
فیلم خیلی خوبی بود. روایت داستان را دوست داشتم. فیلم برداری کار هم عالی بود. مرا یاد فیلم آملی پولان می انداخت. یا فیلم ایرانیِ مسخره باز. بازی ها درجه یک بودن. داستان 4 پسر بچه ی پرورشگاهی بود که وقتی به سن نوجوانی می رسند انقلاب می شود و پرورشگاه تعطیل می شود و آنها را می اندازند بیرون. این ها هم می روند پرونده هایشان را می دزدند و می روند به دنبال خانواده ی احتمالی شان.
خیلی از فیلم نمی خواهم تعریف کنم. فقط می خواهم بگویم بعضی فیلم ها ارزش اینکه آدم وقتش را پایشان بگذارد دارند و این فیلم یکی از آنها بود. تازه من رفتم و سینما دیدمش. من هم که جدیدا خیلی حاضر به وقت گذاشتن پای فیلم ایرانی نیستم مگر اینکه کسی توصیه اش را بکند. پسر عمه ام که فیلم های جشنواره ی فجر پارسال را رفته بود این فیلم را معرفی کرد. یکی از دوستانم هم که کارگردان است در استوری اینستاگرامش دیدن این فیلم را پیشنهاد داده بود و همانجا رفتم و بلیط را برای همان روز خریدم و رفتم دیدمش.
نمره ی من به فیلم 8.5 از 10

فیلم خیلی خوب شروع میشود. در مورد یک گروه تئاتر است که نمایش اجرا میکنند. شعبده بازی میکنند و یک رقاصه هم در گروهشان دارند. مثلا یکی از نمایش هایشان که خیلی جالب بود برایم اینطور بود که روی شکم یکی از بازیگرها چشم و دهن و ابرو کشیده بودند و این شکمش را بالا و پایین میکرد و حرف میزد. فیلم برای سال 1343 است و به نوعی سرآغاز سینمای مدرن ایران است.
سر نفهم بازی و بی جنبگی رقاصه ی گروه ، لقمه ی بزرگی توسط رقاصه و یکی دیگر از بازیگرهای گروه داخل دهان قوزی-یکی از بازیگرهای گروه- چپانده میشود و قوزی بیچاره می میرد.
حال رقاصه و مردِ دیگر به دنبال سر به نیست کردن جنازه اند و او را جلوی در آرایشگاهی می اندازند. درین فیلم محمد علی کشاورز بازی میکند به عنوان صاحب آرایشگاه و شاگردی دارد که ترکیب او و شاگردش مثل لورل و هاردی ست.
تا وسط های فیلم با رقبت فیلم را نگاه کردم ولی بقیه اش را به زور دیدم. همانطور که از فیلم های لورل هاردی خوشم نمی آید. البته اول فیلم هم می زند الهام گرفته شده از یکی از داستان های هزار و یک شب.
پیشنهاد نمی دهم ببینیدش. فقط دوست داشتم معرفی اش کنم.
پی نوشت 1: امروز یکی از دوستانم رو که رفته بود بروکسل برای تحصیل دیدم. و یکی دیگر از دوستانم رو توی اتوبوس. اتوبوس خط 831 رو سوار شده بودم. حسابی شلوغ بود و جا برای نشستن نبود. یک جایی پیدا کردم و نشستم روی سکویی که معمولا روی لاستیک های اتوبوس در اتاق اتوبوس هست. یکی از صندلی های جلو کنار پنجره سمت چپ خالی شده بود ولی جوانکی گنده بک که پشت موهایش را هم گوجه ای بسته بود نشسته بود و کلی پیرمرد هم میخواستند بنشینند ولی این جوانک هیکلی میگفت بروید کنار پنجره بنشینید ولی چون خیلی گنده بود. کسی ازش رد نمیشد و بیخیال میشد.
میخواستم بروم و بهش تیکه بندازم و بروم بنشینم ولی نزدیک بودیم به مقصد و گفتم ارزشش را ندارد. بیشتر بهش نگاه کردم. یکم بیشتر. عمیق تر شدم. چهره اش آشنا بود. ااا چقدر شبیه امیررضا، یکی از بچه های دوران دانشگاه بود. زدم به شانه اش و سلام کردم. شناخت... « سلام بنی هاشمی» فامیلش را یادم نمیامد. گفتم آخرین بار کی دیدمت؟ گفت یکی دو سال پیش. یکی دو سال پیش توی یک کافی شاپ دیده بودمش. باریستا بود. بهش گفتم که توی دلم کلی فحشت دادم که مرتیکه ی فلان فلان شده ، برو آنور تا کسی بتواند بنشیند. ولی خب دیدم هیکلت گنده است بیخیال شدم. قبلا صد و چهل کیلو اینها بود ولی وزن کم کرده بود.
ظهر هم یکی دیگر از دوستانم را که برای تحصیل رفته است خارج را دیدم. برای صله ی رحم آمده بود ایران. میخواست کفش چرم بخرد، همراهی اش کردم.
بعد رفتم کارگاه دایی ام. پنجشنبه ها، هر دفعه مهمان یکی از بچه های کارگاه. آبگوشت دارند. امروز کله پاچه داشتند و من هم که کله پاچه نخور. آبگوشت کله اش را خوردم و نفسم بالا نمی آمد. چقدر سنگین بود و کلی نوشابه خوردم و کمی آبلیمو تا بگذرانم. البته این برنامه ی پنج شنبه ها همراه با خواندن روضه و توسل است. جای شما خالی. خوش میگذرد.
پی نوشت 2: یکی دو روز پیش آمدم سوار آسانسور زیرگذر شدم. ظرفیت آسانسور قبلا 8 نفر بود ولی به مرور زمان به 6 نفر کاهش پیدا کرده ولی بعضی ها دوست دارند خودشان را بچپانند داخل آسانسور. من سوار شدم و چند خانوم هم سوار شدند و پسری به عنوان نفر ششم سوار شد و یکهو دخترکی چموش هم سوار شد و پسر بیچاره بین دو ردیفی که ایستاده بودند قرار گرفت. کلا پنج ثانیه مسیر را قرار بود همراه هم باشیم و با بسته شدن در آسانسور و راه افتادنش ده ثانیه میشد.
که ناگهان خانومی که کنار من ایستاده بود زبان اعتراضش باز شد:
آقا من حس نامطلوبی دارم. شما به من برخورد میکنید و من معذبم. پایتان هم به پای من خورده. می گفتید من پیاده شوم.
پسر گفت: تقصیر من نیست که. این خانوم اضافه سوار شده.
خانوم بهش برخورد و دوباره غر غر را از سر گرفت: شما چقدر بی ادب هستید.
در آسانسور باز شد و هر کسی رفت به راه خودش و خانوم که انگار تمام زندگیش را تاراج کردند و حقش را خورده اند به غر غر خودش ادامه میداد. چه بی فرهنگن آدما. من ناراحت شد. لعنت به تو. خاک بر سرت. همینطور فحش میداد و به سمت ورودی ایستگاه میرفت و من یواش راه میرفتم تا ببینم چه میگوید.
با خودم گفتم ، خب آدم یکم گذشت هم داشته باشد بد نیست. الان تو اعصاب خودت را خرد کردی. میروی سر کار معلوم نیست با ارباب رجوع یا همکارانت چطور برخورد کنی. شب می روی به خانه و با شوهرت میگویی باهات حرف نزند چون صبح کسی معذبت کرده و اعصاب نداری. و تا چند روز معلوم نیست بتوانی این مساله ساده را فراموش کنی یا نه.
پی نوشت 3: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
پی نوشت 4: نمی دونم چی بگم. از کجا بگم براتون؟
پی نوشت 5: بسه دیگه. از من خدافظ ..
14آبان1404