
دوستان سلام. حالتون خوبه؟ من که دارم از درد پهلوی چپ به خودم می پیچم. آن آمپول و سرم دیروز حالا اثر کرده و بچه ام دارد سقط می شود ظاهرا. دو تا استامینوفن خورده ام و باز ساعت 11 باید بیاید و سرم دوم را بزند. اما خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند این درد را. خدایا به دادم برس :/
دیشب پا شدم و رفتم فیلم سینما متروپل را ببینم. 4 تا سیمرغ گرفته بود. رفتم و توی سالن نشستم. شلوغ بود. ردیف 4 صندلی 8. آن خانوم کارگردان ها با یک صندلی فاصله کنارم نشسته بودند. بهشان سلام کردم. اول به کارگردان بزرگ و بعد به کارگردان متوسط. یک پسره خوش خنده ی جالب هم کنارم نشسته بود.
فیلم شروع شد. اولش خوب بود تا حدودی. کمی یاد فیلم سینما پارادیزو افتادم. این فیلم هم آبادانی بود. در مورد یک سینما به نام متروپل که بعد همانجا می آیند و آن مجتمع منحوص نفرین شده ی متروپل را می سازند و خراب می شود و جمعی از مردم کشور عزیزمان ایران از بین می روند.
در ابتدای فیلم پسرک آبادانی شروع میکند به تعریف خاطراتش که در ایام بچگی با دوستش به سینما می رفته و آنجا با دختر آپارت چی فرانک آشنا می شود و دیگر هر روز به سینما می رفته تا هم فیلم ببیند و هم فرانک را. فیلم سمی بود یعنی ها. نگاه دختربازانه و اروتیکی بر فیلم حاکم بود که نگو. این رو در جای جای فیلم از روی دیالوگ ها و واکنش های شهوانی اش می توانستی بفهمی.
در ادامه همین پسر بچه که بزرگ شده خیلی جاها چشمش به دخترهایی که دارند دیوار جایی را در روبرویشان رنگ می کنند می افتد عنان از کف بداده و آب از لب و لوچه اش جاری میشود. یعنی عوق میزدم و این فیلم را نگاه میکردم. اگر می خواستند با فیلمی به کل هشت سال دفاع مقدس گند بزنند. همین فیلم ، کافی بود. حالا من به هوای کارگردانش که ظاهرا خوب بود رفتم به دیدن فیلم. اما یک روایت ناباورانه و تخیلی از زمان جنگ به خورد مخاطب می داد. این ها آمدند که دوباره سینما را احیا کنند و کارشان هم این بود که فیلم سینمایی ببرند و برای بقیه نشان بدهند. بعد فیلم های داغان و پر صحنه می بردند برای رزمنده ها نشان می دادند و فرماندار و فرمانده های سپاه شاکی شده بودند و آمده بودند جلوی آپارات ایستاده بودند تا صحنه ها پخش نشود. این ها هم شاکی که چرا نگذاشته اند ما فیلممان را پخش کنیم. تخیلی.
بعد یک جا میخواستند تاییده پخش چند فیلم را از منتقد سینمایی که باید تایید می کرد فیلم ها را تا پخش شوند بگیرد آمده بود قسمت های رقص فیلم پدرخوانده و بعد هم فیلم قیصر را گذاشته بود و این بنده خدای سانسور چی بهشان گیر داد و گفت این ها را نمی شود پخش کرد. باید خلاقانه تغییرشان بدهید. بعد هم یک دلیل های شخمی و مسخره ای می آورد که آدم با خودش می گفت چه دلیل های ابلهانه و مسخره ای. بعد این ها رفتند و به اول فیلم یکم کارتون اضافه کردند و روایت مسخره ای برای همان کارتونشان گفتند و خلاصه آن فیلم پخش شد و همه دست زدند و آن فرد منتقد هم برایشان به خاطر آن کار احمقانه دست زد و تحسینشان کرد.
واقعا فیلم لوده و مسخره ای بود. یعنی هم بغل دستی ام که از سینما چیزی سرش میشد حالش بهم خورده بود. هم کارگردان بزرگ که شبیه جک نیکلسون بود همان اول فیلم بلند شد رفت. هم سمت راستی هایم که بچه های ریقویی بودند بدشان آمده بود. اصلا فیلم به درد سینمای دفاع مقدس نمی خورد. مثل اینکه آدم بخواهد شراب خوری و فحشا را نشان دهد بعد بیاید به قبل از انقلاب بودن فیلم اشاره کند. واقعا فیلم ضعیفی بود و کارد می زدی خونم در نمی آمد. هر چه منتظر نشسته بودم داستان به یک جای آدمیزادی برسد که نرسید. هر چه منتظر بودم تمام شود که مگر تمام میشد لاکردار. دو ساعت و بیست دقیقه خزعبل خالص بود و گند زده بود به دفاع مقدس. 4 تا سیمرغ بلورین هم بهش داده بودند.
فقط دلم می خواست رفتم بیرون کسی بیاید ازم مصاحبه بگیرد و هر چه فحش می توانستم می دادم. نه فیلمنامه ی درست درمانی داشت. ریتم فیلم کند بود و من میخواستم بخوابم در سالن. ولی نمیدانم چرا در انتظار نقطه ی عطفی در فیلم بودم که تا آخرش هم پیش نیامد. یک پایان مذخرف هم تکمیل کننده ی انتهایی فیلم بود. آمدم بیرون و سریع می خواستم بروم دستشویی. خب من با این شرایط کلیه و این ها دهنم سرویس شد این دو ساعت و بیست دقیقه دیگر. ولی بیرون که آمدم دیدم آقایی می آید و جلوی دختران را می گیرد و از فیلم می پرسد. گفتم آخ جان.. الان می روم و می گویم از مزخرف بودن فیلم. اما اصلا انگار از شلوغی های شهریور ماه به این ور مردها آدم نیستند و باید بروند بمیرند. از من گذاشت و جلوی یک خانوم سانتی مانتال که موهای پریشان زرد قناری داشت را گرفت و از فیلم پرسید. او هم گفت فیلم خیلی عالی بود. بعد هم راهش را ادامه داد. من هم هم مسیر بودم تا دوباره از در اصلی وارد سینما شوم. بهش گفتم واقعا این فیلم مزخرف را چطور گفتید خوب است؟ نگاهی بهم انداخت و گفت من که اصلا داخل سینما نبودم. همینجوری گفتم. پرسید چه فیلمی بوده و چطور بوده. بهش گفتم : پیس آو شت. بخواهم نمره بدهم صفر کلوین. قاه قاه خندیدند و فهمیدم اصلا این ها شوت شوتند. فیلم چه می دانند چیست .. بعد مصاحبه را رفته بود ازین ها گرفته بود. خخخ .. بهتر البته. چون اگر از من گرفته بود کلی فحششان میدادم و کارگردان از زندگی ناامید میشد. ولی چه باک. بهتر. گند زده بود به همه چیز. بعد مدت این گند زدن هم استاندارد نبود. اگر نود دقیقه گند میزد شاید می بخشیدمش. اما صد و چهل دقیقه کرسی شعر به خورد مردم دادن نوبر است دیگر!
واقعا برای جشنواره ی فجر متاسف شدم. فیلم عطرآلود به آن خوبی یک جایزه بگیرد و این فیلم چهار جایزه بگیرد که هر چه نگاه کردم دیدم در هیچ شاخه ای شایسته ی جایزه گرفتن نیست. مگر بادمجان طلایی!
بعضی قسمت های فیلم تیکه های خنده داری می انداختند و مثلا خنده دار بود. ولی خب اصلا جایگاهی نداشت آن تیکه ها و لوده بازی ها. آخر فیلم ها هم یاد گرفته اند یک زیرنویس میزنند که این سینما در زمان جنگ بوده و فعالیت میکرده و بعد آمده مجتمع متروپل شده تا مردم بگویند احسنت پس یک داستان واقعی را دیده ایم! اما خب یک واقعیت را به هزار شیوه میتوان روایت کرد که روایت این فیلم به نظر من اصلا خوب نبود!
دیدن این فیلم را اصلا و ابدا پیشنهاد نمی کنم. نمی خواهم ازینکه عمرتان را پای همچین فیلمی طلف کرده باشید دچار عذاب وجدان شوید. که من دچار این عذاب وجدان شدم. ولی خب سلیقه ی من است. شاید برخی خوششان بیاید از همچین فیلم های الکی مسخره ای! صلاح مملکت خویش خسروان دانند ..
سید مهدار بنی هاشمی
25بهمن1401