
بسمه تعالی
بعد از مدت ها گرفتاری و جنگ و مشکل و امتحان و دهه ی اول محرم بالاخره وقتش پیش آمد تا مهمانی ای خودمانی به مناسبت 500 تایی شدنم بگیرم. خب در این ایام اتفاقات میمون و مبارکی افتاد و رفیق های ویرگولی تازه و جدیدی پیدا کردم. و خب این مهمانی به پیشنهاد جمعی از آنها برپا شد. مدیر تدارکات این مهمانی هلیا خاتون بود که جدیدا هم به جمع شاگردان شائولینم اضافه شده. دختری باهوش بانمک با قدی بلند و قلمی روان و دل و صدایی چون دخترکان سه ساله. برنامه ریزی جشن را به کمک قلم السلطنه انجام دادم و قرار شد پارتی به سبک بالماسکه انجام شود.


باغ محل برگذاری مراسم را خانوم سارینا مجلل گفتند که جایی مجلل سراغ دارد و او هماهنگ کرد. موسیقی و طرب جشن هم با احمد گنجشک عزیز بود که از خواننده ویرگولی جناب آرش دعوت کردند. دیشب یعنی هفتم تیر 1405 مراسم برپا شد و تمامی مهمانان جز برخی که نازشان زیاد بود و نازخر نداشتند یا آنها که درگیر امتحان و کنکور بودند یا آنها که راهشان خیلی دور بود و دستشان خیلی بند بود نتوانستند بیایند. البته برخی از مهمان ها هم به خاطر لباس های عجیبشان توسط پلیس امنیت ملی دستگیر شدند. ولی خیلی ها لباس و ادوات لازم برای جشن بالماسکه را تهیه کرده بودند و آمده بودند.

اول از همه بانویی با لباسی پر ابهت و دنباله دامنی به طول 10 متر وارد شد. این بانو یک ماسک بالماسکه جلوی صورتش گرفته بود که نگاه میکردی به شکل کتابی بود که رویش نوشته بود آناکارنینا. شک نداشتم پشت این ماسک مرضیه خانوم بود.

بعد ازیشان فردی با ماسک و پراید وانت وارد شد. او را که فکر کنم همه بشناسید. حضرت دست انداز. بعد فردی دم در با حراست جشن درگیر شده بود و هرچه میپرسیدند که هستی؟ میگفت آشنام. ولی خب هر چه نگاهش میکردم نمیشناختم تا اینکه گفت کاربر آشنا هستم و راهش دادم. روان نویس که طراح پوستر این جشن هم هست با ماسک خانوم معلم عینکی وارد شده بود و ترکه و کتابی هم در دست داشت.


مهمان ها یکی پس از دیگری وارد شدند و اول کار بالای سن رفتم و از همه ی دوستان تشکر ویژه کردم و بهشان افتخار کردم. گفتم ویرگول خانه ی دوم من است و همه تان را دوست دارم. بعد قلم که ماسکی قلمی داشت آمد و آیه ی والنون و القلم و ما یسطرون را خواند. و اشاره ای داشت به اینکه قلم ما را دور هم جمع کرده. آب پرتقال ها و پذیرایی هنوز نرسیده بود و مهشید خانوم هم توی ترافیک گیر کرده بود و شعرش را هنوز به مراسم نرسانده بود. پس به مهراد گفتم موسیقی را آتش کند و با مجری مردمی سارا خانوم بیایند وسط و پارتی را گرمش کنند.

مارش سوان با مرغ ها و خروسش آمده بود و آن وسط می رقصید.

کارما آمده بود ولی توی راه برگشته بود چون امتحان داشت. کسری با ماسک آل پاچینو آمده بود، یک کیف سی دی هم با خودش اورده بود فیلم بگذارد ببینیم.

پشت در یک موجود ترسناک ایستاده بود و راهش نداده بودند. چند تا گوسفند هم با خودش آورده بود. گفتم بهش ماسکت را کنار بزن. او که ماسک پری مهربان را به چهره زده بود تا ماسک را کنار زد زهره ام ترکید. او کسی نبود جز گوگول خان.

چون میدانست شام خبری نیست شامش زا هم با خودش آورده بود. آب پرتغال ها رسید و پذیرایی شروع شد. ولی خب گوگول که آب پرتغال دوست نداشت. به سمت هلیا حمله کرد که لباس خرگوشی ملوسی پوشیده و ماسک خرگوش زده بود تا او را بخورد. ولی آذرخش با شلاق آتشینش هلیا را نجات داد.

هر چه به نیمه های شب نزدیک تر میشدیم مهمانی پر رونق تر میشد. می زدیم و می رقصیدیم که ناگهان زوجی جوان بچه به بغل وارد باغ شدند. سما و سعید بودند. ولی خب بچه ؟ به این سرعت؟ همه دهان هایشان باز مانده بود. ولی سعید گفت نگران نباشید بچه ی ما نیست. سر راه پیدایش کردیم.

داشتیم در باغ را میبستیم دیگر که موتوری با چهار سرنشین رسید و هی بوق زد. با خودم گفتم حتما حسین تاداشی است. پشت سرش بشیر نشسته بود که ماسک من شله میخوام به صورت زده بود ، پشت سرش کانی نشسته بود که ماسک هیشکی منو دوست نداره داشت و نفر چهارم هم آرزو بود که دست و رو نَشُسته ترک موتور نِشَسته بود و آمده بود.
آبنبات چوبی ها هم رسید و نفری یکی دادیم بهشان تا سرشان گرم شود. مهشید هم هر چند دیر ولی رسید و به بالای سن دعوتش کردم تا شعری که به مناسبت 500 تایی شدنم گفته بود را بخواند. مهشید ماسک فروغ فرخزاد را زده بود و آمد بالای سن و شروع کرد:

با نام و یاد خدا این شعر رو تقدیم میکنم به نویسنده ی محبوبم سید مهدار بنی هاشمی
یک توپ دارم قل قلیه
سرخ و سفید و مهداریه
میزنم زمین شعر میشه
میره هوا سید میشه
دیشب رخ قشنگت ....
ببخشید شعرم نیامد. بذارین یکم تمرکز کنم . الان میگم. پس نشست روی سن و شروع کرد به فکر کردن. مرضیه خانوم هم آمده بود بالای سن و به مهشید میگفت میکروفون رو بده من تا یکم از ادبیات روسیه صحبت کنم برای این زبون بسته ها. ولی مهشید عادت داشت با میکروفون تمرکز کند.
در همین وانفسا دست انداز هم آمد بالای سن و میکروفون رو سریع قاپ زد و گفت که میخواد پراید وانتش را بفروشد و یک ماشین مناسب برای اسنپ بگیرد. تا اسنپ نوشت راننده ای بنویسد. پس ماسکش را برداشت و روی زمین پرت کرد و با پا پرید رویش. چند بار پرید و ماسک کاریش نشد پس اعلام کرد به خدا همین ماسک چینی جنسش بهتر از پراید وانت من است. چه بسا یکی دو بار به ماشینش تکیه داده و قر شده است و دیگر به حالت عادی برنگشته.
مهشید که شعرش نمیامد رفته بود محل استراحت استراحت کند. میکروفون روی زمین بود و صدای گنجشک میامد. مهراد موسیقی پلی کرده بود و سارا با پنجه بوکس میکرفون را گرفته بود و میخواند.

یو یو
اینجا ویرگوله یعنی جایی که
ننویسی کلات پس معرکه ست
به من میگن سارا
نوشتن تو خونمه
هر کی تونست ازم بگیره ایراد
خونش حلاله این یه قانونه
خیلی شلوغ و پلوغ شده بود مهمانی. آرش داشت گرم میکرد تا چند دهن آواز بخواند. هلیا نشسته بود گوشه ای و داشت گریه میکرد. میگفت من مامانمو میخوام. برای چند نفر از دوستانش هم لایو میگرفت و توی اینستاگرام میفرستاد. من هم یک دست جام آب پرتغال و یک دست گوشی موبایل بودم و با خودم میگفتم چه پونصد تا چه پنج هزار تا، مهم این رفاقتاست. مهم اینه که یکی مرد جنگی به از صد هزار. مهم اینه که اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. خلاصه همینطور داشتم با خودم حرف میزدم که مهشید برگشت و با چشمانی روشن و استراحت دیده میکروفون رو گرفت و شروع کرد به خوندن و حضار دو انگشتی دست میزدن:
پانصد شکوفه روی شاخه ی امید
پانصد نفس پر از ترانه های سپید
پانصد قدم کنار قلب های مهربون
با عشق شما، رسید این قصه تا کنون
هر لایک و کامنت یه دنیا اعتبار
گرمای همراهیتون شده دلیل افتخار
اگه امروز لبخند روی لبای منه
از لطف تک تک شماست که همدم راه منه
این تازه اول راهه نه پایان سفر
با هم می سازیم فردا رو قشنگ تر از سحر
ممنونم از حضورتون از عشق بی ریا
که ساختین از کنار هم دنیایی از صفا
پانصد تایی شدن فقط یک عدد نیست
شروع قصه ایه که سرشار از امیده
تا وقتی دل به دل هم بدیم مسیر روشنه
به عشق همراهی تون هر روزم بهتره
شعر مهشید تمام شد و صدای دست و جیغ و سوت و هورای بلند از طرف مهمان ها بلند شد. من هم یک تندیس شله ی آتشین بهش دادم تا بماند به یادگار. از همه ی دست اندرکاران محترم که این جشن رو تدارک دیدن و از همه حضار و همه ی خوانندگان این متن تشکر میکنم. قربون دستتون. یا علی ... تا جشن 600 تایی شدن که به زودی برگذار میشه انشاالله خدا یار و نگهدارتون.

جا داره از همین تریبون از هلیا هم تشکر کنم که برای تهیه ی عکس های مهمونی حسابی کمکم کرد. و بهش میکروفونو دادم برامون یکم آهنگ خوند. چون خیلی زحمت کشید هم دو تا کمربند شائولین بهش دادم.
در آخر هم چند تا عکس از حواشی جشن براتون میذارم ، امیدوارم تونسته باشم شمارو هم شریک کنم تو این جشن.



این جشن بماند به یادگار!
یادی هم بکنیم از جشن های قبلی برای آنان که دوست دارند بخونند:
سید مهدار بنی هاشمی
08 تیر 1405