#خرده_نوشته_هایی_برای_انتشار #16 #شکواییه #شکایت-نامه

می گویند شانس این است که at the right time at the right placeباشی. یعنی چه؟ میخواستم بگم خارجکی بلدم. حالا میبینی املای رایت را هم اشتباه نوشته باشم.. خدایا .. یعنی اینکه در موقعیت مناسب در جای مناسب باشی. حالا من که حس میکردم اینجا جای مناسب و زمان مناسب الان است شروع کرده ام به گذاشتن رمانم در ویرگول. به نوشتن روزانه ی مطالبی در ویرگول. و بازدید و بازخوردی که میگیرم. تا الان بد نبوده الحمدلله ولی این پست های آخرم خجالت کشیدند از این همه دیده نشدن و کم توجهی دوستان. شاید زمان امتحان هاست و دوستان درگیر امتحانات و زیر بار سنگین درس ها ، چه بسا که مخاطبین ویرگول اهل تحصیل علم اند و محصل. شما بگویید دلیل را. دلم را گرم کنید. چراغ امیدم را روشن کنید.

زیر پست پدر عشق بسوزد که اصلا خبری نشد. زیر آن یکی هم چون نامی از زنان برده بودم یک نفر از آن قماش زن زندگی آزادی آمده بود و حرف هایی زده بود که چرا اسم ما را آورده ای؟ وضو گرفته بودی؟ اجازه نامه کتبی داشتی که مهر سازمان کلش واس ماست زنان پایش باشد؟ این هم روزی ماست. خدا را شکر. گفتم یکم غر غر کنم چه بسا فرجی حاصل شود. ما هم نشسته ایم اینجا مظلومانه سرمان پایین یک دست زیر چانه یک دست روی کیبرد سنگر را حفظ کرده داریم تولید محتوا می کنیم. ولی کجاست مخاطب پیگیرِ باحالِ مشتاق؟

هست ها. ناشکری نمی کنم. ولی خب کم است. اگر هم زیاد باشد. من هرچه هشتگ میزنم خبری نمیشود. نمیدانم هشتگ های ویرگول به درد عمه ی که میخورد؟ ولی هر چه هست هر بار هشتگ نزدم بیشتر دیده شد پستم تا آن وقت که هشتگ زدم ، چه هشتگ پر مخاطب چه کم مخاطب.

نمی دانم . اطلاعی ندارم. پس چه باید کرد تا نوشتارت خوانده شود. تا دیده شوی؟ حتما باید حرف سیاسی یا چالشی بزنی تا نظرها را جلب کنی یا باید حرفی چشم ربا و خلاف عادت بزنی تا افراد جذب شوند. شایعه هم بد نیست. چرا فلانی فلانی را کشت؟ بعد بنشینی و برای خودت داستان سرایی کنی. البته تیترهایم مشکل دارد می دانم. محتوای درون نوشته را نشان نمی دهد. ولی خب نوشته های سریالی همینطورند دیگر. البته تعداد دوستانم هم هنوز کم هستند. اگر زیاد بودند. شاید اوضاع فرق می کرد .. چمیدانم

اما خب با خودم عهد کرده ام که اگر یک نفر هم خواننده داشته باشد. اگر یک نفر هم مشتری ام بود برای همان یک نفر هر روز بنویسم.

چند روز پیش نوشته ی دوستی را می خواندم که همینطور مثل من ناله و شکایت کرده بود. نوشته بود که یک کامنت خشک و خالی بگذارید حداقل، من هم برایش نوشتم یک کامنت خشک و خالی و ارسال کردم. حالا از همان روز تا به الان بارها لایک شده همین یک کامنت خشک و خالی ولی نوشته هایم؟ چه بگویم ازین دل تنگ. خدا بهتر می داند مظلومیت نویسنده ها را. خدا بهتر می داند مظلومیت خالق نوشته ها را. چون خودش خالق ماست و من به عنوان بنده اش بی مهری هامان به او را می بینم. حال من خالق نوشته ، خالق داستان چه توقعی دارم؟ تازه اینجا بورس خواننده ها و بورس نوشتن است. اگر میخواستم بروم همین ها را جای دیگر بگذارم که خودم هم رغبت نمی کردم اصلا بنویسمشان چه برسد به انتشار. ولی اشکال ندارد. خودم لفظ آمدم که جول اوستین گفته که باید در کارت استمرار داشته باشی تا موفق شوی تا دیده شوی. حالا که به بخش ناامید نشدن و استمرار رسیده ام میبینم سخت است. آدم را سوزن سوزن بکنند بهتر است تا اینکه بنویسی و خوانده نشوی..

ولی نه .. باید بر سر حرفم بمانم. همه ی این 85 قسمت ((پدر عشق بسوزد)) را میگذارم. تا ببینم فرجی میشود یا نه. هر روز چیزی می نویسم و میگذارم تا ببینم چشم کسی را میگیرد یا نه. شاید کسی هدایت شود. شاید کسی لبخند بزند. شاید کسی را یافتم که همیشه دنبالش بوده ام. شاید رفیقی پیدا کردم که به کل دنیا می ارزد. رسالت من نوشتن است و به اشتراک گذاشتن. بقیه اش به من ربطی ندارد. همه چیز دست من نیست. دست خداست. خدا بخواهد برکتش می دهد. خدا بخواهد عزیز میگرداندم. تعز من تشا. هنوز اول راه است. شب طویل است و قلندر بیدار ..

سید مهدار بنی هاشمی

28دی1401