فرض کنید خبر یک جنایت را شنیدهاید. مثلا یک قتل تکاندهنده. احتمالا ما “عادت” داریم “معنای واقعی” این کار را “کشف” کنیم. چه چیزی او را به اینکار کشانده؟ یک کودکی تلخ، یا علاقهی مفرط به فیلمهای اکشن، یا هم یک مشکل شخصی؟ ما این را “طبیعی” میدانیم که در تلاش برای کشف معنای “واقعی” متن باشیم. تابحال رویکردهای متعددی برای کشف معنای واقعی یک متن ارائه شدهاند. در رویکرد مدرنیستی، تاکید زیادی بر تجربهی شخصی، طبیعت و خلاقیت فردی را میتوان دید. در اصل اینجا دو خواستگاه برای معنای متن در نظر گرفته میشود. یکی تالیف شخصی و یکی طبیعت. در واقع اینها دو بنیان اصلی در فهم مدرنیستی از “معنا”ی یک متن بودند. در طول قرن بیستم اما دو رویکرد ساختارگرا و پساساختارگرا با رد بنیانهایی چون تالیف شخصی و یا طبیعت به نقد دیدگاه مدرنیستی پرداختند.
فردینان دو سوسور، زبانشناس سوئیسی، را میتوان یکی از تاثیرگذارترین چهرهها در شکلدهی به رویکرد ساختارگرا دانست. او معتقد بود که معنای یک متن در شبکهای زبانی شکل میگیرد. در اصل بهزعم سوسور معنای یک متن برخاستهی از این شبکه، و نه نبوغ یا تجربهی فردی، است. معنا در درون زبان شکل میگیرد. و چون زبان به بیرون نمیتواند ارجاع دهد پس نمیتوان خواستگاهی چون طبیعت یا تالیف شخصی را برای یک متن قائل شد. سوسور مخالف ریشهشناسی کلمات بود و معتقد بود که خصلتی ذاتی در کلمات باعث دلالتهایشان نمیشود. مثلا ما میدانیم گل سرخ دلالت بر ابراز عشق میکند. امکان دارد ما به فکر فرو برویم که چرا باید گل سرخ بر عشق دلالت کند. بهزعم سوسور، آنچه که باعث میشود یک کلمه بر چیزی دلالت کند، یک ویژگی منحصر به فرد در آن نیست، بلکه تفاوت است که چنین چیزی را ممکن میکند. یعنی گل سرخ بر عشق دلالت میکند چون خشخاش یا علف هرز نیست. سوسور این را هم اضافه میکند که به جای گل سرخ میشد هر کلمه دیگهای هم درست کرد که بر عشق دلالت کند. در واقع او دارد به قوانین ترکیباتی خاصی که در هر زبان وجود دارد اشاره میکند.
مثلا دربارهی کلمه rose تنها با جابجایی یک حرف میتوان کلمه تازهی nose را بوجود آورد. آیا در اینجا یک ویژگی خاص در nose باعث میشود که بر دماغ دلالت کند؟ سوسور میگوید نه. پس چه چیزی باعث شده که nose بر دماغ دلالت کند؟ چون که rose یا چیز دیگری نیست. یعنی انسانها جمع شدند و بر اساس یک قرارداد جمعی تصمیم گرفتهاند از nose برای دماغ استفاده کنند. و نویسندهی متن نیز این را خواهد پذیرفت. یک عاشق وقتی به معشوقش گل سرخ میدهد با نبوغ فردیاش اینکار را نکرده. او تحت تاثیر نظام دال و مدلولی در زبان گل سرخ را به معشوقش میدهد. و گل سرخ دادن به معشوق چیزیست که از مدتها قبل انجام میشده است و عاشق آن را تحت یک قرارداد جمعی پذیرفته است. او اسم این را “نشانه” میگذارد. یعنی یک رابطهی دال و مدلولی که پیامآور چیزیست. مثلا در اینجا گل سرخ دال است و ابراز عشق مدلول است. البته سوسور میگوید نمیتوان با بنا کردن هر ترکیبِ اللهبختکیای ادعا کرد یک “نشانه”ی جدید خلق شده است. چون خلق هر نشانه منوط به ضوابط و قوانین خود در ترکیبکردن است.
میتوان گفت زبان نزد سوسور شبکهایست از همین نشانهها و روابط دال و مدلولی. این نشانهها به وسیلهی ضوابطی معین خلق میشوند و در قالب یک قرارداد جمعی پذیرفته میشوند. پس دیگر ضرورتی ندارد بخواهیم در این تفحص کنیم که چرا رز پیامآور عشق است. چون که بهزعم سوسور این نشانهها در تفاوتِ با همدیگر معنی پیدا میکنند. گل رز به خودیِ خود صاحب معنا نیست. بلکه گل رز چون از گلهای دیگر متفاوت است صاحب معنی میشود. پس کلمات در ارتباط با همدیگر و در تفاوتِ با همدیگر صاحب معنی میشوند. یعنی بهزعم ساختارگرایان یک ساختار و شبکهی کلان در زبان وجود دارد. این شبکه متشکل از نشانههای متعدد است. هرکدام از این نشانهها تنها در بستر این شبکه میتوانند معنی شوند. رویکرد ساختارگرا معتقد است آنچه که معنی را شکل میدهد همین شبکه است. نه تجربهی شخصی و نه طبیعت. پس بهزعم یک ساختارگرا عبث است اگر بخواهیم برای کشف معنی متن به سراغ آن بنیانهای مدرنیستی برویم. در عوض باید بکوشیم ساختار و شبکهی زبانیِ درون هر متن را عیان و تحلیل کنیم. ساختارگرایان استدلال میکنند که این ساختار در ژرفای هر متن نهفته شده است. برخی از آنان حتی پا را از این فراتر میگذارند و به این نتیجه میرسند که این ساختارِ پنهان در اعماق هر متن، یک ساختارِ مشترک و جهانشمول است. مثلا کلود لویاستروس، انسانشناس ساختارگرا، معتقد بود که در بطن تمامی فرهنگها ساختاری یگانه وجود دارد. یعنی فرهنگها در باطن شبکهای مشترک دارند، تنها ظواهر متفاوتاند.
رویکرد ساختارگرایانه تنها به زبانشناسی و بحثهای سوسور محدود نماند. ردپای تحلیل ساختارگرایانه را در رشتههای دیگر هم میتوان دید. در نقد فیلم، تحلیلهای جامعهشناسی، مطالعات تاریخی و … بسیاری میتوان این نگرش را دید. یک نمونهی معروف آن تحلیل تبلیغات بهوسیلهی ابزارهای ساختارگرایانهست. مثلا یک تبلیغ آدامس را درنظر بگیرید. اولا که آدامس تبلیغشده خود را نابتر از آدامس رقیب نشان میدهد. یعنی خود را در تقابل و تفاوتِ با آدامس دیگر معنی میکند. دوما اینکه در دو سطح رابطهی دال و مدلولی در هر تبلیغ را میتوان مشاهده کرد. سطح اول آن این است که تبلیغ دال است و محصول، مدلول. سطح دو هم این است که محصول، دال است. و فضاسازیها و معانی ضمنی تبلیغ، مدلولاند. مثلا در همان تبلیغ آدامس احتمالا با چندتا بچه باحال تهرانی مواجه خواهیم شد که در حال اسکیتسواری دارند آدامس اکشن له میکنند. خب سطح دوم دلالت در اینجا این است که آدامس دال است و آن طراوت و شادابی مدلول هستند. ساختارگرایی در اینجا استدلال میکند که سطح دوم روابط دال و مدلولی با ایجاد میل کاذب در مخاطب باعث میشود که به سمت خرید آدامس برود. تحلیل ساختارگرایانهی تبلیغات دقیقا میخواهد همین را بررسی کند که تحت چه ساختار نهفته در اعماق و تحت تاثیر چه مکانیسمهای نهفته در تبلیغ، این میل کاذب ایجاد میشود.
بودریار، نظریهپرداز پستمدرن، بحث ساختارگرایی دربارهی “نشانه”ها و روابط دال و مدلولی را به تحلیل خود دربارهی سرمایهداری هم میبرد. سرمایهداری برایش سود مهم است. او قرار نیست حتما به این فکر کند که محصول جدید چه فایده و کارکرد عمیقا نجاتبخشی خواهد داشت. از این رو او برای اینکه هنوز کششی برای خرید موجود باشد دست به خلق نشانهها میزند. یک دختر جوان با گوشی سی میلیونی هم میتواند به اینستاگرام (خدابیامرز) برود و با آن مثلا ویدیوی بو کردن صابون سیدنی سوئینی را ببیند. اما بهجای گوشی سی میلیونی از آیفون چند صد میلیونی استفاده میکند. چون در تحلیل ساختارگرایانه آیفون دیگر یک گوشی نیست. پیامآور موفقیت، خوشسلیقهبودن، نوگرایی و اعیان بودن است و در ضمن او برای انتقال پیام و مدلولِ مدنظرش تنها به آیفون محتاج نیست. او در کنار آیفون نیازمند نشانههای دیگر نیز است. باید یک تیپ سانتیمانتال هم بزند و دست و کمر و کتف و کبد و همهجایش را با نسل جدید گجتهای اپل پر کند. بودریار جهان سرمایهداری را سرشار از این نشانهها میداند. نشانههایی که انسان از آن برای موقعیتیابی اجتماعی و ابراز هویت استفاده میکند.
در اینجا پستمدرنیسم بر نگرش ساختارگرا میتازد و آن را یک “فراروایت” مینامد. این موضوعیست که بیشتر از همه ژان فرانسوا لیوتار روی آن کار کرده است. او وضعیت پستمدرن را وضعیتی میداند که در آن دیگر واقعیت جهانشمولی وجود ندارد. بلکه روایات واقعی محلی، متکثر، پراکنده و متفاوت هستند. بهزعم او هر نگرشی که بخواهد در قالب یک روایت، مدعی واقعیت و اصلی جهانشمول شود، دیگر روایت نیست و فراروایتیست که نه تنها رهاییبخش نخواهد بود بلکه به بازتولید سلطه و ستم منتهی خواهد شد. البته این بحث مفصلیست که احتمالا به موضوع اصلیمان در اینجا بیارتباط جلوه میکند اما یک تردید دربارهی دیدگاه لیوتار همین است که آیا واقعا نمیتوان هیچ امر جهانشمول و فرامحلیای را تصور کرد؟ مثلا فقر بنظرم یکی از استثناهای این وضعیت بهاصطلاح پستمدرن است. تفاوتی نمیکند شما یک فقیر در ماهشهر یا زابل یا بروکلین یا بوئنوس آیرس هستید. درنهایت مسئلهی همهی شما بقا در لابهلای چرخدندهها خواهد بود. آیا این یک امر فراجغرافیایی و جهانشمول دربارهی فقر نیست؟
یک نقد دیگر نیز دربارهی همان تحلیل ساختارگرایانه از مکانیسمهای موجود در تبلیغ است. شما خودتان را درنظر بگیرید. هرروز با تبلیغهای متعددی مواجه میشوید. مثل همان تبلیغ آدامس. اما چقدر از آن تبلیغها به خرید آن محصول منجر خواهند شد؟ احتمالا خیلی کم. چون شما یک مصرفکنندهی پستمدرن هستید. شما دیگر از محصول لذت نمیبرید. بلکه از خودِ “فیلمبودن” تبلیغ لذت میبرید. مثلا فرض کنید که در سکانسی از یک فیلم زن جوانی را میبینید که سیگاری را روشن میکند. شما مجذوب صحنه میشوید. چه چیزی شما را جذب میکند؟ فیگورهای اغواگرانهی آن زن؟ یا سیگار؟ یا هم خودِ فیلم بودنِ این منظره؟ بودریار معتقد است سومی باعث مجذوبشدنتان میشود. یعنی مصرفکنندهی پستمدرن دیگر ککاش هم نمیگزد که بخواهد محصول تبلیغشده را بخرد. او از تبلیغ لذت میبرد اما نه بخاطر میل کاذبی که تبلیغ در او ایجاد میکند بلکه بخاطر خودِ تبلیغ بودنِ آن. شما تبلیغ آدامس را میبینید. از منظرهاش لذت میبرید و بعد هم کانال را عوض میکنید. شما یک مصرفکنندهی دورهگرد هستید. دیگر در یک تبلیغ محدود نخواهید شد. چرا که شما توانایی عوض کردن کانال را دارید. امکان دارد هزاران تبلیغ ببینید اما هیچکدامشان هم منجر به خرید محصول نشود. اما احتمالا از بخش بزرگی از تبلیغات بهعلت تصاویر جالبشان، کیف خواهید کرد.
یک سوال صادقانه این است که “پسا” در پساساختارگرایی به چه معنا است؟ البته اگر بخواهیم تنها یک چیز از پساساختارگرایی یاد بگیریم این است که یک معنای قطعی و نهایی را برای هیچ چیز در نظر نگیریم. اما در واقع پسا در اینجا نشاندهندهی یک مقابلهی سهمگین بین ساختارگرایی و پساساختارگرایی نیست. پساساختارگرایی بسیاری از نگرشهای ساختارگرایانه را پذیرفت و بسط داد اما در عین حال با بسیاری از مفروضات ساختارگرایانه هم مخالفت کرد. شاید بتوان پساساختارگرایی را دگردیسی رادیکالی از ساختارگرایی دانست. چرا که پساساختارگرایی را میتوان بسیار “ضدبنیانگرا”تر از ساختارگرایی دانست. دیدیم که ساختارگرایی به مشخصههای بنیانیای چون تالیف شخصی و طبیعت باور نداشت. اما در عین حال عمیقا به بنیانی دیگر که آن ساختار زبانی بود باور داشت. یعنی هنوز به یک الگوی عمیق در متن باور داشت. صرفا خواستگاه آن را تغییر داده بود. چیزی که باعث میشود پساساختارگرایی بسیار “ضدبنیانگرا”تر از ساختارگرایی باشد دقیقا همین است که به هیچ الگوی عمیقی باور ندارد. یک پیشفرض مشترک و بدیهیانگاشتهشده در هردو رویکرد مدرنیستی و ساختارگرایانه این است که متن کامل است و معنا از قبل در آن حاضر است. اختلاف رویکرد مدرنیستی و ساختارگرایانه در نحوهی کشف آن معناست. اما پساساختارگرایی دقیقا به همین پیشفرض موجود در هر دو رویکرد مدرنیستی و ساختارگرایانه میتازد. پساساختارگرایی متن را منسجم نمیداند. آن را سرشار از تنش، تکهپارگی و تناقض میبیند.
فرض کنید استاد ریاضیتان بهجای ریاضیات مشغول توضیح دادن دربارهی خواص ناموس کفتار اصل شود. ممکن شما حتی به آن باور داشته باشید اما فارغ از اینکه درست یا نادرست باشد شما خواهید گفت استاد “حرف نامربوط” زد. این یعنی همان “هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد”
دریدا اشاره میکند انسان عادت داشته است تا به حال بدنبال معنای “نهایی” متون بگردد. او برای اینکار مجبور بوده است گفتمانهای مختلف را مرزبندی کند تا معنا سردرگم نشود. همچنین تابحال “الگویهای عمیق” مختلفی چون ساختارگرایی برای کشف معنای نهایی متن ارائه شدهاند. دریدا از جهات بسیاری با ساختارگرایی همسو است، از جمله اینکه زبان خودارجاع و خودقانونمند است و بنیانهایی چون تالیف شخصی و طبیعت در شکلگیری متن تاثیرگذار نیستند. اما با ساختارگرایی بخاطر اینکه هنوز به یک الگوی عمیق دربارهی معنای متن، که آن شبکهی زبانی باشد، مخالف است. انتقاد او این است که ساختارگرایی برای تحمیل کردن ساختار مستبدانهی مدنظرش بر متن، آن را منجمد میکند. تاریخیبودن و زمانمند بودن متن را کنار میگذارد و آن را در یک ساختار سفت و سخت، که بسیاری از ساختارگرایان آن را برای تمام بسترهای فرهنگی مشترک میدانند، تحلیل میکند. فلسفهی واسازی، که شالودهشکنی هم ترجمه شدهاست، بدنبال همین است که بر تاریخیبودن هر متن تاکید کند و مفروضات بدیهیانگاشتهشده در هر گفتمان را زیر سوال ببرد. مثلا شما پیش دکتر میروید. دکتر شروع به تجویز نسخهای برایتان میکند. اولا اینکه این نسخهای که الان درمان شناخته میشود ممکن است بعدها جنایت تلقی شود. دوما هم اینکه پزشک مذکور مفروضاتی در کار خود دارد. او توسط گفتمان پزشکی فراخوانده میشود و به این طریق ابزارها، معیارها و پیشفرضهای گفتمان را دریافت میکند. او در پیشفرضها تردید نخواهد کرد. چون زیربنای کار او از همانجا شروع میشود. شالودهشکنی در اولین قدم میخواهد همین پیشفرضهای “بدیهی” و “طبیعی” را زیرسوال ببرد. هرچقدر آن پیشفرض “بدیهی”تر و “طبیعی”تر بهنظر برسد شالودهشکنی بیشتر آن را زیر سوال میبرد.
تابحال انسان عادت داشته است نوشتار و گفتارش را منسجم و منظم ارائه دهد. بهقول دریدا او همواره عادت داشته است چنین بپندارد که متن باید “منسجم” و صاحب یک “بحث اصلی” باشد. دریدا اما میخواهد متن را یله سازد. دست روی تنشها میگذارد و اصلا هم بابت نامنسجم بنظر رسیدن متن نگران نمیشود. او معتقد است در اعماق همهی متون این تکهپارگیها وجود دارد. اما نویسنده با تراشیدن چیزی به عنوان “بحث اصلی” و “تز مرکزی” موضوعاتی را برجسته و موضوعاتی دیگر را سرکوب و به حاشیه میراند. بسیار پیش آمده که دریدا در تحلیل یک متن، قسمت به اصطلاح اصلی آن را رها میکند و برای مدت طولانیای روی یک پاورقی، که همان حواشی و قسمتهای سرکوب شدهی متن هستند، تمرکز میکند. مثلا در “spurs” دریدا بیست صفحه از کتاب را به بحث دربارهی جملهی حاشیهای “دیشب چترم را فراموش کردهام” از نیچه میپردازد. او برخلاف عرف خیلی اوقات متن اصلی را رها میکند و آنچه که در حاشیه است و توسط نویسنده سرکوب شده است را به مرکز بحث میآورد. چون بهزعم دریدا آن نقاط دقیقا لحظاتی هستند که برای یک آن کار از دست نویسنده در میرود و چندگانگیهای متن را عیان میکند. احتمالا اگر دریدا نیز همین متن را میدید بیشتر از اینکه بخواهد بر “بحث اصلی” که همان پساساختارگرایی و ساختارگرایی باشد تمرکز کند، بر آن چند کلمهی من دربارهی ناموس کفتار اصل و یا معجزات آدامس اکشن تمرکز میکرد.

دیدیم که دریدا قائل به یک معنای نهایی و از قبل حاضر در متن نبود. اصلا مگر میشود برای متنی که سرشار از چندگانگیست یک معنای واحد و قطعی درنظر گرفت؟ différer در فرانسوی هم به معنای تفاوت است و هم به معنای بهتاخیر انداختن. دریدا میگوید دربارهی différer باید بسیار محتاط بود چون بهزعم او “نه یک واژه است و نه یک مفهوم” در واقع بسیار پیش میآید که دریدا با کلمات بازی میکند و از اینکار هم شدیدا لذت میبرد. عدهای بخاطر این طرز برخورد دریدا را به شارلاتانگری متهم کردهاند. اما با اینحال دریدا قصد دارد با différer بخشی از تحلیل خود دربارهی زبان را توضیح دهد. دریدا همچون سوسور باور داشت که زبان سرشار از ارجاعات و دلالتهاییست که به خودی خود معنادار نیستند و در کنار دیگر ارجاعات نزد ما معنادار میشوند. این به همان بخش اول différer که به معنی تفاوت است اشاره میکند. اما دریدا پا را فراتر از این میگذارد و اشاره میکند که معنا در عین حال برای “مدت نامعلومی به تاخیر میافتد” مثلا فرض کنید من معنای یک کلمه را از دیکشنری انگلیسی میخواهم دربیاورم. لابهلای پیدا کردن تعریف آن کلمه با کلماتی دیگر آشنا خواهم شد و ردپای نشانههای دیگر را خواهم دید. دریدا میگوید تلاش من برای پیدا کردن معنای یک نشانه بیانتهاست چون من هرچقدر جلوتر میروم باز هم نشانههای بیشتری به چشمم خواهند خورد و پیدا کردن معنا باز هم به تاخیر میافتد.
دریدا اشاره میکند که تفاوت است که به دوگانگیها معنا میبخشد. آنها در درون خود جوهره و ماهیت نابی ندارند که بخواهد این وضعیت را رقم بزند. او معتقد است هر نشانه برای اینکه بتواند ابراز وجود کند باید خود را در تقابلِ با یک دیگری و یک بیگانه تعریف کند. این تحلیل دریدا در مباحث مختلفی مورد استفاده قرار گرفته است.
ادوارد سعید، نظریهپرداز پسااستعماری، معتقد است که علیرغم پایان عصر استعمار روی نقشههای سیاسی، هنوز آن اندیشهای که استعمار را به وجود میآورد در لابهلای باورها و مقالات دانشگاهی غربی وجود دارد. معتقد است یک منطق شرقشناسانه، که بدون هیچگونه همذاتپنداری با شرق، غرب را در تقابل با شرق تعریف میکند و شرق را به مثابهی یک چالش در زمانهی ما مطرح میکند، هنوز پابرجاست. منطق شرقشناسانه، که بهزعم سعید راه را برای استعمار آسفالت میکند، میگوید شرقیها زمینی و انسانی فکر نمیکنند و تنها به عوالم مثالی و آسمانی مشغولاند. آنها آزاده نیستند. برای علم ارزشی قائل نیستند و تنها به ماورالطبیعه و جهان مرموزشان مشغولاند. نظریهپردازان پسااستعماری بسیاری برای تحلیل این وضعیت از شالودهشکنی دریدا استفاده کردهاند. غرب در اینجا خود را هر آن چیزی میداند که شرق نیست. اگر شرق تا بدان حد دلبستهی رستگاری اخروی و برگشت به آسمان است، غرب به دنبال سعادت اینجهانی و زندگیست. اگر شرق مشغول با رمز و رموز الهیاتیست، غرب بهدنبال پروگرس مادی در همین زمانه است. در واقع غرب خود را در یک “نیستن” تعریف میکند. منطق شرقشناسانه غرب را در تقابلِ با شرق معرفی میکند. پس غرب هیچ ماهیت فینفسه ارزشمندی از خود ندارد. او آنچیزیست که شرق نیست. منطق شرقشناسانه تنها در قالب این تقابل است که میتواند کلی به نام غرب را معنی کند و کلی به نام شرق را هم به عنوان چالش دنیای معاصر معرفی کند. و چون غرب ماهیتی به خودی خود ندارد پس دلیلی هم ندارد که بخواهد برای شرق آقایی کند.
یک نمونهی دیگر از این تقابلها را میتوان دربارهی فرهنگ روشنفکرانه و فرهنگ عوامانه دید. در همین چارچوب فرهنگ روشنفکرانه هم به خودی خود ماهیت ارزشمندی ندارد. خود را در تقابلِ با فرهنگ عوامانه معرفی میکند. او تنها در بستر یک تقابل و یک نیستن میتواند ابراز هویت کند. از این رو چون ماهیتی ندارد پس دلیلی هم ندارد که بخواهد برای فرهنگ عوامانه آقایی کند. دریدا با شالودهشکنی این تقابلها قصد دارد راه را برای گردش معانی هموار کند و این حصارها را بشکند.
از پساساختارگرایی در نقد فیلم، نقد ادبی، معماری، جامعهشناسی، تاریخ و مطالعات پسااستعماری استفاده شدهاند. من در ادامه به چند مورد از اینها اشاره خواهم کرد.
دریدا معتقد بود که نوشتار همواره میکوشد خود را بینقص و بهدور از غرضورزی نشان دهد. مثلا یک رسانه هیچگاه معترف نمیشود که امکان دارد گزینشی عمل کند. او این را انکار میکند که به جریان سیاسی خاصی وابسته است و عوض آن تلاش میکند آنچه که میگوید را همان وقایع اتفاقیه نشان دهد. یکی از اهداف شالودهشکنیهای دریدا هم همین است که این بیطرفی را زیر سوال ببرد.
در این میان منتقدان تابحال آثاری که به نواقص و جانبداریهای خود معترف شدند، تحسین کردهاند.

تابحال تعبیرهای انسانگرایانهی بسیاری از این سکانس در فهرست شیندلر ارائه شدهاند. اما از این جهت هم میشود گفت که اسپیلبرگ با ساخت یک فیلم سیاه و سفید و برفکدار که گاه سر و کلهی رنگها هم از لابهلایش پیدا میشوند، میخواهد این تلنگر را به مخاطب بزند که با یک نوار سلولوئیدی روبرو است نه یک واقعیت. او میخواهد بگوید که آنچه که ساخته روایتی ناقص و بسیار فشرده از یک رویداد است. از این رو اسپیلبرگ با برجسته کردن ساختگیبودن فیلم اعتراف میکند که فیلم او نمیتواند کل حقیقت و واقعیت را بازگو کند.
یک نمونهی دیگر را میتوان در نوع خاصی از کاستها دید. در بسیاری از آنها عامدانه ردپای خش و خطیخطی بودن را میتوان دید. اینها را نیز میتوان روشهای شالودهشکنانهای نامید. چون میخواهند به ما تلنگر بزنند که آنچه که گوش میدهید تنها یک نوار لعنتیِ سرشار از نارسایی است، نه یک واقعیت کامل و بینقص. در ابتدای فیلم هفت هم این زمختی و خطیخطیبودن را میتوان دید.
پیر ماشُری، منتقد مارکسیست، اشاره میکند که متنها میتوانند در مقام حافظ وضع موجود به بازتولید سرمایهداری کمک کنند. آنها سعی میکنند خودشان را منسجم، کامل و بیطرف نشان دهند و این را به وضع موجود هم میتوانند نسبت دهند، اینکه وضع موجود هم “طبیعی”ست. مثلا هنگام تماشای فیلم ما مجذوب کاراکترها و قاب میشویم. دغدغهیمان این میشود که آخر سر چه میشود؟ ما فریم به فریم فیلم را، که همگیشان از هم جدا هستند، در ذهن خودمان بهم پیوند میدهیم و فارغ از تکنیکها و کلکهای بصری فیلم در داستانش غرق میشویم. در واقع در چنین وضعیتی خارج از قاب برای ما تصورناپذیر میشود. دیگر برای ما مهم نیست دستمزد کارگران مشغول در ساخت این فیلم سر وقت داده شده است یا نه. یا مثلا برای ما مهم نیست که رفتار تهیهکننده با فلان بازیگر زن چطور بوده است. ما فقط غرق این میشویم که آیا مهران مدیری خواهد توانست با آن کنایهی سوسکیِ سیاسی خود از ملت ایران در برابر جلادها دفاع کند یا نه.
در تقابل با گرایش متن به منسجم نشان دادن خود، تا در مرحلهی بعد بتواند بیرون از قاب را تصورناپذیر کند و ما را بدل به مصرفکنندهای کور و منفعل کند، ماشری از چندگانگی و تکهپارگی متن میگوید. او معتقد است در گوشه و کنار هر متنی میتوان این تکهپارگی و تنش را دید. مخاطب فعال از نظر ماشری مخاطبیست که در جامعیت و انسجام متن تردید میکند و اجازه میدهد که تنشها و حواشی متن خود را نشان دهند.
ژولیا کریستوا از فمینیستهاییست که بهجای بحث دربارهی احیای بزرگیِ ادبای زن، میکوشد ساز و کارهای مردسالارانهی نهفته در بطن هر زبان را نشان دهد. هنوز هم میتوان دید که گاه از آدم و یا he برای اشاره به کل انسانها استفاده میکنیم. کریستوا معتقد است زنان به لحاظ زبانشناختی سرکوب شدهاند. آنها فرودستها و حواشی متن به حساب میآیند. بهزعم کریستوا زنان میتوانند از این فضا برای براندازی سرکوب مردانهی نهفته در زبان استفاده کنند. او ادبیات آوانگارد را ادبیاتی میداند که بازیگوش است و از پندارهای کمال فاصله میگیرد و متن خود را نامنسجم مینویسد. این ادبیات دیگر به دنبال این نیست که مخاطب در قابش غرق شود و با آن همذاتپنداری کند بلکه برعکس میخواهد مخاطب در قاب غرق نشود. این برای مخاطبی که تابحال عادت داشته است همواره در قابِ متنِ منسجم غرق شود، بسیار آزاردهنده بهنظر میرسد اما کریستوا ویژگی مترقی و شالودهشکنانهی این زبان آزاردهنده را در این میبیند که میتواند آن زبان سفت و سخت و تقابلآمیز را متزلزل کند. در تمامی زبانها میتوان دوگانگیهای مذکر و مونث را دید. کریستوا معتقد است این تقابلها از ایجاد شکلهای متنوع ابراز هویت ممانعت میکنند و تمام “خود” را به هویتهای انعطافناپذیر جنسی محدود میکند. در واقع کریستوا معتقد است زبان تکهپاره و نامنسجم که تاجای ممکن نمیگذارد مخاطب منفعل شود، به شالودهشکنی تقابلها کمک خواهد کرد. در اینجا میتوان یک تحلیل شالودهشکنانه از تقابل را دید. زبان مردانه بر اساس تقابلهایی چون he/she استوار است. اما در اصل he و she در این تقابل و نیستن دارای هویت میشوند و از خود دارای ماهیتی نیستند.
البته یک تذکر هم باید داد و آن این است که تکلیف متونی که اینقدر نزد کریستوا مترقی و نامنسجم و شلخته نیستند چه میشود؟ باید آنها را دور انداخت و به مردم گفتن آنها شما را سرکوب میکنند؟ اصلا کریستوا چطور صاحب چنین حقی شده است؟
همانطور که نگرش مدرن میخواهد متن را منسجم و کامل نشان دهد، سازه را هم میخواهد منسجم و “معنا”دار بنا کند. معماری شالودهشکنانه اما دقیقا همین پندار را به سخره میگیرد. این معماری دیگر به دنبال نشان دادن یک نظم و ساختار منسجم در سازه نیست. بلکه چندگانگیها و شلختگیهارا نشان میدهد. در نگاه اول سازه “نامنظم” و “غیرمنطقی” بنظر میرسد چون ما انتظار داریم همیشه یک سازمان “معنادار”ی در هر سازه وجود داشته باشد. ما عادت کردهایم سازه را منسجم شناسایی کنیم اما معماری شالودهشکنانه دقیقا به همین عادت میتازد. در معماری مدرن بیرون و درون سازه از هم جدا میشوند و از عناصر تزئینی متفاوتی در هر کدام استفاده میشوند. معماری شالودهشکن این تقابل را از بین میبرد و اجازهی تبادل میان دو بخش را میدهد. البته دربارهی صداقت بخشی از آثار شالودهشکن میتوان تردید کرد چون میتوان این را گفت که بخشی از معمارهای شالودهشکن صرفا بخاطر مد و بدون درک عمیق از فلسفهی شالودهشکنانهی دریدا دست به این پروژهها زدهاند. بااینحال یکی از معماران عمیقا شالودهشکن، که تجربهی همکاری با دریدا در ساخت پروژههایش هم داشته است، برنارد چومیست. معروفترین اثر شالودهشکنانهی او را میتوان پارک دولاویت در پاریس دانست. برخلاف پارک مدرن که میخواهد نشاندهندهی انسجام و عقلانیت باشد این پارک با بنا کردن یک ضدروایت پستمدرن میخواهد بر تفاوتها، اختلافها و تکهپارگیها تاکید کند.

اگر میخواست پارک مدرن همه چیز را منسجم نشان دهد دولاویت میخواهد از تناقضها و چندگانگیهای بگوید. چومی دربارهی پارک میگوید:
پروژهی پارک دولاویت را میتوان مشوق تضاد، پراکندگی، دیوانگی و بازیگوشی به ترتیب در مقابل سنتز، وحدت، تدبیر و جارهاندیشی دانست. این پروژه ایدههایی را که در دوران مدرن مقدس بودند سرنگون میکند و در نتیجه میتواند به دیدگاه خاصی از پستمدرنیته نسبت داده شود.

همانطور که چومی متذکر شد شالودهشکنی و پستمدرنیسم بدنبال این نیست که از دل این تضادها و تنشها به یک سنتز متعالی برسد. این یک رویکرد مدرن نسبت به دیالکتیک است که میخواهد درنهایت به وحدت منتهی شود. تئودور آدورنو معتقد است دوران این نگاه مدرنیستی به دیالکتیک به سر آمده و دیالکتیک زمانهی ما دیالکتیک منفی است. دیالکتیک منفی همواره در تنش و تضاد است و هیچگاه قرار نیست به یک سنتز و وحدت متعالی برسد. دیالکتیک منفی از تنش میگوید چون تنش جزئی از متن ماست. دیالکتیک مدرنیست اما از تنش میگوید چون آرمان وحدت در سر دارد. در معماری شالودهشکن هم تنش بخاطر رسیدن به یک سنتز نهایی مطرح نیست. بلکه تنش مطرح میشود چون جزئی از متن سازه است. معماری شالودهشکن عامدانه با بروز شلختگی همین تلنگر را به مخاطب میزند. خروج از انضباط اقلیدسی و ترسیم تکهپارگی در سازه. بهم ریختن تفکیک مدرنیستیِ میان حوزهی بیرونی و درونی سازه. عریان کردن مصالح و نپوشاندنشان. استفاده کردن از مصالح و تزئینات در جایی که “طبیعی و منطقی” بنظر نمیرسند. اینها همگی شالودهشکنیهاییست که میتوان در این نوع سازهها دید.
هارولد آرام ویزر، نظریهپردازی که با رویکرد پساساختارگرایانه به تاریخ مینگرد، دربارهی موضوعات مدنظر تاریخخوانی پساساختارگرا میگوید:
مقالات ارائه شده کمتر به این رویکرد فراگیر میپردازند و بیشتر به همپوشانیهای عجیب و غریب اشاره میکنند: درگیری خیابانی در حمایت از حق رای زنان که به خردشدن شیشهی پنجرهها انجامید و ماجرای دامن تنگ مزون پاریسی ورث، محاکمهی جنایی یک شخص دوجنسی در قرن هفدهم، نمایشنامهی شب دوازدهم شکسپیر و دستکشهای چرمی و لاستیکی…مرد سالاری و رابطهی نامشروع ادبی در یک رمان عامهپسند دههی چهل…
این رویکرد پساساختارگرایانه قصد دارد از آن چه که تحت عنوان “متن اصلی” تاریخ معرفی میشود فراتر رود و در حواشی و همان مسائل “کم اهمیت” تفحص کند. یک مورخ پساساختارگرا به کامل بودن متن و تقابلهایی چون شرق/غرب یا خواص/عوام یا ادبی/غیرادبی باوری ندارد. حواشی متن را در مرکز میآورد و اجازه درهمآمیختگی به فرودست و فرادست در متن را میدهد. تاریخنگار پساساختارگرا خود را بیطرف هم نمیداند. او میداند که دانای کل نیست.
تاریخنگاری پساساختارگرا به سراغ حواشی و پاورقیهای متن تاریخ میرود. او دقیقا دست برروی چیزهایی میگذارد که “بیاهمیت” و “حاشیهای” تلقی میشوند. این جریان خود را از تقابلها فراتر میبرد و اجازهی گردش معانی میان جبهههای متقابل میدهد. ما انتظار داریم قرن هفدهم برایمان یادآور لوئی چهاردهم و شاه عباس صفوی و اینها باشد اما مورخ پساساختارگرا به سراغ محاکمهی یک نرماده در قرن هفدهم میرود. اما خب بالاخره غیر از این است که شاه عباس و لوئی چهاردهم هم لازم است بررسی شوند؟
لوئی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی، معروف است به بنیانگذاری مارکسیسم ساختارگرا. در تحلیلهایش هم توجه بسیاری بر ساختارهای کلان اقتصادی و اجتماعی در نظام سرمایهداری میکند. اما با اینحال یک رویکرد مرزی که تاحدودی پساساختارگرایانه است را میتوان در خوانش آلتوسر از آثار مارکس مشاهده کرد. البته او هیچگاه از این لفظ استفاده نمیکند. آلتوسر خود اشاره میکند که او با “خوانش علامتی” مارکس میخوانده. خوانش علامتی را میتوان رویکردی مرزی دانست. در اصل خوانش علامتی هنوز به الگوی عمیق ساختاری در متن باور دارد اما برای کشف آن دست به شیوههای پساساختارگرایانه میبرد. ما عادت داریم که به آنچه که در متن تحت عنوان “تز مرکزی” معرفی میشود توجه کنیم. خوانش علامتی اما میخواهد به سراغ ناگفتههای متن برود. به سراغ آن چیزهایی که در حاشیه هستند یا گفته نشدهاند. ناگفتهها علائمی هستند برای نفوذ به اعماق متن. لحظات حساسی هستند که نویسنده ناخواسته اشارهای به یکی از تنشها در پروژهاش میکند. خوانش علامتی بیشتر از آنکه بخواهد به آنچه که گفته شده توجه کند، به آنچه که گفته نشده خیره میشود.
دریدا معتقد بود هویت متن آن چیزی “هست” که “نیست” مثلا همین نوشتهی من را در نظر بگیرید. من در همین حال که این جملات را مینویسم بسیار با خودم درگیرم. مطالب و موضوعات متعددی به سرم میزند که بنویسم اما بسیاریشان را نمینویسم. چون من آنها را “حاشیه”ای و “نامربوط” میدانم. من آنها را سرکوب میکنم. یا اصلا آنها را نمینویسم یا نهایتا در یک پانویس مختصر اشارهای میکنم. مثلا تصور کنید من آن جمله دربارهی صابون سیدنی سوئینی را سرکوب نمیکردم. شاید کار به جایی میکشید که تا الان راجب همان صابون میگفتم! در آن صورت دیگر هویت متن از یک گزارش دربارهی پساساختارگرایی به یک گزارش دربارهی وان حمام سیدنی سوئینی تغییر پیدا میکرد.

خوانش علامتی نیز بدنبال همین است. بدنبال مسائلی که در حاشیه مطرح شدهاند اما ظرفیت این را دارند که بسط داده شوند. بسیاری از مارکسیستها، چه مارکسیستهای شوروی و چه مارکسیستهای انسانگرا مانند سارتر، مارکس را براساس تداوم و انسجام میخواندهاند. یعنی اینکه مارکس از همان ابتدا تا واپسین آثارش یک پروژهی واحد و منسجم، که رهایی جوهرهی انسانی از سرمایهداری باشد، پیگیری کرده. آلتوسر اما مارکس را براساس گسست میخواند. او معتقد است آثار جوانی مارکس و دوران بلوغش کاملا با نیات و اهداف متفاوت مطرح شدهاند. او مارکس دوران جوانی را هنوز درگیر ایدئولوژی میداند یعنی مفهوم علمی و تحلیلی مطرح نمیکند. از این رو بیشتر یک نقد انقلابی و انسانگرایانه بر زمانهاش است. اما مارکس در آثارش رفتهرفته دچار یک “گسست معرفتشناختی” میشود و بهجای تاکید بر مفاهیمی چون از خود بیگانه شدن، به سراغ تحلیل نیروهای تولید و روابط پیدا و پنهان اقتصادی و اجتماعی میرود و این شیوه را، که آلتوسر آن را علمی میخواند، در اثر برجستهاش یعنی “سرمایه” به اوج میرساند. نکته مهمی که آلتوسر در اینجا مطرح میکند این است که مارکس یکشبه نیامد از اومانیسم انقلابی جدا شود و به تحلیل علمی نیروهای اجتماعی روی آورد. این در اصل یک تنش بود. یک چیزی مانند همان ماجرای صابون. یک موضوع حاشیهای در متون اولیه که رفتهرفته در آثار مارکس از حاشیه به مرکز آورده شد. نخستین نشانههای این تحول در مارکس را میتوان در “ایدئولوژی آلمانی” مشاهده کرد. او در اینجا برای نخستین بار بهطور جدی به تحلیل نیروهای اجتماعی میپردازد و مسئله را تنها به یک موعظهی انساندوستانه یا تکعلتی، دیالکتیک مارکسی بهزعم آلتوسر در نتیجه فشرده شدن مجموعهی متعددی از عوامل پیش میرود، محدود نمیکند. خوانش علامتی آلتوسر دقیقا در کمین همین لحظات است. لحظاتی که مارکس برای یک لحظه ناخواسته حرفی که بهظاهر نامربوط جلوه میکند میزند. در نگاه اول به آنچه که بحث اصلی متن نامیده میشود “مربوط” نیست اما در واقع موضوعیست که میتواند به مرکز آورده شود و روایت تازهای را شکل دهد. مثلا یک نمونهی دیگر که آلتوسر در اواخر زندگانیاش به آن اشاره میکند ماتریالیسم تصادفی در آثار مارکس است. تصویر غالبی که از مارکس وجود دارد متفکریست غایتانگار و عمیقا معتقد به ماتریالیسم دیالکتیک. ماتریالیسم دیالکتیک مارکسی علیرغم اینکه زمینی و اینجهانیست، در نهایت همان رویاهای مدرنیستی را در سر دارد: یک پایان برای تاریخ. یک غایت و وحدت متعالی که کمونیسم باشد. اما در متن خود مارکس یک ضدقهرمان بسیار قدرتمند وجود دارد و آن چیزیست که آلتوسر آن را “ماتریالیسم تصادفی” میداند. این ماتریالیسم تصادفی دیگر برای تاریخ قوانین سفت و سخت و جهانشمول قائل نیست. از این رو به بسیاری از فراروایتها دربارهی تاریخ اعتماد ندارد. ردپای این ماتریالیسم را میتوان در حواشی متن مارکس دید. از جمله در رسالهی دکتریاش. مارکس در رسالهی دکتری خود دوباره کلینامن را مطرح میکند. کلینامن مفهومی بود که اپیکور در برابر جبرگرایی دموکریتوس عَلم کرده بود که بنظرم ضدروایت قویایست دربرابر غایتانگاری و جبرگرایی و اشاره دارد به اینکه چگونه انحراف تصادفی دو اتم و برخوردشان میتواند جهان را دگرگون کند. آلتوسر نیز این تامل حاشیهای در متن مارکس را که همواره زیر سایهی متن اصلی، که ماتریالیسم دیالکتیک و غایت کمونیستی باشد، قرار گرفته بود، به مرکز میآورد و متاثر از آن برنامههای تازهای در میان کمونیستها مطرح میکند.