11-عروسک_های_من

نمی دانم این چه رسم ناپسندی ست که آدم ها را با کهن الگوها – البته اگر درست معادل فارسی استریوتایپ را به کار برده باشم- و قضاوت های نابجا دسته بندی می کنند. چرا مرد گریه نمی کند؟ مرد هم گریه می کند. اصلا آدم سالم باید گریه کند. حال چنان این حرف ها را به مغز ما خورانده اند که زن ها از مردهایی که گریه کنند خوششان نمی آید. انگار سند شش دانگ اشک ریختن را به نام آنها نوشته اند و دیگران حق استفاده ازین نعمت الهی را ندارند. یا زن ها را محدود می کنند با گفتن این حرف ها که این کارها مردانه است. ولی من تفاوت شایانی بین خانوم ها و آقایان نمی بینم. به نظر من هر آنچه مردها از پسش بر میایند زن ها هم بر میایند. 
همه ی این ها را گفتم تا برسیم به این قسمت ماجرا که من از عروسک خوشم می آید. حال نه اینکه باهاشان بازی کنم. ولی حس زندگی به من می دهند. نقش یک جور عنصر زنده را در دکور اتاقم بازی می کنند. و خط قرمز من این است که کسی بیاید و از من طلبشان بکند. یعنی بارها شده بچه های خواهرهایم یا برادرم آمده اند و خواسته اند که یکیشان را با خود ببرند. اما من کوتاه نیامده ام که. عروسک می خواهید، اسباب بازی می خواهید خب می روم برایتان می خرم. شاید خیلی ازین عروسک ها مرا به خاطره ای ببرد. مرا یاد کسی بیاندازد. یاد خاطرات دور و داراز. آدم های محو شده در زندگی ام. خیلیشان را شاید خودم خریده باشم و به خودم هدیه داده باشم تا حالم را بهتر بکند. 
و ما فرزندان آدم هم مردیم و هم زن. و آن چهره و کالبد و جسممان جنسیتمان را مشخص می کند. جنسیتی که ظاهری ست و ما به آن شناخته می شویم. که نسبی است. که در این عالم همه چیز نسبی است.
نمی دانم این چه رسم ناپسندی ست که آدم ها را با کهن الگوها – البته اگر درست معادل فارسی استریوتایپ را به کار برده باشم- و قضاوت های نابجا دسته بندی می کنند. چرا مرد گریه نمی کند؟ مرد هم گریه می کند. اصلا آدم سالم باید گریه کند. حال چنان این حرف ها را به مغز ما خورانده اند که زن ها از مردهایی که گریه کنند خوششان نمی آید. انگار سند شش دانگ اشک ریختن را به نام آنها نوشته اند و دیگران حق استفاده ازین نعمت الهی را ندارند. یا زن ها را محدود می کنند با گفتن این حرف ها که این کارها مردانه است. ولی من تفاوت شایانی بین خانوم ها و آقایان نمی بینم. به نظر من هر آنچه مردها از پسش بر میایند زن ها هم بر میایند. همه ی این ها را گفتم تا برسیم به این قسمت ماجرا که من از عروسک خوشم می آید. حال نه اینکه باهاشان بازی کنم. ولی حس زندگی به من می دهند. نقش یک جور عنصر زنده را در دکور اتاقم بازی می کنند. و خط قرمز من این است که کسی بیاید و از من طلبشان بکند. یعنی بارها شده بچه های خواهرهایم یا برادرم آمده اند و خواسته اند که یکیشان را با خود ببرند. اما من کوتاه نیامده ام که. عروسک می خواهید، اسباب بازی می خواهید خب می روم برایتان می خرم. شاید خیلی ازین عروسک ها مرا به خاطره ای ببرد. مرا یاد کسی بیاندازد. یاد خاطرات دور و داراز. آدم های محو شده در زندگی ام. خیلیشان را شاید خودم خریده باشم و به خودم هدیه داده باشم تا حالم را بهتر بکند. و ما فرزندان آدم هم مردیم و هم زن. و آن چهره و کالبد و جسممان جنسیتمان را مشخص می کند. جنسیتی که ظاهری ست و ما به آن شناخته می شویم. که نسبی است. که در این عالم همه چیز نسبی است.