59- خدا به شما نزدیک تر از آن است که فکر می کنید (قسمت4)

مرد و پسر به خیابانی رسیدند که ابتدایش سک ها تجمع کرده بودند و راه خاکی بود.

-آقا این خیابون رو بپیچید داخل.

- چه جای ..

مرد حرفش را توی دلش ریخت. می خواست بگوید چه خیابون داغونی. چه محله ی کثیف و مزخرفی. اما آن شرایط او را به چهل سال پیش برگرداند. او هم از دل همین خیابان های خاکی و محلات محروم سربر آورده بود. پسر چقدر او را یاد بچگی های خودش می انداخت. چندین کیلومتر در دل آن خیابان خاکی رفتند. مرد مدام به اطرافش نگاه می کرد. فقر از همه جای آن منطقه می بارید. خانه ها کاه گلی و ویران. بچه ها با لباس های کثیف و پاره در خیابان مشغول بازی. سگ های ولگرد در جای جای منطقه پرسه می زدند.

-بپیچید دست چپ... حالا به راست.. سر آن کوچه خانه ماست.

مرد مدام اشک در چشمانش حلقه می زد ولی خودش را کنترل می کرد تا گریه اش نگیرد. دوست نداشت جلوی پسر گریه کند. دوست نداشت پسر حس کند دارد به حال او گریه می کند.

به سر کوچه که رسیدند. ماشین متوقف شد. چندین بچه آمدند و دور مرد و ماشین و پسر را گرفتند. بچه ها محو ماشین شده بودند و می گفتند. آقا میشه ما رو هم یک دوری بدید با ماشینتون. تا حالا همچون ماشینی ندیده بودند. دختری داشت با پسر صحبت می کرد. پسر گل سری از جیبش درآورد و به دختر داد و بعد شروع کرد به پراکنده کردن بچه ها.

-آقا .. اینا دست از سرتون بر نمیدارن. ببخشید ... ماشینتون رو بزارید همین جا. بفرمایید داخل. یک چایی بخورید خستگیتون در بره ..

مرد گیج شده بود. آن همه بچه دورش را گرفته بودند و به او التماس می کردند که یک بار سوارشان کند و دورشان بدهد. بچه هایی پاک و معصوم با دمپایی های پاره و درب و داغان. مرد به پسر گفت بگذار یک دور ببرم بگردونمشون بعد میام. پسر هم که می دانست اگر اولش با بچه ها شرط نکند این دور هیچوقت تمام نمی شود. بچه ها را توجیح کرد که یک دور بیشتر نه. آقا خسته اند باید استراحت کنند. بعد فکری به ذهنش رسید. به بچه ها گفت اول بگذارند یکم آقا استراحت کند. بعد می آید و دورشان می دهد.

-بفرمایید آقا .. به کلبه ی حقیرانه ی ما خوش آمدید ... یا الله ... یا الله ...

زنی میان سال و خمیده به همراه چند دختر و پسر قد و نیم قد جلوی درب خانه پیدایشان شد.

-آقا .. خانواده ام هستند ... مادرم –اشاره ای به آن خانوم میان سال کرد- برادرهایم .. – دو پسرک پنج شش ساله ی بانمک را نشان داد- ... خواهرهایم – به سه دختری که آنجا چادر به سر کرده بودند و خجالت زده ایستاده بودند و مرد را با شوق نگاه می کردند اشاره کرد- ایشون هم که زهرا خانوم هستن. دختر همسایمون – لبخندی به لب های پسر نشست و به همان دختر که کنار ماشین بهش گل سر داده بود اشاره کرد.

مرد سرش را پایین انداخت و گفت از آشنایی باهاتون خوشبختم. خانواده ی پسر ذوق زده ریز ریز خندیدند. تا حالا کسی اینطور باهاشان صحبت نکرده بود.

-مامان یک چایی برای آقا بریزید ، کلی تو راه بودیم .. خسته شدند

پسر تعارف کرد که مرد به داخل برود. خانه شان محقر بود. فرش های پاره و سوخته. دیوارهای خراب و سقف ویرانه. مرد به خودش لرزید. او در چه رفاهی داشت زندگی می کرد و در فاصله ای نچندان زیاد از خودش مردمی داشتند در این چنین شرایط و فلاکتی زندگی می کردند. پسر سینی در دست با یک فنجان چای به پیش مرد آمد.

-بفرمایید آقا ..

قند را یادش رفته بود بیاورد. دوباره به آشپزخانه ی دو متری شان بازگشت و چند دانه قند در ظرفی گذاشته و برای مرد آورد. مرد مدام در خانه چشم می چرخاند. چشم هایش روی صورت پسر و خانواده اش می چرخید. روی صورت زهرا که زیر چشمی به پسر نگاه می کرد و سرش را پایین انداخته بود و لبخندی ریز بر لب داشت. بالای سر دختر هم تابلویی به دیوار چسبیده بود. رویش نوشته بود. (( و من یتوکل علی الله فهو حسبه..هر کس به خدا توکل کند ، خدا برایش کافی است )). کنار آن تابلو یک پارچه به دیوار آویزان بود. (( یا صاحب الزمان )) اشک توی چشم های مرد جمع شد. در دلش طوفانی برپا شده بود. چقدر دور شده بود از همه چیز. پول جلوی چشمش را گرفته بود و همه چیز را فراموش کرده بود. حالا خانواده اش داشتند تیشه به ریشه اش می زدند. با همان پولی که خدای تازه اش شده بود.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

22بهمن1400