههی مبارزِ متکثر را ضروری میدید. از همین روی در "جبههی دموکراتیک" هم مارکسیستهایی چون اسکویی و شایگان حاضر بودند و هم مبارزان اسلامگرا مانند بهزاد نبوی.

احتمالا در نگاه اول بازی با کلمات بنظر میرسد اما شعاعیان کوشید میان این دو عمل تفاوت قائل شود و مرزبندیای میان آنها شکل دهد. شعاعیان با تاکید بر اهمیت تئوریپردازی، مسیر خود را از تروریسمِ مطلق جدا میکند. این نگرش یادآور دیدگاه تروتسکی دربارهی تروریسم است. تروتسکی در نقد تروریسم میگوید:
برخلاف نظر کسانی که ترور را یک وسیلهی قطعی در انقلاب میدانند این وسیله نمیتواند در پیشبرد انقلاب اثر قابل توجهی بگذارد...هر چه اعمال تروریستی موثرتر باشد هر چه ارزششان عظیمتر باشد توجه توده های مردم هر چه بیشتر به سویشان جلب شود به همان میزان آنها باعث میشوند که علاقهی توده ها به خود سازماندهی و خودآموزی کاهش بیابد.
البته در اینجا باید متذکر شد که نقد تروتسکی بر تروریسم از یک موضع لیبرال نیست. تروتسکی از ضرورت مبارزه غافل نیست بلکه تروریسمِ بیمحابا و نابخردانه، که تنها پیِ انتقامجوییست، را ناکارآمد میداند. بهزعم تروتسکی، ایرادِ تروریسم در آن است که نه شیوهی مبارز است و نه هویتِ مبارزاتی، بلکه تنها عملیست انتقامجویانه که خشونت در آن نه تنها آگاهانه نیست، که حتی فرد را از خودسازی و خودآموزی هم دور میسازد. این نکته دربارهی خشونت را بعدتر فرانتس فانون نیز مطرح کرد. فانون نیز ضرورتِ خشونتورزی را نه در انتقامجویی که در رهایی میبیند. خشونت لازم است چرا که کارآمدترین پاسخیست که میتوان به یک منطق و زبانِ بیرحم و نفهم داد. در این میان مبارز باید آگاهانه در مسیر خشونت قدم بردارد، چرا که اگر از این کنشِ رادیکال تنها خشونتورزی را برداشت کنیم، و از باقی مقولهها غافل شویم، آنگاه در دامِ تروریسمِ کور خواهیم افتاد. و این دقیقا قلبِ تزِ شعاعیان و تروتسکی دربارهی خشونت است. البته باید در نظر داشت که نقدِ شعاعیان بر تروریسم، از جایگاهی لنینیستی رخ نمیدهد، چنانکه دیدیم، شعاعیان نقدِ لنین بر تروریسم را "اپورتونیستی" (فرصتطلبگرایی) میدانست. و بالاخره در رد این افسانه هم باید گفت که هر نافیِ لنینیسم، تروتسکیست محسوب نمیشود. باید توجه داشت این جز پروپاگاندای استالین بوده است که مخالفان لنینیسم را تروتسکیست میدانسته. مازیار بهروز، پژوهشگر خبرهی تاریخ چپ، در همین باره میگوید:
به نظر من در وهله اول نمیتوان تروتسکی را در مقابل لنین قرار داد. این یک قرائت استالینی است. تروتسکی در برخی موارد با لنین اختلاف عقیده و اختلاف نظر داشت و این البته طبیعی نیز بود. اما جالب اینکه اختلاف لنین و تروتسکی هرچه هم بوده در مورد ایران و جنبش جنگل نبوده است. بنابراین به نظر من نمیآید بتوان شعاعیان را متهم به «گرایشات تروتسکیستی» کرد. شعاعیان به نوعی لنینیسم و از آن رهگذر بلشویسم را مورد خطاب و نقد قرار میدهد که این شامل تروتسکی نیز میشود. بنابراین برخورد با شعاعیان بر محور «گرایشات تروتسکیستی» نمیتوانسته درست باشد.
پس باید در نظر داشت که انتقادات شعاعیان بر لنینیسم از منظری مستقل وارد میشود.
مقصود از ابتذال انقلاب چیست؟ منظور واضح است: تهی شدن انقلاب از انقلاباندیشی. هنگامی که انقلاب از انقلاباندیشی خالی شود، انقلاب به کینهتوزیِ سیاسی تقلیل مییابد. هنگامی که مبارزه و کنشگریِ رادیکال از خشونتاندیشی تهی شود، مبارزه به تروریسم تقلیل مییابد. و بالاخره، هنگامی که همهی این مفاهیمِ تقلیلیافته گرد هم جمع شوند، آنگاه یک انقلاب شکست میخورد. مثلا به خاطرات اشرف دهقانی، چریکِ کهنهکارِ فدائیان، بنگرید. او میگوید "دست و پای هر مزدوری را که به دستم میرسید گاز میگرفتم...فقط سرم آزاد بود که توانستم گوش پاسبانی که به دوشش بودم گاز بگیرم" یا درجایی دیگر میگوید:
با دیدن شرایط مرفه زندان قصر به زودی متوجه شدیم که دشمن برای کشتن روحیه انقلابی تنها یک روش و یک تاکتیک به کار نمیبرد فقط زندگی در سیاهچال شرایط سخت برای یک انقلابی نیست. بلکه برعکس زندگی در یک اتاق گرم و راحت نیز به اندازه سیاهچال شرایط سخت و بدی است و حتی تأثیر بدتر از آن دارد. در اینجاست که راحتطلبیها و کمکم اعتیاد به زیستن و حفظ زیستن بدون هیچ تحولی به وجود میآید. اتاقی که ما در آن زندگی میکردیم اتاق بزرگی بود با پنجرههای آفتابگیر و دارای یک دستشویی و تختخوابهای بزرگ و خوب، تشکها و بالشهای نرم که بعضیها در خانه پدریمان هم این وسایل گرم و نرم را نداشتیم...موقعیت خوبی برای بیان کینههای طبقاتی خود یافته بودم. شروع به شعار دادن کردم: مرگ بر شما! جنایتکاران پست…دشمن خلقها…زالوصفتهایی که خون زحمتکشان را میمکید.. بعد شعرهایی میخواندم. بلشویکوار بباید جنگید...در بین راه یاد یک رفیق مبارز برزیلی بودم که زبانش را با دندانهایش بریده بود تا حرف نزند، من هم میخواستم همین کار را بکنم کمی زبانم را گاز گرفتم ولی هرچه سعی کردم موفق نشدم البته در تصمیم خود چنانکه باید قاطع نبودم...زیر لب گفتم: ای کینه تو هم در جای خود چون محبت مقدسی!
در اینجا واکنشهای اشرف دهقانی از سَرِ چه چیزیست؟ آیا اصلا او دست به کار ارزشمندی برده است که او اینچنین با افتخار، و احتمالا با غلو، از آن یاد میکند؟ درخشونتورزیِ بیهودهی او چه معنایی وجود دارد؟ آیا غیر از این است که او بدون آنکه خود بداند و تنها از روی کینهی سیاسی دست به این کارها میزده است؟ این دقیقا منظور من از ابتذال انقلاب است. و بخاطر همین است که من شعاعیان را "آخرین انقلابی" مینامم. چرا که او واپسین چریکی بود که علاوه بر انقلاب کردن، به انقلاب هم اندیشید. پروژهی او و آثار متعددش، از تحقیقش دربارهی جنبش جنگل تا رسالهی "شورش" ، درست است که خالی از غرض نبود اما دستکم او انقلاب را به یک لحظهی خشن و پر خون و خونریزی تقلیل نداد. اگرچه که برخی معتقدند نگاه شعاعیان به انقلاب نگرشیست احساسی و رمانتیک، اما دستکم انقلاب نزدِ شعاعیان فرآیندیست فراگیر، که در تعادل و تعاملِ انقلابیگری و انقلاباندیشی محقق میشود. برجستهترین میراث شعاعیان هم در همین است. اما یک مسئلهی اصلی هنوز وجود دارد: درست است که شعاعیان میکوشد از مسیری دیگر به انقلاب فکر کند، اما باز هم افکار او همراه با احساسورزیهای بسیار است، گیریم که این عمل مبهم و منجر به انفعال نخواهد شد؛ حتی اگر این را هم بپذیریم باز هم متوجه خواهیم شد که شعاعیان هیچ تضمینی برای متفاوت بودنِ مسیر انقلابیاش ارائه نمیدهد. او از ضرورت خودآگاهیِ انقلابی میگفت اما چه عنصری تحویل داده بود که تضمین کند که مسیرِ مطلوبِ شعاعیان، در عمل به همان ابتذالِ انقلابی ختم نمیشود؟ او از مبارزهی مسلحانهی رهاییبخش دم میزد اما چه تضمینی وجود دارد که نشان دهد مبارزهی مدنظر شعاعیان به مبارزهی فدائیانمآبانه یا اشرفِ دهقانی مآبانه ختم نمیشود؟ شعاعیان از ضرورتِ انتخاب آگاهانهی خشونت، نه از روی کینهتوزی، میگوید، اما خودِ شعاعیان چگونه به این دستیافته بود؟ آیا غیر از این است که بخش بزرگی از رغبت شعاعیان به مبارزهی مسلحانه بهخاطر برباد رفتنِ آرمانها و رویاهای سیاسیاش بوده؟ آیا اگر مصدق سرنگون نمیشد و رویاهای رمانتیکش هنوز زنده میماندند، باز هم بدل به یاغیِ رولور به دست میشد؟ اینها ابهاماتی هستند که شعاعیان هیچگاه رفعشان نکرد.
مکاتبات و نامهنگاریهای شعاعیان با فدائیان نیز منبع خوبی برای شناخت نگاهِ او و تفاوتهایش چپهای معاصر است. شعاعیان در اوایل دههی ۵۰ و پس از سرکوب جبههی دموکراتیک به عضویت فدائیان درآمد. او در آنجا با نظریهپردازان و رهبران حزب دو اختلاف مهم داشت. او اولا شرط گذاشته بود که تمام اعضا رسالهی "شورش" از او را، که نقد کوبندهای بر لنینیسم بود، بخوانند. در مقابل اما، حمید مومنی، نظریهپرداز سازمان، در جواب به "شورش" ، "شورش نه" را نگاشت. او در این کتاب به آرای شعاعیان حمله میکند و آن را مغرورانه و نادقیق میخواند:
نویسنده شورش به جاى علت یابى، علت بافى مى کند. به جاى اینکه هر پدیده را معلول مجموعه اى از علل بداند و بعد این مجموعه علل را دسته بندى کند و علت اصلى را کشف کند. و سرانجام رابطه دیالکتیکى علت و معلول را مطالعه کند. با اولین علتى که به نظرش مى رسد خودش را راضى مى کند. رابطه آن را با معلول به شکل متافیزیکى یکجانبه در نظر مى گیرد و سخت در آن غرق مى شود. حال آنکه این علت ممکن است یک علت فرعى یا خیالى باشد...او در آموزش مارکسیسم لنینیسم صداقت ندارد…او مى خواهد همه چیز را خودش کشف کند و چنین چیزى ممکن نیست.
امروز چندین نامه رد و بدل شده میان شعاعیان و رهبران فدائی داریم. طرف مقابل شعاعیان در این نامهها حمید مومنی، حمید اشرف، مرضیه اسکویی و اشرف دهقانی هستند. غالب مکاتبات شعاعیان با مومنی بر سر اختلافات نظری و خصوصا کتاب "شورش" است. در مکاتبات با مرضیه اسکویی، که پیشتر در جبههی دموکراتیک نیز عضو بود و پس از آن به فدائیان پیوست، اختلافنظر بر سر اهمیت تئوری، یا آنچه که پیشتر "انقلاباندیشی" نامیدم، وجود دارد. همانطور که اشاره کردم شعاعیان مبارزهی بدون اندیشیدن را ناکافی میدانست. حال آنکه اسکویی در این نامهها بر مهمتر بودن عملِ انقلابی تاکید میورزد. در مسائل دیگر نیز شعاعیان برای ایجاد زبانِ مشترک میان فدائیان و اسلامگرایان تلاش میکند. مثلا به رهبری سازمان توصیه میکند که کتب و رسالاتی دربارهی امام حسین به اعضا بدهند. اما سازمان به علت "ایدئالیست" بودن حسین از این کار امتناع میکند. شعاعیان اما خود معتقد بود:
امام حسین مرد شریف و شجاع و مقاومی بود، حالا یک کمی هم ایدئالیست بود. این نباید مانع شود که زندگی حسین را نخوانند.
بیژن جزنی، نظریهپردازِ بنیانگذار فدائیان، پیشتر در رسالهای تحت عنوان "اسلام مارکسیستی یا مارکسیسم اسلامی" به نقد این قبیل دیدگاهها پرداخته بود. بهزعم او، مارکسیسم همدلانه با اسلام نه تنها رهاییبخش نیست بلکه میتواند توسط "منافع طبقاتی" به خدمت گرفته شوند. احتمالا رهبران فدائیان در آن زمان تحت تاثیر این نگرش جزنی بودند.
تاکید شعاعیان بر نقد لنینیسم و دیگر اختلاف نظرها، درنهایت باعث جدایی شعاعیان و فدائیان شد. البته او هیچگاه از در دشمنی با فداییان وارد نشد. در آخرین دیدار میان شعاعیان و حمید اشرف، رهبر میدانی فدائیان خلق در آن دوران، اشرف به شعاعیان گفت:
ببین رفیق! جنبش سخت ناتوان است. بگذار تا اندازهای رشد کنیم و نیرو بگیریم، آنگاه خوب، هرکس هر نظری داشته باشد، آزاد است که بگوید.
شعاعیان این پاسخِ بهیادماندنی را داد، که حقیقتا تکملهی یک عمر نقادیاش بود:
رفیق جون! سازمانی که به هنگام ناتوانی از پخش اندیشهای جلو میگیرد، به هنگام توانایی، آن مغزی را میترکاند که بخواهد اندیشهای کند سوای آنچه سازمان دیکته میکند!

این مهمترین چیزیست که از شعاعیان به ارث بردهایم. چگونه میتوان به انقلاب اندیشید؟ آیا باید اصلا به انقلاب اندیشید؟ انقلاباندیشی چه ضرورتی دارد؟
شعاعیان در کولاکِ حوادثِ منتهی به انقلاب فراموش شد و امروز، اگرچه که کمی از گردِ روی چهرهاش رخت بربسته است، اما هنوز هم چندان شناختهشده نیست. دغدغهای که او در تمام عمر خود جست، برای نسلِ جوان ایرانی، از جمله من، هنوز باز و گشوده است: چگونه میتوان به انقلاب اندیشید؟ چگونه میتوان انقلاب کرد؟
انقلاب کردن مسیر پرپیچوخمیست، چنانکه انقلابِ شعاعیان، که البته پروندهاش ناتمام ماند، اینگونه بود. پروژهی شعاعیان ناتمام و باتنشهای بسیار ماند. من او را "آخرین انقلاباندیشِ ایرانی" مینامم چرا که هم از اهمیت اندیشیدن به انقلاب آگاه بود هم از اهمیت عملِ انقلابی و هم از اهمیت وحدتِ انقلابی، اما درنهایت آنچه که شعاعیان در سر داشت شکست خورد. درست است که او از ضرورتِ انقلاباندیشی میگفت اما آیا خود او باومود آن همه تنش و غرضورزی توانست به آن دست یابد؟ گمان نمیکنم. آیا خود او توانست مرز مشخص و دقیقی، فارغ از احساسیگری، از تمایزِ تروریسم و مبارزهی مسلحانه ترسیم کند؟ جدایی از این، اعتقاد او به مبارزهی مسلحانه چقدر خودآگاهانه و چقدر از روی کینه بود؟ نباید فراموش کرد که کینهی حکومت پهلوی و سیاستگذاریهایش باعث شده بود که بسیاری از انقلابیون به مبارزهی قهرآمیز روی بیاورند، احتمالا شعاعیان هم از قاعده مستثنی نبود؛ البته دستکم بعدا کوشید برای مسیری که انتخاب کرده بود، محرکی آگاهانهتر برگزیند. شعاعیان بسیار از وحدت انقلابی گفت، از لزوم تشکیل جبههای فراگیر گفت. من هم این نگرش او در آن زمانه، در زمانهی تاختوتاز ایدئولوژیها، ارزشمند میدانم. چنانکه خود میگفت:
من برای پذیرش و ردّ چیزی نیازی به آیه ندارم. هر کس چیزی بگوید که بیانگر روابط درونی واقعیات و روشنگر واقعیات عینی باشد، برای من پذیرفتنی است، ولو آشکارا ضد آیههای هر تنابندهای، و از جمله مارکس، باشد.
این اعترافِ فروتنانه، آن هم در زمانهای که ایدئولوژیها یا از جانبِ خدا سخن میگفتند و یا از جانبِ روحِ تاریخی، بسیار نادر و محترم است. اما شعاعیان چه برنامهای برای تبلیغِ انقلاباندیشی داشت؟ شعاعیان چگونه قصد داشت یک جبههی فراگیرِ ملی تشکیل دهد آن هم در زمانهای که هیچ همدلی میان جریانات وجود نداشت؟ این چالشی بود که هم شعاعیان در آن دوره با آن مواجه بود و هم ما با آن مواجهایم. چنانکه قبلتر گفتم، برای دفعِ انحصارِ سیاسی، تشکیل یک وحدتِ انقلابی، حول اشتراکات، و حفظ آن در ادامه، لازم است. و همانطور که گفتم این وحدت اگر از سرِ اقتضای سیاسی باشد، همانطور که در آستانهی انقلاب دیدیم، ناپایدار خواهد بود. امروز که به سرنوشتِ احزاب و گروههای مختلف پس از پیروزی انقلاب مینگریم، بیش از پیش پی میبریم که نبود وحدتِ پایدار و انقلاباندیشی، تا چه حد دردآور و بیرحمانه خواهد بود. پس بهتر است اینگونه گفت که درست است که شعاعیان به اهمیت بسیاری از مسائل پی برده بود، اما درنهایت او پیشِ پای ما نقشهای روشن ترسیم نکرد، بلکه بیشتر نگاهش به انقلاب، اگرچه که بسیار الهامبخش است، اما رمانتیک باقیماند. شعاعیان در ابعادی فراتر از تئوریسینهای فدائیان یا مجاهدین یا توده میاندیشید. چرا که او در پی تبیین راهی بومی نبود بلکه در نگاهی فراتر میخواست پا در کفشِ لنین و مارکس و فانون بگذارد و نظریهای جهانی برای انقلاب بنا کند. تئوریپردازیهای او، اگرچه که نارساییها و احساسیگری بسیار داشت، اما نشاندهندهی افقِ دیدِ بالاتر او نسبت به معاصرانش بود.

و بالاخره انقلاب نه یک کینهتوزیِ سیاسیست و نه تروریسمِ کور. بلکه هویتیست که ابتدا در خفا و زیر سایهی تهدیدهای نظام حاکم شکل میگیرد، و سپس، از خلال ناامیدی آگاهی آفریده میشود. این آگاهی را میتوان رها کرد. که خب موجب کینهتوزیِ مطلق میشود. اما میتوان این آگاهی را نگاهداشت و به آن پروبال داد. آن موقع است که انقلابِ درونمان شکل خواهد گرفت و بالاخره آن موقع است که هویت تازهی ما بنا خواهد شد. اگر به انقلاب نیندیشیم، و تنها به عملِ انقلابی بسنده کنیم، آنگاه از هویتِ انقلابی محروم خواهیم ماند. و عقب ماندن از آن، درنهایت موجب بازتولیدِ سلطهجویی خواهد شد. انقلابِ ما بایست درونی باشد. از درون ما آغاز شود و به برون راه یابد. چرا که اگر تمامِ جوششِ انقلابی به یک صحنهی سیاسی تقلیل یابد و ارزش آن تا بدان حد پایین آورده شود، دیگر انقلاب نیست بلکه جابجا کردن مهرههای شطرنج است. حال آنکه در انقلابِ راستین هدف جابجایی مهرههای شطرنج نیست بلکه برهم زدن و دگرگون ساختنِ قوانین بازی است. اما درنهایت پرسش اصلی هنوز پابرجاست: که خشونت و کنشِ رادیکالِ انقلابی در دههی ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برآمده از چه چیز بود؟ تحولات جهانی؟ اختناق سیاسی؟ و یا روانشناسی و کینهتوزیِ درونیِ خودِ آن چریکها؟