#سکوت

رویِ تخت بیمارستان به پشت دراز کشیده بود. به سختی نفس می کشید. ماسکی به دستگاه اکسیژن متصل بود صورتش را در آغوش گرفته بود. ضربان قلبش لنگه به لنگه میزد. دکترها ازش قطع امید کرده بودند. نگاهش به نقطه ای خیره شده بود. حالش خوب نبود ولی لبخند همیشگین روی صورتش دیده میشد. چشم هایش برق پر رنگی داشت. مادرش کنار تخت نشسته بود. دستش را در دست گرفته بود و با خود بلند بلند نجوا می کرد. (( یا امام رضا ... من بچه مو از تو می خوام .. )) اشک می ریخت. ضجه می زد. بلند میشد. (( یا امام رضا .. یادته بچه دار نمیشدم .. اومدم این بچه رو خودت بهم دادی ... اسمشو گذاشتم رضا ... به خاطر تو .. هنوز سنی نداره .. میشه شفاش بدی ؟ .. به خدا جبران می کنم .. فقط بچمو بهم برگردونین ))

اشک توی چشم های رضا جمع شده بود. لبانش تکان می خورد. ماسکش را بخار می گرفت. خواهرش ماسک را از روی صورتش کنار زد. سکوت قریبی فضای اتاق را پر کرد. همه منتظر بوندند تا ببینند رضا چه می خواهد بگوید. (( مامان .. )) با صدای گرفته و حزن آلود داشت مادرش را صدا می زد. مادرش شکه شده بود. رضا داشت حرف میزد. بعد از تصادف این اولین بار بود که کلمه ای از زبانش خارج می شد. (( جانم رضا جان؟ مامان فدات شه رضا جان .. ))

((انقدر گریه نکن مامان .. حالم خوبه .. آقا سلامت رسوند ))

سید مهدار بنی هاشمی

آخرای مرداد 1401