
آغوشت
که پرواز میکند در آسمان
و لبخندت
به دنبال آن
در هوایی که گرمایش
همه از توست
کلماتی که پیاده می روند
در خیابان
یک "دوستت"
و یک "دارم" به دنبال آن
تا به مقصد برسند
به گوش های بی نوای من
که کز کرده اند
در ساحل خاکستری غمی ژرف
پاهایشان را روی هم انداخته اند
و به موج های رخوت و افسردگی
چشم دوخته اند
و به بوسه ای که موج
آن را به دامان ساحل میکشاند
و مینشاندش بر گونه ام
گر میگیرم از درون
بوسه ای با طعم میوه های استوایی
چشم هایم بسته است
چون درِ بندِ قاتلان زنجیره ای
می اندیشد به آنچه دید
در پشت پنجره ی رویا
بیداری را نمی تابد
رویا او را ربوده است
و او همین را میخواهد
فرار
با یک آدم ربا ..
#سید_مهدار_بنی_هاشمی
@mahdarname